|
۰۷ بهمن ۱۳۸۳ |
شرح مسلماني من
بر جادهها مينشيند،چشمان بارانيف من بال پريدن ندارد، تابوت طوفاني من
آتش گرفته، چو قفقْنوس خاكستر دستهايم بالي نمانده براي شوق پرافشاني من
فانوسهايم فسردند، نوري نمانده وليكن عمري است چشم انتظار است، شام
زمستاني من
اي كاش روزي بيايي از سمت سبزي طربناك باران ايمان بباري بر خاك عصياني
من
يك آيه از چشمهايت در چشمهايم يقين ريخت اين بود آري چنين بود، شرح
مسلماني من
محبوبه زارعي
... با توست
پفر از نياز شرابيم و لعلف تر با توست ز حسرتم بكفشي يا نه؟ اين دگر با توست
به شكر آنكه شدي مير شاهدان چمن به چشم بلبل خود، اذن يك نظر با توست
كليد ميكده حالي تو راست ساقي من ! بده كه مستي ياران تشنهتر با توست
من ار نشسته به ظلمات وحشتم چه دريغ ؟ صفاي چشمه فيّاض صد سحر با توست
ز روشنان فلك چشم ياريَم نبود چراغ روشن اين بيشة خطر با توست
ز تنگناي قفس چيست شكوهات با من؟ شكوه وسعت پرواز بحر و برّ با توست
به رغْمف مدّعيان ساقيا بده جامي صلاح كار خراباتيان اگر با توست
خيال ساغر جم باد زايرف سر ما كه مرهم دل عشّاق خونْ جگر با توست
به هر ديار زنم سر به بوي گمشدهاي علاج درد من اي عشق اين سفر با توست
اي دل! ملامتت به خموشي نميكنم اي دل! چنين كه طوطي من حسرت شفكَر با
توست
در انتظار تو مائيم چشم خيره به راه بيا كه صبح اهورايي ظفر با توست
بهمن صالحي
وارث شكوه اساطير
اي ناگهانتر از همة اتفاقها پايان خوب قصة تلخ فراقها
يك جا ز شوق آمدنت باز ميشوند درهاي نيمه باز تمام اتاقها
يك لحظه بي حمايت تو اي ستون عشق! سر باز ميكنند تركها به طاقها
بيدستگيريت به كجا راه ميبرم در اين مسير پر شده از باتلاقها
باز آ، بهار من! كه به نوبت نشستهاند در انتظار مرگ درختان اجاقها
اي وارث شكوه اساطير، جلوه كن تا كم شود ابهت پر طمطراق ها
مهدي عابدي
بر بال عشق تو
مرا عشقت ببين كه تا كجا برد چه آرام و چه زيبا، بيصدا برد
شكوه لحظههاي سبز يادت دو بالم داد و تا پيش خدا برد
شدم مبهوت و شيداي نگاهت نفهميدم، نپرسيدم چرا برد
دو چشم مست و خونريز تو امّا مرا تا بيكران لحظهها برد
فراتر از زمين و آسمانها ببين كه تا كجا عشقت مرا برد
صديق
ماهنا مه موعود شماره 33
|