|
۳۱ شهريور ۱۳۸۶ |
|
سيد ابوالحسن مهدوي
يكي از بهترين راههاي اثبات وجود مقدّس امامزمان(ع)، تشرف به محضر نوراني آن بزرگوار است. گرچه استدلال براي عمر طولاني از راه دليلهاي عقلي و نقلي و شواهد تاريخي، عقلها را خاضع و تسليم ميكند، امّا نشان دادن آن حضرت كه در اين تشرف ميخوانيم، سبب تسليم شدن عقل و اطمينان پيدا كردن نفس ميگردد. امروزه مراكز علمي، معترف به امكان طول عمر براي انسانها هستند و پيشرفتهايي هم در اين زمينه انجام گرفته است. قرآن كريم خبر از قضايايي متعددي ميدهد از جمله: نهصد و پنجاه سال تبليغ حضرت نوح1، زنده بودن حضرت عيسي(ع)2، همچنين زنده بودن شيطان3، زنده بودن اصحاب كهف به مدت سيصد و نه سال4 و نيز تهديد حضرت يونس به زنده نگه داشتن او در شكم ماهي تا روز قيامت، اگر تسبيح خداوند متعال را نميكرد5. حضرت آيتالله العظمي سيّد ابوالحسن اصفهاني (مديثهاي) از مراجع معروف معاصر ما هستند كه تشرفاتي به خدمت حضرت بقيةالله ـ ارواحنا فداه ـ داشتهاند و از جمله اين قضيه است و بنده از مرحوم آيتالله ميرجهاني(ره) كه خود مستقيماً ناظر بر وقوع داستان بودهاند، بدون واسطه شنيدم. ايشان كه سالهايي در منزل آيتالله اصفهاني در قسمت استفتائات و نامهها خدمت كرده بودند، ميفرمودند: يكي از علماي زيدي مذهب، به نام «بحرالعلوم» كه در يمن سكونت داشت و منكر وجود مقدس حضرت وليعصر(ع) بود، نامهاي به حضرت آيتالله العظمي اصفهاني نوشت و از ايشان براي اثبات وجود مقدّس آن حضرت دليل خواست. در ضمن شانزده بيت اشعاري را هم كه يكي از افراد اهل تسنّن بغداد در انكار وجود مقدّس آن حضرت سروده و در آن اعتقادات شيعيان را ـ از جمله سرداب غيبت واقع در حرم مطهر عسكريين(ع) ـ به استهزا و تمسخر گرفته بود، ضميمة نامة خويش كرده بود، تا حضرت آيتالله اصفهاني پاسخ آنها را بدهند. آن فرد سنّي اشعار خويش را براي بسياري، از جمله بحرالعلوم يمني فرستاده و جواب خواسته بود، برخي از آنها هم جوابهاي قانعكنندهاي به او داده بودند ولي او قانع نشده بود و بدون آنكه از نزديك به محضر علما برسد، جوابهاي آنان را نميپذيرفت. بحرالعلوم يمني آن شانزده بيت را به ضميمة نامهاي از خودش براي مرحوم آيتالله اصفهاني كه در نجف ساكن بودند، فرستاد و از ايشان جواب خواست. آيتالله ميرجهاني(ره) ميفرمودند، وقتي نامه به دست ما رسيد و از محتواي نامه آگاه شديم، خدمت حضرت آيتالله اصفهاني رفته و جريان را عرض كرديم. ايشان كه با فراست متوجه شده بودند كه به استدلالهاي محكم و متين قانع نميشود، در جواب فرمودند: «جواب نامة او را اينگونه بنويسيد كه بحرالعلوم از يمن به نجف بيايد تا من امام زمان(ع) را مشافهةً نشان او بدهم». ما از نوشتن جوابِ نامه خودداري كرديم تا شب، قضيه را خدمت فرزند آيتالله اصفهاني بيان كرديم و گفتيم: پدر شما فرمودند، از بحرالعلوم دعوت كنيم به نجف بيايد تا پدرتان مشافهةً حضرت بقيةالله ـ ارواحنا فداه ـ را نشان او بدهند. آقازادة ايشان گفتند: آيا خود پدر من چنين گفتند؟ گفتيم: آري. گفتند: اگر پدرم چنين فرمودهاند، همان عبارت را در جواب نامة بحرالعلوم بنويسيد و باكي نداشته باشيد. ما هم با خاطري مطمئن، جواب نامه را نوشتيم و توسط پست فرستاديم. پس از چند ماه يك شب، پيغام براي ما آورده شد كه بحرالعلوم يمني همراه با فرزندش به نجف اشرف مشرف شدهاند و آمادهاند تا گفتار حضرت آيتالله العظمي اصفهاني عملي گردد. ما از شنيدن پيغام نگران شديم و بعد از نماز مغرب و عشاء، در صحن اميرالمؤمنين(ع) خدمت آيتالله اصفهاني رسيديم و جريان آمدن آنها را عرض كرديم. ايشان در جواب فرمودند: «چون آنها وارد بر ما شدهاند و مهمان ما هستند، شايسته است ما به ديدن آنها برويم. نشاني محل سكونت آنها را بگيريد تا نزد آنها برويم». نشاني را گرفتيم و به منزل آنها رفتيم و بحرالعلوم ضمن ابراز خوشحالي، اظهار داشت كه من طبق دعوت شما به نجف آمدهام. حضرت آيتالله اصفهاني(ره) نيز ابراز داشتند: «فردا شب براي خوردن شام به منزل ما بياييد تا انشاء الله جواب سؤال شما را بدهم». فردا شب، بحرالعلوم با فرزندش سيّد ابراهيم به منزل آيتالله اصفهاني آمدند و شام را ميل كردند. پس از صرف شام و نقل مطالبي دربارة وجود مقدّس آن حضرت و رفتن ديگر ميهمانان، سيّد به نوكرشان مشهدي حسين فرمودند: «چراغ را بردار» و به بحرالعلوم و فرزندش گفتند: «برويم تا خود آن حضرت را ببينيم». آقاي ميرجهاني ميفرمودند: ما كه آنجا حاضر بوديم، خواستيم با آنها برويم ولي آيتالله اصفهاني فرمودند: «شما نياييد، فقط بحرالعلوم با پسرش بيايند». آنها رفتند و ما نفهميديم كه به كجا رفتند و چه شد ولي پس از بازگشت آنها متوجه شديم كه حال آنها دگرگون شده و منقلب هستند. از سيّد ابراهيم، فرزند سيّد بحرالعلوم پرسيديم كه بالاخره جريان چه شد؟ گفت: «الحمدلله استبصرنا، ببركة الامام السيّد ابوالحسن؛ ما شيعه شديم و به حمدالله مذهب حق را شناختيم، و به وجود مقدّس حضرت وليعصر(ع) معتقد گرديديم». گفتيم: چطور، آيا وجود مبارك آن حضرت را ديديد؟ گفت: آري، آيتالله اصفهاني آن حضرت را به ما نشان دادند. پرسيدم: چگونه؟ گفت: وقتي ما از منزل بيرون آمديم نميدانستيم به كجا ميرويم تا آنكه در خدمت آيتالله اصفهاني به قبرستان نجف ـ وادي السلام ـ رفتيم. در وسط واديالسلام محلي بود كه آن را «مقام حضرت وليعصر(ع)» ميگفتند. (هنوز اين مقام زيارتگاه عاشقان و مشتاقان وجود مبارك آن حضرت است). آيتالله اصفهاني وقتي به درِ مقام رسيدند، چراغ را از مشهدي حسين گرفته، داخل مقام شدند و از آب چاه آنجا وضويشان را تجديد كردند. ما از كارهاي سيّد تعجب كرده و در دل خود به اعمال او ميخنديديم كه در اين نيمة شب، ما را به قبرستان آورده تا امامزمان(ع) را به ما نشان بدهد. ما در بيرون مقام قدم ميزديم امّا سيّد، داخل مقام گشته و پس از خواندن نماز، صداي ناله و گريه او از داخل مقام بلند شد. با امامزمان(ع) درد دل ميكرد كه ناگهان صداي صحبت كردن بلند شد و پدرم با تعجب به من گفت: كسي اينجا نبوده است با چه كسي صحبت ميكند. دو، سه دقيقه صداي صحبتها را ميشنيديم امّا تشخيص نميداديم كه صحبت دربارة چيست؟ هيچ يك از مطالب مشخص نبود. سپس پدرم را صدا زد. وقتي پدرم وارد مقام گشت باز به قدر چهار پنج دقيقه صداي صحبت ميشنيدم، امّا صحبتها را تشخيص نميدادم من نفهميدم چه شد ولي از بيرون مقام مشاهده كردم كه فضاي آنجا با نور شديدي روشن گشته و تنها صداي پدرم را شنيدم كه فرياد و صيحهاي زد و غش كرد. سيّد مرا صدا زدند. وقتي نزديك رفتم ديدم كه سيّد شانههاي پدرم را ميمالد تا به هوش بيايد، من هم كمك كردم. وقتي پدرم به هوش آمد به روي دست و پاي سيّد افتاد و گريه ميكرد و سيّد را ميبوسيد و دور سيّد طواف ميكرد و ميگفت: يابن رسولالله يابن رسولالله يابن رسولالله التوبه التوبه؛ و به دست مبارك سيّد همانجا شيعه شد و از اينكه سيّد واسطه گشته و وجود مقدّس حضرت بقيةالله ـ ارواحنا فداه ـ را به او نشان داده بودند، تشكر فراوان ميكرد. وقتي از آنجا برگشتيم، پدرم گفت: حضرت وليعصر(ع) را ديدم و او، مرا مشرف به مذهب شيعة اثنا عشري فرمودند و بيشتر از اين، خصوصيات ملاقاتش را نگفت. پس از چند روز به يمن برگشت و حدود دوهزار و اندي از مريدانش كه همه زيدي مذهب بودند را شيعة دوازده امامي نمود و نامه و مقدار زيادي پول را توسط زوّاري كه از يمن به نجف آمده بودند براي سيّد فرستاده و تشكر و قدرداني از ايشان كرده بود.
پيامها و برداشتها: 1. براي اثبات وجود مقدّس وليعصر(ع) هم لازم است به دليل استناد كنيم و هم به برخي از تشرفات خدمت آن حضرت. دليل، عقل را تسليم ميكند و تشرفات، نفس را به اطمينان ميرساند. 2. برخي از مراجع تقليد در مقاطع حساسي، لطف خاص و عنايت ويژة امام عصر(ع) شامل آنها شده، و براي بعضي محسوس ميگردد. 3. در خدمت كردن افراد صالح، برخي از علوم سرّ براي انسان معلوم ميگردد، چنانكه در روايت آمده و حضرت آيتالله ميرجهاني(ره) بر اين نكته توصيه و خود عمل كرده بودند. 4. نديدن امام زمان(ع) دليل براي نبودن آن حضرت نيست و ما نبايد با تعصب، دليلهاي اثبات وجود حضرتش را بدون دليل رد كنيم. 5. هرگاه روحية انصاف پيدا كرده و خواهان حق بوده و در جستوجوي آن حركت كرديم، لطف پروردگار متعال و عنايت امام زمان(ع) شامل حال ما ميشود و ما را هدايت فكري و عملي مينمايد. اين كلام الهي است كه اينگونه ضمانت فرموده است: والّذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا و انّ الله لمع المحسنين.6 6. امكان ديدار با يوسف فاطمه(ع) و حتّي شناخت آن بزرگوار در حين ملاقات، وجود دارد، آنچه كه امكان ندارد و در توقيع علي بن محمد سمري هم آمده، ادعاي رؤيت آن بزرگوار همراه با نيابت خاصه داشتن است. 7. احترام و اكرام مهمان لازم است، حتّي اگر از نظر اعتقادي با ما مخالف باشد. نبيّ گرامي اسلام(ص) فرمودند: «كسي كه ايمان به خداوند و روز قيامت دارد بايد مهمانش را گرامي دارد».7 8. امكان اتصال روحي و ارتباط قلبي با حضرتبقيةالله ـ ارواحنا فداه ـ در مكانهاي منسوب به حضرتش مثل مقام صاحبالزمان در واديالسلام، مسجد جمكران، مسجد سهله و... بيشتر است. 9. هرگاه حق را ديده يا شنيديم در پذيرش آن زود اقدام كنيم تا ياري حق متعال در دنيا و آخرت همراهمان باشد. 10. زماني كه مطلب حقّي را متوجه شديم در تبليغ و رساندن آن به ديگران تلاش جدي داشته باشيم. سيد بن طاووس ميفرمايد: من بعد از خواندن زيارت امام زمان(ع) كه در روز جمعه وارد شده است، به اين شعر متمثل ميشوم و اشاره به آن حضرت ميكنم و ميگويم: نزيلك حيث ما اتّجهت ركابي و ضيفك حيث كنت من البلاد من بر شما نازل ميشوم هر جا كه مركب من روي آورد و مرا بدانجا وارد نمايد و مهمان شما هستم در هر شهري از شهرها باشم. آيتالله ميرجهاني ميفرمودند: يك روز صبح شخصي به نام «ميرغياث» از نورستان به منزل ما آمد و گفت: آقا يك غزلي از شما نقل كردهاند و ما در نورستان دور هم مينشينيم و اين غزل را ميخوانيم و حال ميكنيم؛ پرسيدم چه غزلي؟ ميرغياث شروع به خواندن كرد:
نقش جمال يار را تا كه به دل كشيدهام يك سره مهر اين و آن از دل خود بريدهام
هر نظرم كه بگذرد جلوة نوري از رخش بار دگر نكوترش بينم از آنچه ديدهام
عشق مجالي كي دهد تا كه بگويمي چسان تير بلاي عشق او بر دل و جان خريدهام
سوزم و ريزم اشك غم، شمع صفت به پاي دل در طلبش چه خارها بر دل خود خليدهام
چاك دل از فراق او ميزنم و نميزند بخيه به پارههاي دل، كز غم او دريدهام
اين دل سنگم آب شد، ز آتش اشتياق شد بس كه به ناله روز و شب، كورة دل دميدهام شرح نميتوان دهم سوزش حال خود به جز ريزش اشك ديده و خون دل چكيدهام حيران تا كي از غمش اشك به دامن آورد چون دل داغدار خود، هيچ دلي نديدهام
پينوشتها: 1. فلبث فيهم الف سنة الّا خمسين عاماً. سورة عنكبوت (29)، آية 14. 2. سورة نساء (4)، آية 156. 3. قال ربّ فانظرني الي يوم يبعثون قال فانّك من المنظرين الي يوم الوقت المعلوم. سورة حجر (15)، آيات 36 - 38؛ نيز سورة ص (38)، آيات 79 - 81. 4. و لبثوا في كهفهم ثلاث مأة سنين و ازدادوا تسعاً. سورة كهف (18)، آية 25. 5. فلولا كان من المسبّحين للبث في بطنه الي يوم يبعثون. سورة صافات (37)، آية 144. 6. سورة عنكبوت (29)، آية 69: و آنها كه در راه ما (با خلوص نيت) تلاش كنند، قطعاً به راههاي خود، هدايتشان خواهيم كرد، و خداوند با نيكوكاران است. 7. من كان يؤمن بالله و اليوم الآخر فليكرم ضيفه. محمّدباقر، مجلسي، بحارالأنوار، ج 62، ص 292. ماهنامه موعود شماره 78
|