|
۰۷ بهمن ۱۳۸۳ |
شب جمعه بود؛ گفت و گويي در لحظاتي ناب
وارد شدم بر كريم، با دستاني خالي از حسنات و قلبي تهي از سلامت
گفتم: بسمالله النور.
گفتا: الذي هو مدبر الامور.
گفتم: بسمالله النور النور.
گفتا: الذي خلق النور من النور.
گفتم: كيستي؟
گفتا: المهدي طاووس أهل الجنّة.
گفتم: چه زيبا پاسخ ميدهي.
گفتا: انا ابن الدلائل الظاهرات.
گفتم: چگونه در برابر قدوم مباركتان ركوع كنم؟
گفتا: ما أسئلكم عليه من أجر إّلا المودّة فيالقربي.
گفتم: اين جان فدايتان، متاعي كه هر بي سر و پايي دارد.
گفتا: أللّهمّ وال من والاه وعاد من عاداه.
گفتم: مولاجان! ميخواهم شيريني وصال را بچشم.
گفتا: تا تلخي فراق نچشي به شيريني وصال خرسند نگردي.
گفتم: ميخواهم محبوب حق تعالي شوم.
گفتا: تا ترك لذات طبيعي خيالي نكني محبوب حق تعالي نشوي.
گفتم: ميخواهم كارهايم رنگ خدايي داشته باشد.
گفتا: اگر دائمالحضور باشي كار خدايي كني.
گفتم: در مشكلات غوطهورم.
گفتا: كليد حل مشكلات تضرع در نيمه شب است.
گفتم: افضل اعمال كدامين است؟
گفتا: به فرمودة جدم «إنتظار الفرج».
گفتم: سخنان جدّتان را متذكر ميشويد!
گفتا: كنّا نور واحد.
گفتم: پايانمان چه ميشود؟
گفتا: العاقبة للمتقين.
گفتم: عزيز عليّ أن أري الخلق ولاتري.
گفتا: غبار را پاك كن تا ببيني.
گفتم: كي ميآييد؟
گفتا: إذا قضي امراً فإنّما يقول له كن فيكون.
گفتم: يا وجيهاً عندالله إشفع لنا عندالله.
گفتا: إنّا غير مهملين لمراعاتكم ولاناسين لذكركم
يا ابا صالح المهدي(عج)!
چه بگويم كه ناگفته خود همه را ميداني فقط بدان كه من هم به شما اقتدا
ميكنم آنگاه كه دست بر دعا برميداري و ميخواني:
«أمّن يجيب المضطر إذا دعاه و يكشف السوء»
مينا رياضي ـ نجفآباد
ماهنا مه موعود شماره 33
|