|
شرحي بر كتاب استراتژي انتظار |
|
|
|
۰۷ بهمن ۱۳۸۳ |
قسمت اول
عباسعلي پرچيزاده
نويسندة محترم كتاب استراتژي انتظار در كتاب ارزشمند خود، تحت عنوان «طرحي
براي خروج از ايستائي» چنين مينويسد:
متذكر اين نكته ميشوم كه آنچه بايد فراروي جوانان قرار ميگرفت قبل از هر
چيز الزاماً ميبايست از اين ويژگي؛ يعني «رويكرد به آينده» برخوردار باشد.
اما ويژگي دوم: طي دهة شصت، همه چيز مهياي طرح و پذيرش موضوعي نو بود و
جوانان نيز مستعد سير در مسيري كه روي به آينده داشت، امّا تنها نظريهاي
ميتوانست همهگير و موجآفرين شود، كه در «مافيالضمير» ريشه داشته باشد.
تمنيات بسياري برانگيزانندهاند، اما صرفنظر از نيازهاي برساخته و كاذب تنها
برخي امور، ذاتي وجود آدمياند و به عنوان عنصر مشترك همگان را دربر ميگيرند.
چنان كه «انتظار» ذاتي وجود آدمي است و ريشه در مافيالضمير همة بندگان
دارد و از آن به عنوان «امر مشترك» ميتوان ياد كرد، و از همين روست كه
متذكر شدم تنها پيشنهادي ميتوانست و ميتواند اقبال عمومي از سوي جوانان و
مردم را دربر داشته باشد كه هر كس به راحتي پس
از مراجعه به خود مؤيد آن شود و به صورت طبيعي و به دور از هرگونه غرضي
نسبت بدان عكسالعمل مثبت نشان دهد.
شايد بتوان يكي از وجوه ممتاز اسلام را نسبت به همة مكاتب، مسالك و
ايدئولوژيها در اين دانست كه همه آنچه اعلام ميكند و يا برحذر ميدارد ريشه
در مافيالضمير آدمي دارد. به واقع عقل و قلب آدمي پذيراي آن است. اگر چه
هواجس نفساني نيز برانگيزانندهاند، امّا به دليل نسبتشان با تيرگي و پليدي
داراي عمري كوتاه همراه با نوعي دلزدگي و نفرت روحانياند. 1
... انتظار ريشه در مافيالضمير ما دارد. ذاتي وجود آدمي است، كمال طلبي ذاتي
وجود آدمي است تمناي كمال و ميل ديدار انسان كامل، گمشدة آدمي است، از
بدو خلقت تا ابدالاباد...
انسان كمال طلب است و هرگز ترقي صرفاً مادي او را ارضا نميكند و باور مهدوي
همه آمادگي (جسماني و نفساني) و همة كمال زميني و آسماني را در خود دارد. 2
همانگونه كه از اين كلام نويسنده مستفاد است وي سه ويژگي و خصوصيت را
براي امور ذاتي قائل است: نخست آنكه، امر ذاتي ريشه در مافيالضمير همة
انسانها دارد؛ دوم آنكه، به عنوان امري مشترك مورد پذيرش همگان ميباشد و
به همين جهت همة انسانها را دربر ميگيرد و بالاخره آنكه تجلّي و مجلاّي
حسف كمالطلبي در وجود انسان است و در ادامه با اتكّاي به چنين برداشت و
تفسيري از امر ذاتي، موضوع «مهدويت» و عقيده به «انتظار منجي» و يا به
تعبير دلنشين خودشان «استراتژي انتظار» را به دليل برخورداري از هر سه ويژگي
و خصوصيت فوق، امري ذاتي انسانها تلقي مينمايد. به نحوي كه هر كس با
كوچكترين مراجعه به ضمير خود، به سهولت مؤيد اين نكته خواهد بود، لذا عقل
و قلب هر آدمي با اندك تذكر و تنبهي، پذيراي موضوع مهدويت و فلسفة انتظار
منجي آخرالزمان است.
ايشان در ادامه، اين مطلب مهم را نيز متذكر ميشوند كه امور نفساني هر چند
برانگيزانندهاند، امّا هواجس نفساني، يكي به دليل نسبتشان با پليدي و
تاريكي و ديگر به دليل داشتن عمر كوتاه، همواره همراه با نوعي دلزدگي و
نفرت روحانياند و به همين دليل از حريم امور ذاتي، كه مطلوب دل و فطرت
انسان است خارجند، كه بر اين اساس با توجه به گفتار اخير وي، ميتوان
ويژگي چهارمي را نيز علاوه بر سه ويژگي قبلي براي امور ذاتي برشمرد و آن
اين كه امور ذاتي، اموري هستند پايدار كه با فطرت پاك و نوراني انسانها،
همواره همخواني و تناسب دارند.
اما اينكه، اصل ادعاي نويسندة محترم؛ يعني ذاتي بودن موضوع «مهدويت» به
چه مفهوم و معنايي است و اين ادعا تا چه اندازه، ادعايي صحيح و منطبق با
آموزههاي دين مبين اسلام و همچنين قابل دفاع و اثبات با براهين و موازين
عقلي و منطقي ميباشد، پرسشي است كه در واقع باعث نوشتن اين مقاله گرديد.
لذا هدف از نگارش اين مقاله، تلاش براي يافتن پاسخي در خور و مناسب جهت
اين پرسش و همچنين پرسشهاي ديگري در ارتباط با همين موضوع است. از قبيل
پرسشهاي زير:
آيا باور و اعتقاد به موضوع مهدويت و فلسفة انتظار منجي، حقيقتاً ريشه در
مافيالضمير همة انسانها دارد و به تعبير نويسنده امري مشترك براي عقل و
قلب همة آدمهاست به نحوي كه هر كس پس از كوچكترين تذكر و مراجعه به
ضمير و ذات خود به آساني پذيراي اين مطلب خواهد بود؟
اگر چنين است پس چرا در جهان، ميتوان انسانهاي بيشماري را مشاهده نمود
كه ممكن است حتي در تمام طول عمر خود، براي يكبار هم كه شده نام مقدّس
منجي و موضوعي به نام مهدويت و يا انتظار به گوششان نخورده باشد و يا باز
چه بيشمار آدمهايي كه عليرغم آنكه نام مبارك منجي آخرالزمان را، با
عناوين و القاب مختلف و متناسب با تعابير گوناگوني كه در فرهنگها و اديان و
نحلههاي فكري جهان، از ايشان وصف شده است شنيده باشند (مانند مسيحيان،
زرتشتيان و مسلمانان)، ليكن از معرفت شايسته و سازنده به فرهنگ انتظار و
اهداف و آرمانهاي منجي و انعكاس و بازتاب عملي اين باور و اعتقاد، در رفتار
و اخلاق، مناسبات و شئونات فردي و اجتماعي به عنوان يك منشور زندگي و
چگونه زيستن، در تغافل و انفصال كامل به سر ميبرند؟
و اگر چنين است پس جاي سؤال است كه اصولاً مگر امر ذاتي و فطري ميتواند
مورد غفلت واقع شود؟
و اساساً آيا ذاتي بودن به معناي فطري بودن است؟ فطرت عقل يا فطرت قلب (دل)،
كداميك؟
آيا منظور از فطري بودن مهدويت، به مفهوم فطري بودن مباني و ريشههاي
اعتقادي و فلسفي آن است و يا به مفهوم فطري بودن اهداف و مقاصد و آثار و
نتايج مترتب بر ظهور منجي آخرالزمان؟ و يا به معناي فطري بودن هر دو؛ يعني
هم ريشهها و مباني آن و هم نتايج و مقاصد و اهداف آن؟
آيا مباني و ريشههاي موضوع مهدويت برگرفته از تعاليم الهي و به خصوص
تعاليم عالية اسلام و قرآن و روايات اسلامي است؟ در اين صورت اگر مباني
اعتقادي و ريشههاي فلسفي مهدويت را برگرفته از تعاليم عالية اسلام تلقي
نماييم آيا با توجه به فطري بودن دين اسلام و همخواني و تناسب برنامه و
دعوت اسلام با مطلوبهاي فطري انسان، همين يك دليل براي اثبات فطري بودن
موضوع مهدويت و انتظار منجي آخرالزمان، كافي نيست؟
و همچنين اگر آثار و نتايج و اهداف منجي را طبق آموزههاي دين مبين اسلام،
بتوان: قيام به منظور اقامة حق و محو باطل، پيروزي نهايي دين و ايمان
اسلامي و غلبة كامل دين حق بر اديان باطل، وراثت قطعي صالحان و متقيان،
كوتاه شدن و بريده شدن دست همة ستمكاران و جباران براي هميشه، تأمين
آيندة درخشان و سعادتمندانة بشريت، احياي احكام الهي و نابودي بدعتها و
باطلها، امر به نيكيها و نهي از زشتيها در همة ابعاد آن، اقامة حكومت
جهاني اسلام، نفي طواغيت و نابودي نظامهاي طاغوتي عالم، تجلّي هدايت
تامة الهي براي انسانها و اكمال دين و به اتمام رساندن رسالت همة انبياي
الهي، اقامة قسط و عدل در همة مصاديق و شئونات فردي و اجتماعي آن، گشودن
نقاط انسداد و رفع موانع تعالي فرد و اجتماع انساني و باز كردن مسير تاريخ
بشريت براي تسريع حركت
انسانها در جهت دستيابي به كمال مطلوب انساني و الهي، تكامل عقول و دانش
بشر، استخراج منابع مخفي در بطن زمين و طبيعت به منظور تقسيم عليالسوية
مال و ثروت و بركات مادي در بين اجتماع، و استخراج تواناييها و استعدادهاي
بالقوة انسانها و به فعليت رساندن آنها، ايجاد موّدت و برادري و صلح و
آرامش و امنيت در جامعة بشري و... بيان نمود، در اين صورت آيا فطري بودن
اهداف و مقاصد و آثار منجي به مفهوم فطري بودن همة اين آثار و اهدافي است
كه بعضي از آنها را در اينجا برشمرديم؟ و به عبارت ديگر، آيا همة اين اهداف
و نتايج حاصله از قيام منجي، اموري ذاتي و مطلوب و خواستة فطرت و تمناي
همگاني بشر است؟ و مورد پذيرش عقل و قلب همة انسانهاست؟
آيا ذاتي بودن مهدويت و انتظار منجي به اين معناست كه «مهدويت» صفتي است
بذاته براي روح و قلب آدمي؟ به نحوي كه «مهدويت» صفت باشد و ذات انسان،
موصوف باشد، آيا مهدويت به اين معناست كه ذات انسان «موصوف»، بدون
هيچگونه ملابسي و بدون دخالت هيچ واسطهاي، به مهدويت «صفت»، متصف ميگردد؟
يعني براساس تعريفي كه اهل فنّ از امر ذاتي ارائه ميدهند، كه ذاتي امري
است كه ذهن ما آنجا كه حكم ميكند به اتصاف موصوف براي صفتي، اين اتصاف
به ملاك خود موصوف است و بس، لذا هيچ شيء ديگري غير از خود موصوف از نظر
ذهن ما، ملاك اتصاف موصوف به آن صفت نيست. اينجا است كه ميگوييم فلان
شيء بدون هيچ «حيثيت تقيديه» و بدون هيچ «واسطه در عروض»، به فلان صفت،
متصف ميگردد.
آيا مهدويت نيز در حكم صفت براي ذات انسان، موصوف به اين معنا ميگردد؟ و
بالاخره سؤال مهمتري كه در واقع پاسخ بسياري از پرسشهاي ديگر نيز، كاملاً
بستگي به پاسخي دارد كه ما به آن ميدهيم، اين است كه مفهوم فطرت و
امور ذاتي چيست؟ و گرايشهاي فطري انسان كدامند؟
پس به همين لحاظ لازم است كه ما قبل از هر چيز به اين پرسش اساسي، پاسخ
داده و تعريف و تفسير و تلقي خودمان را از فطرت و امور فطري به طور روشن
بيان نماييم. براي وصول به اين مقصود به ذكر بيانات حكيمانة استاد شهيد
مطهري در مفهوم و معناي فطرت اكتفا ميكنيم. استاد شهيد در پاورقي جلد دوم
كتاب ارزشمند اصول فلسفه و روش رئاليسم تأليف مرحوم علامه سيد محمد حسين
طباطبائي در بيان مفهوم فطرت مينويسد:
«واژة ادراكات فطري در اصطلاحات فلسفي در موارد مختلفي استعمال ميشود:
الف ـ ادراكاتي كه همة اذهان در آنها يكسان هستند يعني همة اذهان واجد
آنها هستند و همة اذهان مانند يكديگر آنها را واجدند و نه از جهت واجد بودن و
واجد نبودن و نه از جهت كيفيت واجد بودن آنها، در ميان اذهان اختلافي نيست
از قبيل اعتقاد به وجود دنياي خارج، كه حتي سوفسطايي نيز در حاق ذهن خود
نميتواند منكر آن باشد... اين سنخ از ادراكات را ميتوان ادراكات عمومي
ناميد. 3
توضيح اينكه در منطق تعقلي، به طور كلي احكامي كه ذهن در مورد قضايا صادر
ميكند به دو قسم بديهي و نظري تقسيم شده است. بديهي به قضايايي اطلاق
ميشود كه ذهن بدون استدلال، حكم جزئي ميكند؛ مثل حكم به امتناع تناقض
و حكم به اينكه كل از جزء بزرگتر است و يا حكم به اينكه اشغال دو جسم
مكان واحد را ممتنع است و حكم به اينكه مقادير مساوي با مقدار واحد با
يكديگر مساويند. بديهي نيز بر دو قسم است بديهي اول و بديهي ثانوي. بديهي
اولي آن است كه نه احتياج به استدلال دارد و نه حتي به واسطه قرار دادن
مشاهده و تجربه نياز دارد، بلكه صرفاً تصور موضوع و تصور محمول در ذهن كافي
است كه تا ذهن حكم به ثبوت محمول از براي موضوع كند ولي بديهي ثانوي
چنين نيست و تنها تصور موضوع و تصور محمول، كافي براي صدور حكم ذهن نيست و
مداخلة احساس و يا تجربه براي ادراك رابطة موضوع و محمول لازم است مثل
جميع مسائل تجربي. 4
ب ـ ادراكاتي كه بالقوه، در ذهن همه كس موجود است هر چند بالفعل در ذهن
بعضي موجود نيست يا خلاف آن موجود است از قبيل معلوماتي كه با علم حضوري
براي نفس معلوم هستند ولي هنوز به علم حصولي معلوم نشدهاند. به عقيدة
صدرالمتألهين فطري بودن معرفت به ذات حق از اين قبيل است 5 و بايد دانست
كه منظور از علم حضوري در فلسفه اين است كه واقعيت معلوم نزد عالم، موجود
باشد نه تصور ذهني معلوم، و حصول صورت علمي معلوم نزد عالم را علم حصولي
ميگويند. سه قسم علم حضوري عبارتند از علم نفس يا ذات به ذات؛ زيرا انسان،
واقعيت وجودي خود را كه از آن به «من» تعبير ميكند به صورت حضوري درك ميكند.
دوم، علم نفس به قواي خود و سوم، علم نفس به افعال خود. و بايد دانست كه
علم حضوري همان حس ماوراء است كه به وسيلة آن حواس معمولي صورت ميگيرد
و دانشمندان و روانشناسان و عارفان الهي در تأييد اين حس سخنان فراواني
گفتهاند و اصطلاحاً از آن به «منف ناخودآگاه» تعبير نمودهاند كه بسياري از
حقائق هستي كه بر فهم ظاهر و چشم سر، مستور و مخفي آمده است توسط اين منف
ناخودآگاه بر انسان مكشوف ميگردد كه مولوي در وصف آن ميگويد:
جسم، ظاهر روح، مخفي آمده است جسم، همچون آستين، جان، همچو دست
باز عقل از روح مخفيتر بفوَد حس به سوي روح زودتر ره برد
آن حسي كه حق بدان حس مظهر است نيست حس اين جهان، آن ديگر است
حسف حيوان گر بديدي آن صور با يزيد وقت بودي گاو و خر
ويليام جيمز، عارف و روانشناس معروف آمريكايي، در مورد «منف ناخودآگاه» انسان
ميگويد: «من به خوبي ميپذيرم كه سرچشمة زندگي دل است و قبول هم دارم
كه فرمولها و دستورالعملهاي فلسفي مانند مطلب ترجمه شدهاي است كه اصل
آن با زبان ديگري باشد. 6
پاسكال نيز ميگويد: «به وجود خداوند دل گواهي ميدهد نه عقل، و ايمان از
اين راه به دست ميآيد». و هم او ميگويد: «دل دلائلي دارد كه عقل را به
آن دسترسي نيست». 7
ج ـ در باب برهان منطق، به قضايايي كه، برهانشان همواره به همراه آنهاست
و هيچ وقت در نفس، حضور آن قضايا از حضور براهين و قياسات منفك نيست «فطرت»
ميگويند.
د ـ ادراكات و تصوراتي كه خاصيت ذاتي عقل
است و هيچگونه استنادي به غير عقل ندارد... ما با اينكه تصورات فطري به
معناي چهارم را منكريم، به تصورات و تصديقات فطري به معناي اول؛ يعني
ادراكاتي كه تمام اذهان خواه ناخواه در آنها عليالسويهاند، اعتقاد داريم.
8
استاد شهيد مطهري(ره) در خصوص اصلف «فطرت» و محوريت آن براي همة تفكرات و
گرايشهاي انساني و تقدم وجه روانشناسي انسان بر وجه جامعهشناسي او و
تأييد اين مطلب كه انسان بالفطره به يك سلسله ارزشهاي متعالي كه
معيارهاي انسانيت او است به صورت ناخودآگاه گرايش دارد مينويسد:
پايه و اساسف شخصيت انساني كه مبناي تفكرات او و گرايشهاي متعالي اوست،
در متن خلقت او يا دست عوامل آفرينش نهاده شده است، درست است كه انسان،
بر خلاف نظرية معروف افلاطون با شخصيتي ساخته و پرداخته به دنيا نميآيد،
امّا اركان و پايههاي اصلي شخصيت خود را از آفرينش دارد نه از اجتماع، اگر
بخواهيم به اصطلاح فلسفي سخن بگوييم، اينچنين بايد گفت كه ماية اصلي
ابعاد انساني انسان اعم از اخلاقي، مذهبي، فلسفي، هنري، فني، عشقي، صورت
نوعيه انسانيه و مبدأ فصل او و نفس ناطقة اوست كه با عوامل خلقت تكوين مييابد.
جامعه، انسان را از نظر استعدادهاي ذاتي يا پرورش ميدهد، يا مسخ ميكند. نفس
ناطقه نخست بالقوه است و تدريجاً به فعليت ميرسد، عليهذا انسان از نظر اصول
اوليه فكر و انديشه، و از نظر اصول گرايشها و جاذبههاي معنوي و مادي مانند
هر موجود زندة ديگر است كه نخست همه اصول به صورت بالقوه در او وجود دارد
و
پس به دنبال يك سلسله حركات جوهري، اين خصلتها در او جوانه ميزند و رشد
ميكند، انسان تحت تأثير عوامل بيروني، شخصيت فطري خود را پرورش ميدهد و به
كمال ميرساند يا احياناً آن را مسخ و منحرف مينمايد. اين اصل همان است كه
در معارف اسلامي از آن، به اصل «فطرت» ياد ميشود. اصل فطرت، اصلي است كه
در معارف اسلامي، اصل مادر شمرده ميشود. بنابر اصلف فطرت، روانشناسي انسان
بر جامعهشناسي او تقدم دارد، جامعهشناسي انسان از روانشناسي او مايه ميگيرد،
بنابر اصل فطرت، انسان در آغاز كه متولد ميشود، در عين اينكه بالفعل نه
دركي دارد و نه تصوري و نه تصديقي و نه گرايش انساني، در عين حال با
ابعاد وجودي علاوه بر ابعاد حيواني به دنيا ميآيد. همان ابعاد است كه
تدريجاً يك سلسله تصورات و تصديقات انتزاعي او (به تعبير منطقي و فلسفي:
معقولات ثانويه) كه پايه اصلي تفكر انساني است و بدون آنها هرگونه تفكر
منطقي محال است و يك سلسله گرايشهاي علوي در انسان به وجود ميآورد و
همين ابعاد است كه پاية اصلي شخصيت انساني انسان به شمار ميرود... مطابق
نظرية اصالت فطرت و اصل تقدم روانشناسي انسان بر جامعهشناسي او، انسان در
آغاز هر چند فاقد هر ادراك بالفعل و هر گرايش بالفعل است اما از درون خود، به
صورت ديناميكي به سوي يك سلسله قضاوتهاي اولي كه بديهيات اوليه ناميده
ميشود و به سوي يك سلسله ارزشهاي متعالي كه معيارهاي انسانيت اوست،
پويا است. پس از آنكه يك سلسله تصورت ساده كه مادههاي اولي تفكر است و
به اصطلاح فلسفي: معقولات اوليه، از بيرون وارد ذهن شد آن اصول به صورت
يك سلسله تصديقات نظري يا عملي جوانه ميزند و آن گرايشها خود را نشان ميدهد.
9
بنابراين با توجه به كلام گهربار استاد شهيد، ميتوان گفت كه «فطرت» اصلي
پايدار و مشترك در همة انسانهاست كه اساس همة گرايشهاي متعالي و معيارهاي
انساني انسان است و بر خلاف نظرية اصالت اجتماع كه فرد را به طور مطلق،
محصولف عوامل بيروني ميداند، نظرية اصالتف فطرت، ماية اصلي ابعاد انساني را
محصول خلقت و آفرينش الهي ميداند كه به دست تواناي خداوند متعال، در بطن
وجودي انسان؛ يعني همان فطرت انساني يا الهي او به وديعت گذاشته شده است،
لذا بر اين اساس ميتوان گفت جامعه و محيط تنها استعدادهاي ذاتي و بالقوة
انسان را پرورش ميدهد يا مسخ مينمايد و به تعبير فلسفي، روانشناسي انسان
بر جنبة جامعهشناسي او مقدم است؛ يعني جنبة جامعهشناسانة انسان از جنبة
روانشناسانة او نشأت ميگيرد. اما در پاسخ به اين پرسش كه پس چرا غالب
انسانها، عليرغم برخوردارياز فطرت پاك انساني، بر خلاف گرايشهاي فطريخودرفتارميكنندولذااگرموضوع
مهدويت، امري ذاتيوفطريانسانهاستپسچرابهاين موضوع و ساير مباحثدينيوالهي،علاقهورغبت
كمتري نشان ميدهند؟ باز هم به افاداتي از استاد شهيد مطهري(ره) بسنده و
اكتفا ميكنيم، استاد شهي
پينوشتها :
1 . شفيعي سروستاني، اسماعيل، استراتژي انتظار، صص 70 و 71، انتشارات موعود.
2 . همان، صص 90 و 91.
3 . طباطبايي، سيد محمد حسين، اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج2.
4 . همان، ج5، ص199.
5 . همان، ج2، ص27.
6 . جيمز، ويليام، دين و روان.
7 . فروغي، محمدعلي، سير حكمت در اروپا، ص14.
8 . طباطبايي، سيدمحمد حسين، اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج2، صص27 و 28.
9 . مطهري، مرتضي، جامعه و تاريخ، ص91-89.
10. طباطبايي، سيدمحمد حسين، اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج5، صص44 و 45.
11. مطهري، مرتضي، جامعه و تاريخ، صص165 و 166.
ماهنامه موعود شماره 34 |