|
۰۷ بهمن ۱۳۸۳ |
الهه بهشتي
از حضرت صادق(ع) نقل شده، هر كس چهل صبح دعاي عهد را بخواند از ياوران
قائم(ع) خواهد بود و اگر پيش از ظهور آن حضرت بميرد، خداي قادر او را از قبر
برانگيزد تا در خدمت حضرتش باشد... اگر اين حقير چهار دوره و در هر دوره چهل
صبح اين دعا را خواندم نه به طمع برانگيخته شدن و در كنار حضرت جنگيدن،
كه لياقتم را صد چندان فروتر از آن ميدانم، بلكه به اميد ديدار حضرت،
دورة پنجم خواندن دعا را آغاز كردم. عطش و اشتياق ديدن حضرت مدتها بود كه
آتش به جانم ميزد. با آن كه عبارات دعا را حفظ بودم اما نسخة دستنويس
آن را پيشرو گذاشتم، چرا كه ديدن آن كلمات شور ديگري در وجودم
برميانگيخت. مثل روزهاي پيش وقتي به جملة «... اَللّهفمَ اَرفنفي
الطّلعَةَ الرَّشيدَةَ، وَالغفرَّةَ الحَميدَةَ،...» رسيدم؛ كه وصف وجنات حضرت
است، بياختيار اشكم روان شد و باز از دلم گذشت كه اي كاش حضرتشان را
ميديدم، حتي براي لحظهاي. بلافاصله به خود نهيب زدم كه تو كجا و ديدار
حضرت كجا؟ با سوز و حسرت بيشتري دعا را زمزمه كردم و اشك ريختم. ناگهان
صداي در منزل آمد. حتماً كسي كاري واجب داشت كه آن وقت صبح به در
خانهام آمده بود. خواستم دعا را قطع كنم دلم نيامد. به خواندن ادامه
دادم به اين نيت كه بعداً از صاحب دقالباب حلاليت بگيرم. براي بار دوم
و سوم و چهارم در زدند و هر بار محكمتر. از حس و حال درآمده بودم، حواسم
به صداي در بود واشكم خشك شده بود. اما به هيچ وجه نميتوانستم از صد و
شصت و يكمين دعاي عهدم بگذرم. با شرمندگي از آن طرز دعا خواندن كه الفاظش
صرفاً لقلقة زبان بود نه سوز دل، دست به دعا برداشتم و ناليدم. «همين است
آقا جان! عفو بفرماييد
ارادة ضعيف و حواس پرتم را... بيلياقتيام... اين دعا را ناديده بگيريد تا
به جبرانش فردا به هزار سوز و گداز چنان دعايي بخوانم كه...» مجدد در زدند،
بلند و سمج و شايد عصباني. نخير! فايدهاي نداشت. بي آنكه سجاده را جمع
كنم، رفتم تا در را باز كنم. سه تا از جوانهاي جلسات قرآن و نماز بودند؛
علي و محمد و جواد. مرا كه ديدند شرمنده سر به زير انداخته و گفتند «كار
واجبي داشتيم كه مزاحم طاعات و استراحت شما شديم.»
هميشه اين جوانها با آن رو در بايستي هميشگي و سرخ و سفيد شدنشان اشتياقم
را براي شوخي و سر به سرگذاشتن برميانگيختند. گفتم: «از ذكر و دعاو حس و
حال كه انداختيدم، كلة صبح آمدهايد، پدرف درف خانهام را درآورديد. بس كه
مشت و لگد و كله كوبيديد...».
علي كه سعي ميكرد جلو خندهاش را بگيرد گفت: «دليل داريم حاجآقا! امروز
پنجشنبه است. دلمان گرفته، حاجت داريم، گفتيم برويم جمكران زيارت، بلكه
حضرت قابل بدانند و حاجاتمان را برآورده كنند. منت بگذاريد و همراهمان
بياييد، نفستان حق است و حضرت حتماً به دعاي شما شفيع حاجاتمان ميشوند...»
محمد دنبالة حرف را گرفت و گفت: «شما واسطة ما باشيد، به دلمان افتاده كه
حضرت صدايمان را ميشنود.»
با شرمندگي عرق خيالي را از پيشاني گرفتم و گفتم: «اي بابا! بندة حقير اگر
ذره آبرويي پيش مولا و سرورمان داشتم كه براي خودم دعا ميكردم، نه براي
شما بيانصافها كه!!! در بيچاره را اينطور كج و داغان كردهايد.»
و دست كشيدم روي در، جايي كه رنگش پريده و كمي زنگ زده بود. جواد خنديد،
دستي را كه بر در گذاشته بودم گرفت و گفت: «ديروز با آن ذكري كه از اوصاف
حضرت گفتيد دلمان را آتش زديد، رويمان را زمين نزنيد، دوست داريم بياييد.»
محمد پريد وسط حرفش، دست انداخت دور گردنم. مرا بوسيد و گفت: «اگر بياييد در
هم ميخريم و زنگتان را هم تعمير ميكنيم تا احتياجي به مشت و لگد
نباشد...»
ديدم صلاح نيست در جواب ردم پافشاري كنم. مضافاً آن كه دلم براي حال و
هواي مسجد جمكران و نماز حضرت پر ميكشيد. گفتم: «باشد قبول! منتها اول
بياييد تو، چاي و چاشت بخوريد تا من هم آماده شوم و برويم.»
* * *
هر سه نفر آنها مكانيك بودند، شايد به اين دليل ماشين خيلي روان ميرفت.
دست به فرمانشان خوب بود. نزديك درياچة نمك خورشيد از افق طلوع كرد.
نزديك قم فقط كمي بالا آمده بود. كاروانسراي مخروبهاي را كه قهوهخانة
علي سياه نام داشت رد كرديم. چون علي كمي سبزهرو بود، سر به سرش گذاشتم
و گفتم: «اين هم قهوهخانة شما.»
دو نفر ديگر خنديدند و علي لبهايش را به هم فشرد تا نخندد. ادامه دادم: «يا
امروز زود راه افتاديم يا شما خيلي تند و روان رانندگي كرديد.»
جواد گفت: «خفب زود راه افتاديم.»
اما علي كه پشت رفل نشسته بود گفت: «نه حاج آقا مال رانندگي بنده است.
دست فرمان كه خوب باشه... البته ماشين را هم خودم سرويس كردم حرف
ندارد. حيف كه اتاقش پوسيدگي دارد، آن را هم عوض كنم صفر كيلومتر ميشود و
در جوار شما ميرويم پابوس امام رضا(ع).»
به صداي بلند گفتيم: «انشاءالله»
محمد گفت: «حالا اگر ماشينت را چشم نكردي.»
ناگهان ماشين به قول مكانيكها ريپلي كرد و خاموش شد. محمد گوش علي را كشيد
و گفت: «بفرما! ماشاءالله كه نگويي اينطوري ميشود.»
علي سري به حسرت و ناراحتي تكان داد و گفت: «شرمندة حاجآقا شديم.»
زدم به شانهاش و گفتم: «پيش خدا شرمنده نشوي. تازه غمي نيست وقتي سه
تا مكانيك مجرب اينجا هستند.»
هر سه پياده شدند و كاپوت را زدند بالا. من هم از خدا خواسته رفتم پايين،
خورشيد بالا آمده، اما هوا خنك بود، بخصوص نرمه بادي هم ميوزيد. نفسي عميق
كشيدم و خدا را از امكان زيارتي كه پيش آمده بود شكر كردم. رفتم پيش
جوانها كه خم شده بودند روي موتور و هر يك نظري ميداد و ميخواست حرفش را
به كرسي بنشاند، كه يا دل و رودة كاربراتور را بيرون بريزند، يا جگر دلكو را
بخراشند يا رگ و پي سيمكشيها را بازبيني كنند. فكر كردم با شوخي آن حالت
جرّشان را تعديل كنم. پس سر بردم بين سرهايشان و دست گذاشتم رو باطري و
گفتم: «گمان كنم اين چيزه اضافه است.»
محمد خنديد و گفت: «آن كه باطري ماشينه، اگر نباشه ماشين روشن نميشود.»
ابرو بالا انداختم و گفتم: «خوب نشود! بكنيدش بيندازيد دور، بنده هم تو راديو
ترانزيستوريام دو تا باطري قلمي اعلا دارم بگذاريد جاي اين...»
هر سه خنديدند. ادامه دادم. «اصلاً يه پيشنهاد بهتر. علي آقا گفت اتاق
ماشين پوسيدگي داره، بياين صندليها را برداريم، كف ماشين را هم با يه
اشاره سوراخ كنيم. برويم تو ماشين بايستيم و بدنهاش را با دست بلند كنيم
و يا علي! تا جمكران بدويم. آخه درست نيست هميشه ماشين به ما سواري بده،
يك بار هم ما سواريش بدهيم.»
رفقا از ته دل خنديدند. روحيهشان عوض شده بود. خواستم باز مزهپراني كنم،
چشمم به آنطرف جاده افتاد. به فاصلة يكي دو كيلومتر، سيدي ايستاده بود و
معلوم نبود چكار ميكرد. سر بلند كردم و راست ايستادم. درست ديدم! سيدي با
لباس سفيد و عباي نازك با عمامة سبز مثل عمامة خراسانيها، نيزهاي به
بلندي هشت متر دست گرفته بود و روي زمين خط ميكشيد. با خود گفتم: «عجب!
اول صبح، تو اين دوره و زمانه، درس و مكتب را ول كرده، معلوم نيست با
اين نيزة دراز وسط بيابان چكار ميكنه؟ بسمالله برويم ارشادش كنيم.»
بي آنكه چيزي به جوانها بگويم، از خاكريز جاده پايين رفتم و به او نزديك
شدم. عباي نازكش در باد موج ميخورد و با آن نعلينهاي زرد و نو قدمهاي
بلند برميداشت و با نيزه روي زمين شيارهايي ميكشيد. يك بوي عجيب، بوي
عطر و عودي كه تا حالا نبوييده بودم به مشامم خورد. نفس عميقي كشيدم و
كيف كردم. سرخوش و سرحال كنارش ايستادم و گفتم: «پدرجان! شما سيدي!
عالمي! الا´ن زمان توپ و اتم و تانكه! با اين نيزة دراز آمدهاي چكار
ميكني؟ خوبيت نداره، برو پدرم! برو درست را بخوان!»
به نيمرخ رو به من چرخيد. عجب صورتي! مثل مهتاب سفيد. ابروهاي پيوسته،
بيني كشيده و خالي بر گونهاش بود. مكثي كرد، به دور دست خيره شد، باز
پشتش را به من كرد و با قدمهاي بلند دور شد، در حالي كه همچنان نيزهاش را
بر خاك ميكشيد. با خود گفتم سر صحبت را باز كنم بگويم دوست و دشمن رد
ميشوند خوب نيست، شما عالمي مردم به اسم شما و لباستان قسم ميخورند،
بفرما برو درست را بخوان...
ناگهان با صدايي بلند كه طنينش دلم را لرزاند گفت: «آقاي عسكري! اينجا را
براي بناي مسجد خطكشي ميكنم.»
نفهميدم مرا از كجا ميشناسد، اصلاً حواسم نبود. سه سؤال پيش خود طرح كردم
تا از او بپرسم. اول اين كه مسجد را براي جن يا ملائكه ميسازد كه دو فرسخ
از قم آمده بيرون و زير آفتاب نقشهكشي ميكند؟ درس حوزوي خوانده يا
معماري؟! دوم آنكه مسجدي كه مسجد نشده، محرابش كجاست؟ صحنش كجا و
حسينيهاش كجا و...؟ سوم آنكه كدام بندة خدا اين همه راه ميآيد تو اين
مسجد نماز بخواند؟ جن يا ملائك؟»
پس با قدمهاي بلند خود را به او رساندم و تازه يادم آمد سلام و عليك
نكردهام. ناگهان رو به من چرخيد. ميانه بالا بود با سينهاي فراخ. دستهاي
موي مشكي از زير عمامهاش بيرون آمده، روي شانهاش ريخته بود. صورتي
مهتابي، محاسني سياه، دندانهاي بسيارسپيد و چشماني سياه و سخت نافذ داشت.
تا لب به سلام جنبانم، سلام كرد، ته نيزه را به زمين فرو برد و مثل
كودكي مرا پيش كشيد و سرم را به سينهاش فشرد. نفس عميقي كشيدم و از هيبت
آغوش و بوي خوش تنش دلم لرزيد و از لرز دل، تنم به لرزه افتاد. به نرمي
رهايم كرد. قدمي به عقب برداشتم. خواستم سربلند كنم و به چشمانش نگاه
كنم جرأت نكردم. بس كه نگاهش براق و بفرّان بود. به سرم زد با او شوخي
كنم. در تهران هر وقت شاگردانم شلوغ ميكردند ميگفتم مگر روز چهارشنبه است
و اين اصطلاحي براي شلوغيهايشان بود. تا خواستم بگويم امروز چهارشنبه
نيست، پنجشنبه است كه زدهاي به دشت و بيابان! تبسم كرد و گفت: «ميدانم
چهارشنبه نيست و پنجشنبه است. سه سؤالي كه داري بپرس!»
باز نفهميدم كه چطور پيش از پرسيدن، از حرفها و سؤالهايم مطلع است. گفتم:
«سيد اولاد پيغمبر! اول صبح آمدهاي بيابان را خطكشي ميكني؟ مردم به
لباس شما قسم ميخورند، زشت است، برازنده نيست، برو پدر جان درست را
بخوان. اصلاً بگو ببينم مسجد را براي جن ميسازي يا ملائكه.»
نفس عميقي كشيد و خيرهام شد. نگاهش را تاب نياوردم، سرم را پايين
انداختم. گفت: «براي آدميزاد! اينجا هم آباد ميشود.»
سر را خاراندم، عجب قاطعيتي! كمي چرخيدم رو به باد تا باز بوي خوشش را به
مشام كشم، گفتم: «حالا شما قطعاً ميداني، محراب مسجد كجاست؟ صحنش كجا؟
و...»
با سر انگشت به خطكشيها اشاره كرد و گفت: «يكي از عزيزان فاطمة زهرا(س)،
بر اين خاك شهيد شده. اينجا كه پيكرش افتاده محراب است و آنجا كه خونش
ريخته مؤمنين براي نماز ميايستند. آنجا كه دشمنان بر خاك افتادند آبريزگاه
است.» روي گرداند و به مربع مستطيلي بزرگ اشاره كرد. انگار بغضي گلويش را
فشرد، سكوت كرد. به صورتش نگاه كردم و برق اشكي در چشمانش ديدم. با صدايي
كه نافذتر و قاطعتر شده بود گفت: «اينجا هم حسينيه است كه مردم براي
پدرم عزاداري ميكنند.»
از ديدن اندوهش دلم گرفت، اشكم بياختيار روان شد. گفتم: «بر كافران و
يزيديان صدها هزار لعنت.»
با نگاهي مهربان خيرهام شد، تبسم كرد و ادامه داد: «پشت حسينيه كتابخانه
ميشود كه خودت كتابهايش را ميدهي.»
جا خوردم، از قاطعيتش و اين كه مرا هم در آبادي مسجد سهيم دانسته بود.
گفتم: «به سه شرط! اول اين كه تا آن موقع زنده باشم.»
گفت: «انشاءالله»
گفتم: «شرط دوم اين كه اينجا مسجد شود.»
تبسم كرد و گفت: «باركالله»
باز آن رگ سرخوشي و شوخيام گل كرد، گفتم: «شرط سوم اين كه به اندازة
استطاعتم، حتي اگر يك كتاب هم شده به كتابخانة مسجد اهدا كنم تا امر
نوادة پيغمبر را اجرا كنم، اما تو برو درست را بخوان، اين هوا را از سرت دور
كن! نيزه و مسجد و خطكشي؟! چه معني دارد كه...»
نگذاشت حرفم تمام شود. با آن دستان سپيد و قدرتمند بازوهايم را فشرد. گفتم:
«آخر نگفتيد اينجا را كي ميسازد؟»
به چشمانم خيره شد كه باز تاب نياوردم و سر به زير انداختم. گفت: «يدالله
فوق ايديهم.»
گفتم: «اين كه يعني دست خدا بالاي همة دستهاست. جواب سؤال من چه شد؟»
گفت: «آخر كار ميفهمي، وقتي ساخته شد به سازندهاش سلام مرا برسان، خدا تو
را هم خير و سعادت بدهد.»
گفتم: «انشاءالله خدا از دهان مباركت بشنود.»
صداي موتور ماشين بلند شد. وقت رفتن بود. دست نرم و قوي و گرمش را در دست
گرفتم دوباره دلم لرزيد. به چشمانش نگاه كردم كه اين بار با گيرايي
غريبي نگاهم را به خود كشيد. گفتم: «كجا ميرويد برسانيمتان.»
گفت: «جمكران».
گفتم: «پاي پياده! وسيلهتان كجاست؟ بياييد در جوار هم برويم، حسابي سؤال
پيچتان كنم.»
خنديد و مثل پدري كه پسرش را نوازش كند. دستي به سرم زد سر را خم كرد و
گفت: «شما برو من هم ميآيم.»
گفتم: «پس قول بدهيد آنجا شما را ببينم.» و نفسي عميق كشيدم و از بوي خوشش
چشمانم را بستم. گفت: «حتماً به ديدنت ميآيم آقاي عسكري، خدا به همراهت.
آن مورد امروز را هم بخشيدم.»
علي صدايم ميكرد. دستش را فشردم، خداحافظي كردم و به طرف جاده راه
افتادم. با خود فكر كردم «كدام مورد را بخشيدهاند؟ عجب خوي و خصالي! به
اين برازندگي و نيزه به دست؟!...»
در اين افكار بودم كه به ماشين رسيدم. علي گفت: «با كسي صحبت ميكرديد،
وسط بيابان؟»
بي آنكه پشت سر را نگاه كنم، اشاره به آقاي سيد كردم و گفتم: «با همين
حاجآقا؟»
محمد كه فكر كرد اين هم يكي از شوخيهايم است، خنديد و گفت: «كدام حاجآقا.
آقاي عسكري؟»
گفتم: «همين...» و چرخيد رو به بيابان كه صاف و خالي بود. چشمانم از تعجب
فراخ شد. نفسم گرفت. خشك شدم. هيچكس آنجا نبود. دشت، صاف و بيپستي و
بلندي پيش رويم گسترده بود، بيآنكه احدي را در آن ببينم. اما امكان
نداشت همة آنچه ديده بودم توهم باشد. يقة پيراهنم را بوييدم بوي خوش او
را ميداد. نميدانم آن جوانها در صورتم چه ديدند، جواد زير بازويم را گرفت
و گفت: «حالتان خوب نيست؟ بياييد تو ماشين.»
اما دستم را از دستش درآوردم و گفتم: «نه خوبم! الا´ن برميگردم.»
و دويدم به سمت شيارها. بايد ميديدم، بايد مطمئن ميشدم، آنچه ديدهام
وهم و خيال نبوده... و نبود! آنجا روي زمين هموار شيارهايي كشيده شده
بود... محراب و صحن و حسينيه... دور خود چرخيدم، گيج و مستأصل و ترسان
فريادش كردم،... «كجاييد؟» و ناگهان فكري به ذهنم رسيد كه بيش از نبودنش،
نديدنش، دلم را لرزاند و نفسم را بند آورد، نكند او...
به جوانها چيزي نگفتم. نميتوانستم بگويم، چيزي هم نپرسيدند، گويي در
سكوت و بهتم خاصيتي بود كه آنها را هم در بهت و حيرت فرو برده بود. فقط
گهگاه در گوشي از حال و روحيهام صحبت ميكردند. فكر و ذكر خودم، رسيدن به
جمكران بود. ديدار دوبارة او آنطور كه قول داده بود خيلي چيزها را برايم
روشن ميكرد. كه بود؟ از كجا آمده بود و به يكباره كجا رفت؟ مرا از كجا
ميشناخت و چه چيزي را بر من بخشيده بود؟... گو اين كه عميقترين هزار
توهاي دلم گواه ميداد كه او...
از در مسجد جمكران كه وارد صحن شدم قلبم به تپشي غريب افتاد. دلم پر ميزد
و دليلش را خوب ميدانستم. اشتياقي غريب براي ديدارش احساس ميكردم. دلم
آن صورت و چشمها، آن دستها و بوي بهشتي و مهمتر از همه، آن حضور پدرانه و
غريب را ميخواست. به هر طرف نگاه كردم، تمام مسجد را گشتم تا آن وجود
عزيز را پيدا كنم اما نبود. هر چه سه دوست صحبت ميكردند، چيزي نميفهميدم.
همة هوش و حواسم به او بود و بس. ديدم دلم، شور و التهابم جز به نماز
آرام نميگيرد، ايستادم به نماز مسجد جمكران و دو ركعت نماز حضرت قائم،
ارواحنا فداه. پيرمردي سمت چپم نشسته بود و جواني طرف ديگر. الفاظ را با
سوز و گداز ميگفتم، از فكر آن كه شايد او، خود حضرت بوده چنان قلبم فشرده
ميشد كه بياختيار به ناله و فغان افتاده بودم. خواستم به سجده بروم
براي ذكر صلوات. كه احساس كردم پشت گردن و پهلويم داغ شد و قلبم به تپش
افتاد. كسي كنارم نشست. كه بوي عطرش بوي آشنايي بود. گفت: «آقاي عسكري،
سلام عليكم! الوعده وفا.»
صدايش همان صداي آشناي پدرانه بود و حضورش لرزهاي غريب به جانم انداخت.
رفتم به سجده براي ذكر صلوات، دلم! هوش و حواسم! فكر و ذكرم پيش او بود
تا صلواتها تمام شود، ختم نماز كنم و از او بپرسم، به دستش، به ردايش
بچسبم و رهايش نكنم. سر از سجده كه برداشتم ديدم نيست. مبهوت و نااميد به
پيرمردي كه كنارم نشسته بود گفتم: «اين حاجآقا كه با من حرف زدند كجا
رفتند؟»
پيرمرد شانه بالا انداخت و گفت: «من كسي نديدم، داشتم صلوات ميفرستادم.»
ترسيدم، رو كردم به پسر جوان و پرسيدم: «اين آقا سيد را كه كنارم نشست...»
جوان كتاب دعايش را نشانم داد و گفت: «داشتم دعا ميخواندم اما نديدم
كسي...»
دنيا دور سرم چرخيد، نفهميدم چه شد. آبي به صورتم ريختند، به هوش آمدم.
سه دوست دورهام كردند كه چه شد؟ نگفتم! نتوانستم بگويم. آن حدس و گمان
به يقين رسيد، او حضرت مهدي قائم(ع) بود، كه جان و روحم به فداي قدوم
مباركش باد.
حالم خوب نبود، گريه امانم نميداد. قلبم تير ميكشيد و تمام تنم بيحس بود
و سوزن سوزن ميشد. رفقا كه حالم را چنين ديدند به سرعت به طرف تهران
حركت كردند، خواستند مرا به منزل ببرند. خواهش و تقاضا كردم كه مرا به منزل
حاج شيخ جواد خراساني كه از دوستان نزديك روحانيام بودند ببرند، كه بردند.
اهل منزل هم مرا به اندروني هدايت كردند جايي كه حاجآقا كنار حوضي با
كاشيهاي آبي نشسته پاهايش را در آب گذاشته بود و كتاب ميخواند، مرا كه
ديد، نيمخيز شد، سلام و احوالپرسي كرديم. از حالم پرسيدودليلاينروي زرد و
خرابم. گفتم از قم، جمكران ميآيم. تعارف به خنكاي آب زد و گفت:
«كفشهايت را بكن ما با آب پذيراي مهمانانمان هستيم.»
پاها را در آب گذاشتم. خنكايي خوش و عجيب از پاها تا تمام تنم پخش شد.
حاج آقا برگي از كتاب را ورق زد و گفت: «بگوييد! گوشم با شماست.»
ماوقع را تعريف كردم. تا رسيدم به آنجا كه آن سيد بزرگوار مرا به نام
خطاب كردند. حاجآقا كتاب را بست. خيرهام شد و سراپا گوش. حكايتم را ادامه
دادم تا مسجد و نماز و آن
پينوشتها :
*. اين داستان برداشتي از ماجراي واقعي آقاي احمد عسكري و برخورد ايشان با
حضرت است كه نقل زبانهاست و حضرت آيتالله ضافي گلپايگاني در كتاب پاسخ
ده پفرسش به آن اشاره نمودهاند.
1. خداوندا! اي پروردگار پرتو جهان افروز... به سرور ما امام و رهبر هدايت
شده و... خداوندا! مرا از ياران وهواخواهان او قرار ده... خداوندا! آن چهرة
زيباي رشيد را به من بنماي و از پردة غيب آشكار كن...
ماهنا مه موعود شماره 33
|