spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
شعر و ادب چاپ پست الكترونيكي
۳۱ شهريور ۱۳۸۶

 

آفتاب شرقي
تصوير بغض ابرم و باران نمي‌شوم
من از تبار نورَم و تابان نمي‌شوم
در منجلاب خيسِ گذرگاه بي‌كسي
آرامش نسيم و طوفان نمي‌شوم
رفتي چه سخت لحظة آغاز غصّه‌ها
شمعم؛ ولي ز هجر تو گريان نمي‌شوم
من با هواي بودن تو، سخت دل‌خوشم
در كوي انقلاب تو هجران نمي‌شوم
امروز پُر شدم ز هياهوي بودنت
كي مي‌رسي ز راه كه حيران نمي‌شوم
در انقلاب حادثه‌ها با طلوع تو
در لحظة وصال، گريزان نمي‌شوم
اي آفتاب شرقي من! زودتر بيا!
بي‌نور تو ـ عزيز! ـ گلستان نمي‌شوم
احسان اميني (سميرم)


گرية آسمان

اي شعر من، فداي دو چشمان خسته‌ات
اي چشم من، به پاي صداي شكسته‌ات
اي آخرين حماسة بيداري صدا
وي اوّلين تصادف بيداد با خدا
چشمان مست تو به كجا مي‌كِشد مرا
مي‌آيي و خداي صدا مي‌كُشد مرا
اي هاي‌هاي گرية مستانه‌ام بيا
وي بغض در گلو به پرستاري‌ام بيا
آغاز من بيا و مرا باز زنده كن
در اين غروب سرد دلم را تو بنده كن
اين را بدان كه باز ستاره شكست و رفت
آمد به شوق ديدن تو مست گشت و رفت
من مي‌روم ولي براي تو آشفته‌ام بدان
چون در صداي عشق تو بشكفته‌ام بدان
اين را بدان كه از غم تو آسمان شكافت
اين نور عشق بود كه بر بي‌كران بتافت
ديشب هزار بار ناله زدم آسمان گريست
از عرش تا به حرمت كون و مكان گريست
امشب به پاس گرية افلاك بازگرد
اي نازنين ستارة ادراك بازگرد
احسان اميني (سميرم)



مرهم وصال

اي آنكه برده روي تو از حُسنِ مه، رواج!
آيا شود كه بر شب تارم شوي سراج؟
ديري است تيغ عشق تو دل ريش كرده است
با مرهم وصال مرا كي كني علاج؟
چشم‌انتظار گرمي و نورت نشسته‌ام
در زمهرير خانة دهر و سوادِ داج
يك دم به چشم لطف، نظر كن بر اين گدا
اي پادشاه ملك و خداوند تخت و تاج!
كامم اگر به زهر هلاهل روا كني
با شهد ناب و شربت غيرم، چه احتياج؟
هرگز به عمر، روي رهايي نديد هيچ
هر كس كه او فتاد در آن بند زلف خاج
«بهروز» را ز درگهت اي شهريار دل
هرگز مران كه مي‌شكند دل چنان زجاج!
بهروز مرادي آراني




شه اقليم وجود

آخر اي دوست، مرا مونس و غم‌خوار تويي
در همه حال، مرا يار و مددكار تويي
بي وُجود تو، وجود همه عالم، عدم است
سَبَب كون و مكان، حُجت دادار تويي
در گلستانِ جهان ـ اي شه اقليم وجود!
دشمنانت همه خوار و گل بي‌خار تويي
وارث دين نبي(ص)، حامي قرآن مجيد
رهبر خلق جهان، قافله‌سالار تويي
تويي آن مهدي موعود(ع) كه در روز مصاف
أشجع٭ صف‌شكن و قاتل كفّار، تويي
ما مُحاطيم و تويي قُطب محيط اندر دهر
اندرين دايره چون نقطة پرگار تويي
خلق افتاده ز پا ـ اي شه خوبان! ـ مددي
دست‌گير من دل‌خستة بي‌يار تويي
گفت از روي حقيقت غزلي «ناصرچي»
به خدا در دو جهان واقف اسرار تويي
سيد ابوالفضل ناصرچيان اراكي
 
٭ شجاع‌ترين


سخن اهل دل

تو حق‌شناس نئي ـ اي عدو! ـ خطا اينجاست!
چو بشنوي سخن اهل دل، مگو كه خطاست
سري به دنيي و عقبي فرو نمي‌آمد
چرا كه دوستي اهل بيت(ع) در سر ماست
در اندرون منِ خسته‌دل، خيال امام(ع)
خموش كرد مرا و به خويش در غوغاست
دلم زِ پرده برون شد، كنون اميدي هست
اگر ز ناله و فرياد، كار ما به نواست
به هر طرف من سرگشته چند پويم؟ چند؟
ره ديار امام زمان(ع) كجاست؟ كجاست؟
نبود ميل جهانم؛ وليك در نظرم
اميد آمدن او چنين خوشش آراست
چو شعله ز آتش شوقت مدام سوزد «فيض»
كه آتشي كه نميرد، هميشه در دل ماست
مرحوم ملاّ محسن فيض كاشاني


پژواك هفت

اي در صداي تو جاري، بارانِ صبحي بهاري!
امشب هواي تو دارم؛ امشب هواي كه داري؟
بگذار بالي گشايم، در آسمان نگاهت
اي كهكشاني مكرّر در چشم‌هاي تو جاري
من در تو بايد ببينم پژواك هفت آسمان را
هر چند هستي زميني، رنگ زميني نداري
روزي كه باران غيبي، باريدن از سر بگيرد
اي خاك لب تشنه! زيباست، پايان چشم‌انتظاري
در انتظار تو ـ موعود! ـ هر روز، شب مي‌شماريم!
اي كاش مي‌شد كه ما را ... از عاشقانت شماري!

 قربان‌وليئي


جسارت

اين جشن‌ها براي من «آقا» نمي‌شود
شب با چراغ عاريه، فردا نمي‌شود
خورشيدي و نگاه مرا مي‌كني سفيد
مي‌خواستم ببينمت؛ امّا نمي‌شود
شمشيرتان كجاست؟ بزن گردن مرا
وقتي كه كور شد گرهي، وا نمي‌شود
يوسف! به شهر بي‌هنران وجه خويش را
عرضه مكن؛ كه هيچ تقاضا نمي‌شود
اينجا، همه من‌اند؛ منِ بي‌خيالِ تو
اينجا كسي براي شما، ما نمي‌شود
آقا! جسارت است؛ ولي زودتر بيا
اين كارها به صبر و مدارا نمي‌شود
تا چند فرسخي خودم، ايستاده‌ام
تا مرز يأس، تا به عدم، تا «نمي‌شود»
مي‌پرسم از خودم: غزلي گفته‌اي؛ ولي
با اين همه رديف، چرا با «نمي‌شود»؟
رضا جعفري


اگر از راه بيايد...‌

صد سبد ياد خدا آورده‌اي، اينجا بمان
چهره‌اي زود آشنا آورده‌اي، اينجا بمان
در ميان مهرباناني غريب و ديرجوش
مهربان! ما را به جا آورده‌اي، اينجا بمان
دست‌هايت بوي شرينيّ و گرمي مي‌دهند
خرمني مشكل‌گشا آورده‌اي، اينجا بمان
هيچ آثاري نماند از مهرباني، مردمي
كوله‌باري از وفا آورده‌اي، اينجا بمان
در جهاني كه چنين انسانيت انكار شد
دين بي‌رنگ و ريا آورده‌اي، اينجا بمان
در ديار بي خدايان مردمي را، مهر را
با نواي «ربّنا» آورده‌اي، اينجا بمان
درد دارد، درد دارد، درد دارد درد، جان
دردهامان را دوا آورده‌اي، اينجا بمان
تب گرفته در تمام هستي محزونمان
دارويي بهر شفا آورده‌اي، اينجا بمان
خود براي مردم گم‌گشته در اين كوره‌راه
صد كتاب رهنما آورده‌اي، اينجا بمان
گوش‌ها آزرده شد از وعده و حرف و شعار
گفته‌ها پر محتوا آورده‌اي، اينجا بمان
من تو را در خواب ديدم، منتظر بودم تو را
خواب‌هايي جان‌فرا آورده‌اي، اينجا بمان
هوروش نوابي



ذات آفتاب

عيب از كجاست؟ غيبت او بي‌دليل نيست
چون ذاتاً آفتاب، به مردم بخيل نيست
ما فرع خاك پاي تو هستيم ـ اي حبيب! ـ
خاكي كه سر به سجده نيارد، اصيل نيست
بايد ميان كوره بسوزد كه گُل كند
دل تا ميان شعله نيفتد، خليل نيست
جايي كه جاي پاي عروج محمّد(ص) است
راهي براي پر زدن جبرئيل نيست
بعد از دو نيم كردن دل، پا بر آن گذار
اين سينه كمتر از وسط رود نيل نيست
رضا جعفري



فرزند مُصطفي(ص)

امّيد ما به رؤيت فرزند مصطفي(ص) است
چشم رَمَدْ كشيده، به دنبال ردّ پاست
رنج فراق، طاقت ما را ربوده است
سيلاب اشك، از سر مژگان ما رهاست
هرچند پشتوانة فرداي ما خداست؛
امروز، روزگار، بسي تلخ و نارواست
ما دوست‌دار مصحف و تسليم قائم‌ايم(ع)
فرمان او به ديدة ما، عين توتياست
كز اتّحاد ماست، اميري امام(ع) را
ورنه فغان و ناله، چه تسكينِ دردها است
يا رب به لطف خود برسان خسرو جهان
در راه دوست ديده به ره، دست بر دعاست
عمري عنان خويش، به خميازه باختيم
خواب خَزَف به ديدة ما دائماً بجاست
بگذشته‌ايم از سر دي‌ماه و فرودين
دارد نويد گلشن و بستان؛ چه باصفاست!
ما هم رهي به منزل مقصود مي‌بريم
فاني شدن به راه خدا، موجب بقاست
مي‌آيد آنكه تيغ علي(ع) را حمايل است
بنگر افق ز آمدن يار، پر صداست!
روز ظهور، ديدن او آرزوي ماست
گرچه زمانِ پيري و در دست ما، عصاست
مي‌آيد آنكه جان «پريشان» به دست اوست
جان باختن به مقدم او، عين رو نماست
محمّدحسن حجّتي (پريشان)
 

تقديم به امام

خُدا كُند غمِ ديرينه زودتر برسي
تُو با سپيدة آدينه زودتر برسي
شبانه تا به سَحَر آرزوي من، اين است
صفايِ هر دِلِ بي‌كينه، زودتر برسي
كه هرچه زود شود قلبِ عاشقانِ تو شاد
غمِ نشسته به هر سينه، زودتر برسي
جَلا دَهي دل ماتم گرفته را زِ غمت!
به روشناييِ آيينه زودتر برسي
خدا كند كه زمستانِ دل بهار شود
بهارِ پُرگل و سبزينه زودتر برسي
بدونِ شِكوه بگويم؛ خدا كند خبرِ
خوشِ هزارة پُركينه، زودتر برسي!!
 طاهر جمشيدزاده ـ سرابله(ايلام)


نام تو

اي به روي سحرم پنجره‌ات بازترين
گريه‌ات شور غزل؛ خندة تو نازترين
بي‌تو يعني: همه زندگي‌ام سهم غروب
اي دلت با دل من مونس و دم‌سازترين
اي تو آبي‌تر از اين چشمة چشمان سحر
اي كه با ياد منت قلب تو هم‌رازترين
انتهاي شب و هم‌صحبت من باش ـ عزيز! ـ
اي كه در دفتر دل، نام تو آغازترين
بگذر از وسوسه و پاره نما بند شبم
معجزت؛ معجزه‌اي روشن و اعجازترين
آن دو چشمان تو لب‌ريز رهايي از بند
در نگاهت چو حصاري همه دل‌بازترين
طاهر جمشيدزاده

ماهنامه موعود شماره 79

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.