|
۰۷ بهمن ۱۳۸۳ |
مريم ضمانتييار
جمعيت نبود. وقتي به هر زحمتي كه بود به كشتي رسيد، نفسي به راحتي كشيد و
يك گوشه روي عرشه پيدا كرد و نشست. زانوهايش را در بغل گرفت. پاهايش از
خستگي ميسوختند. اين سه ماه آوارگي را فقط به شوق ديدار دوبارة خانوادهاش
تحمل كرده بود و حالا كه آمادة حركت بود، تحمل و صبرش به آخر رسيده بود.
ذهنش آشفته بود و فقط دلش ميخواست كشتي هر چه سريعتر حركت كند. ناخدا،
آخرين مسافر را كه سوار كرد، ديگر جايي براي نشستن نبود. اما به خاطر وضع
آشفته و قحطي زدة شهر و اينكه ممكن بود تا هفتهها كشتي ديگري حركت نكند،
همه با هم كنار آمده و به هم جا دادند.
با فرياد ناخدا كه فرمان حركت داد، جاشوها به تكاپو افتادند و چيزي نگذشت كه
كشتي ناخدا احمد ساحل عسكريه را به سوي بغداد ترك كرد. با حركت آرام كشتي
بر روي آب، محمد، ريههايش را از هواي پاك و مرطوب دجله پر كرد و به موجهاي
آب چشم دوخت. ياد و خاطرة روزهاي سخت گذشته به ذهنش هجوم آورد. آنها
زندگي خوب و آرامي داشتند و روزگارشان به خوبي ميگذشت. ابريشمباف ماهري
بود كه مردم پيشاپيش به او سفارش بافتن روسري و لباس ابريشمي ميدادند،
اما با شعلهور شدن جنگ جهاني، قحطي و خشكسالي و ركود زندگي مردم، ديگر كسي
توان و حوصله خريدن لباس ابريشمي را نداشت و به همين دليل روز به روز
كارش كسادتر شد تا به ورشكستگي رسيد. به اميد بهبود اوضاع، آوارة شهرهاي
عسكريه و بصره شد و حالا بعد از سه ماه دست خالي برميگشت. دلش از فشار غصه
و اندوه به درد آمده بود. بياختيار اشك از چشمانش سرازير شد. در افكارش غوطهور
بود و به حال خودش بود كه ناگهان فريادي او را به خود آورد. ديدهبان كشتي
بود كه پي در پي فرياد ميزد:
ـ سربازان حكومتي... سربازان حكومتي...
از شنيدن نام سربازان حكومت، دل محمد فرو ريخت. عرق سردي بر پيشانياش
نشست. از بيرحمي آنها زياد شنيده بود. چهرة ناخدا رنگ باخت. همهمه در بينمسافرانافتاد.هركسچيزيميگفت.
ناخدا فرياد زد:
ـ آرام باشيد مردم... آرام باشيد...
اما صدايش در هياهوي وحشتزدة مسافران گم شد. محمد بياختيار از جا بلند شد.
هر كس تلاش ميكرد كاري بكند، اما در ميان آبهاي دجله از دست عدهاي مسافر
بيپناه در برابر سربازان تفنگ به دوش حكومتي كاري ساخته نبود. عثمان،
فرماندة ناصبي سربازان، فرمان توقف كشتي را فرياد كرد:
ـ ناخدا! كشتي را نگهدار وگرنه شليك ميكنيم. كنار ساحل توقف كن اين يك
دستور است.
ناخدا ناچار مسير كشتي را به سمت ساحل بصره عوض كرد. كشتي كنار ساحل پهلو
گرفت و كشتي حامل سربازان هم توقف كرد. عثمان از كشتي پياده شد و پا به
ساحل گذاشت. با قدمهاي محكم به سوي كشتي ناخدا احمد رفت. ناخدا به جاشوها
اشاره كرد كه برايش پلكان را آماده كنند و خودش به سوي پلكان رفت. اما
قبل از آنكه پايش به پلة اول برسد، عثمان را خشمگين روبروي خودش ديد. او
با سرعت عمل بيشتري خودش را به كشتي رسانده بود. ناخدا قدمي به عقب
برداشت. ساية هيكل بلند و چهار شانة عثمان روي قامت كوتاه ناخدا افتاد.
فرمانده نگاه نافذش را به چشمان مضطرب ناخدا دوخت و گفت: همه بايد بازرسي
شوند و از بين صف سربازان من بگذرند و از كشتي پياده شوند.
سربازان به اشارة دست او، دو صف در دو طرف پلكان كشتي بستند و چند نفري از
آنها هم بالا آمدند. مسافران با ديدن آنها وحشت زده به هم پناه بردند.
عثمان با ديدن حركات شتابزدة مسافران، دستش را بلند كرد و گفت:
ـ هيچ كس از جايش تكان نخورد. همين كه گفتم...
محمد حس كرد آب سردي بر سرش ريختند. دستش سست شد و كولهبارش افتاد. ناخدا
قدمي به جلو گذاشت و با تضرع گفت: فرمانده! اينها يك عده رعيت بيچاره
هستند كه در اين قحطي و گرسنگي مدتها به انتظار حركت يك كشتي به سمت
بغداد در عسكريه ماندهاند و حالا...
عثمان با دست محكم به سينة ناخدا زد. ناخدا تعادلش را از دست داد. عقب عقب
رفت و محكم روي عرشه افتاد. جاشوها جلو دويدند و كمك كردند تا بلند شود اما
مردم با ترس چند قدم به عقب رفتند. صداي محكمپوتينهايعثمان بر كف چوبي
كشتي مثل پتك بر سر محمد فرود ميآمد. عثمان فريادزد: سفر به هم خورد. همه
بايد بازرسي شوند. اين كشتي به بغداد نميرود.
ناگهان همهمهاي بين مسافران افتاد. جواني از يك گوشة كشتي از همهمة مردم
استفاده كرد و به سرعت لباسش را از تن درآورد و خودش را به آب انداخت تا
به دست سربازان نيفتد و در موجهاي دجله شناكنان از كشتي دور شد. با ديدن
اين صحنه، آنها كه با آب آشنا بودند شهامت پيدا كردند و يكي بعد از ديگري
دست از كولهبار سفر كشيدند و خودشان را به آب انداختند و فريادهاي خشمگين
عثمان بينتيجه ماند. سربازان پراكنده شدند و موجهاي خروشان دجله بين
مسافران و آنها فاصله انداختند. كشتي به سرعت از مسافران خالي شد. محمد اما...
از آب به شدت ميترسيد. هرگز شنا نكرده بود. به هيچوجه در خودش قدرت پريدن
در آب را نميديد. وقتي چهار سال داشت نزديك بود در دجله غرق شود و وقتي
مردم او را نجات داده بودند از ترس بيهوش شده بود و بعد از آن اتفاق بود كه
هرگز پايش را در آب دجله خيس هم نكرده بود چه رسد به شنا كردن، آن هم
درآن هياهو و اضطراب. ميدانست اگر به آب بپرد، ترس از آب هم كه شده او
را به قعر آب ميكشد. مستأصل و پريشان، نگاهي به آب و نگاهي به سربازان و
عثمان انداخت. ناخدا آخرين كسي بود كه در كشتي مانده بود. فرياد زد: تو هم
خودت را به آب بينداز جوان.
محمد جوابي نداد. دهانش از ترس تلخ شده بود. جرأت هيچ حركتي را نداشت.
عثمان فرياد ميزد و به مسافران كشتي ناسزا ميگفت و آنها با تلاش به همديگر
كمك ميكردند و به سرعت از كشتيها دور ميشدند. ناخدا ترديد محمد را كه ديد
دستش را گرفت و گفت: كمكت ميكنم مرد... شهامت داشته باش. اينها دنبال
جوان براي سربازي اجباري ميگردند. به چنگشان بيفتي كارت تمام است.
محمد از شدت ترس اصلاً عكسالعملي نشان نداد اما كلمات سربازي، اجبار، جنگ...
او را بيشتر به وحشت انداخت. ناگهان سكوت سهمگين و ترسآلود درونش شكست. با
تمام وجودش فرياد زد:
ـ يا صاحبالامر... چرا به دادم نميرسي؟ مگر نميبيني راه به جايي ندارم...
و داغي قطرات اشك را روي گونههاي آفتاب سوختهاش حس كرد... راه به جايي
نداشت. ناگهان مرد عربي را ديد كه از ميان رفت و آمد سربازان از پلههاي
كشتي بالا آمد، دست او را گرفت و گفت: با من بيا.
محمد بياختيار دستش را در دست او گذاشت. گرمي و لطافت دست او، احساس آرامش
شيريني را به دل او هديه كرد. بيهيچ حرفي به راه افتاد. مرد عرب، محمد را
از بين سربازان رد كرد و با هم از كشتي پياده شدند و هيچكدام از آنها مانع
آن دو نشدند. از كنار عثمان هم رد شدند، اما گويي بر چشمان غضبناك او پردهاي
كشيده شده بود. سربازان هم انگار اصلاً آن دو را نميديدند. پاي محمد كه به
ساحل رسيد، نفس راحتي كشيد و ايستاد.
مرد عرب گفت: ميخواهي كجا بروي؟
محمد كه هنوز در بهت عبور از بين سربازان عثمان بود، چند لحظه مردد ماند.
حالا كه از كشتي پياده شده بود، به كجا ميتوانست برود؟ به خاطرش آمد تنها
آشنايي كه در اين ناحيه دارد، شوهر خواهرش هادي است كه ممكن است بتواند
وسيلة ادامه سفرش به بغداد را فراهم كند. رو به مرد عرب كرد و گفت:
ـ به آبادي «كوت» ميروم. دامادمان آنجاست.
مرد عرب رو برگرداند و به راهي خاكي كه از آن نزديكي ميگذشت اشاره كرد و
گفت:
ـ اين راه كوت است، برو.
محمد دست در جيبش كرد و مبلغ ناچيزي پول درآورد و گفت: بيش از اين پولي
ندارم. دستم تهي است، ولي از من بپذير. تو مرا نجات دادي و اين كمترين
چيزي است كه دارم و ميتوانم به تو بدهم.
مرد عرب گفت: من توقعي ندارم و پول نميگيرم.
محمد جا خورد. فكر كرد چون پول خيلي كم بود او اين حرف را زد. رو برگرداند و
به كشتي اشاره كرد كه بگويد هر چه داشته آنجا جا گذاشته و وقتي آمد به مرد
بگويد، ديد اثري از او نيست. اطرافش را نگاه كرد. در آن ساحل هيچ نشاني از
او نبود. براي اينكه دوباره به دام سربازان نيفتد به راه افتاد و بر سرعت
قدمهايش افزود و ذهن آشفته و خستهاش از كاري كه مرد عرب برايش كرده بود
غافل شد.
در خانة خواهرش را محكم كوبيد. هادي خودش در را باز كرد. با ديدن چهرة خسته
و خاكآلود او جا خورد و گفت: تو اينجا چه ميكني؟
محمد دستش را به آستانة در تكيه داد و گفت: با كشتي راهي بغداد بوديم كه
بين راه بصره بغداد، سربازان حكومتي مانع ادامة سفرمان شدند.
هادي دست او را گرفت و گفت: اينها همه از آتش جنگ است. حالا بيا تو كمي
استراحت كن.
محمد آهي كشيد و گفت: استراحت؟! تا به خانه نرسم، آرامش ندارم. كمكم كن
بتوانم به بغداد بروم.
هادي گفت: باشد... به روي چشم. تو كمي تأمل كن. خواهرت حتماً از ديدنت
خوشحال ميشود.
سرش را به طرف حياط برگرداند و صدا زد: فاطمه... بيا ببين كه آمده؟ محمد،
محمد...
فاطمه شتابان از اتاق بيرون آمد: سلام محمد! در اين اوضاع آشفته چطور به
اينجا آمدهاي؟
هادي گفت: بگذار نفسي تازه كند همه چيز را خودش ميگويد. سربازان حكومتي
گويا مانع حركت كشتيشان شدهاند.
محمد به اتاق رفت. خسته و درمانده دراز كشيد. بعد از آن همه دلهره و اضطراب
و پيادهروي، ديگري ناي نشستن نداشت. فقط سرش را بلند كرد و گفت: هادي
فكري بكن.
هادي گفت: تا تو استراحتي بكني آمدم.
و به سرعت از خانه بيرون رفت. فاطمه نگران كنار محمد نشست و پرسيد: جانم
به لب رسيد، حرف بزن.
محمدماجرايورشكستگيوكساديكارشرا گفت و اينكه حالا ديگر ناچار شده دست خالي
به خانه برگردد.
فاطمه دل نگران بلند شد تا چيزي براي خوردن او مهيا كند. وقتي به اتاق
برگشت ديد از شدت خستگي به خواب رفته است. ساعتي نگذشت كه با صداي در
خانه از خواب بيدار شد. هادي بود كه به خانه برگشته بود. با ديدن او از جا
بلند شد. هادي برايش حيواني كرايه كرده بود تا او را به بغداد برساند. بدون
تأمل آمادة حركت شد. بيش از اين تحمل دوري از خانوادهاش را نداشت.
صداي گرية پسرش از خانه به گوش ميرسيد. شنيدن صداي گريه او، زانوهايش را
سست كرد. با شتاب پياده شد و در زد. لحظهاي نگذشت كه مادر پيرش، در را به
رويش باز كرد. سر و وضع آشفته و چهرة خستة محمد مادر را وحشت زده كرد. محمد
سلام كرد. مادر دست او را گرفت و گفت: سلام پسرم. كجا بودي اين همه مدت؟...
محمد پا به حياط خانه گذاشت. بيقرار ديدن حميده و پسرش بود: چه بگويم مادر؟...
قصهاش مفصل است. و با شتاب به اتاق رفت. با ديدن صورت تكيده و لاغر
حميده دلش فرو ريخت. حميده او را كه ديد نيم خيز شد، اما خيلي زود نشست.
آنقدر بيمار بود كه قادر به ايستادن نبود. پسرشان گريه ميكرد و حميده نميتوانست
او را آرام كند. بغضش تركيد و به صداي بلند شروع به گريه كرد. محمد جلو رفت
كنار بستر حميده زانو زد. نوزاد را از او گرفت و بوسيد. او هم رنگ پريده و
رنجور بود. مادر كه حال آن دو و بيقراري نوزاد را ديد، او را از محمد گرفت و
از اتاق بيرون برد تا شايد آرام گيرد. تمام صورت حميده پر از اشك بود. محمد
دستهاي رنجور و تبدار او را در دست گرفت و گفت: چه به روزت آمده؟
حميده جوابي نداد. فقط دلش ميخواست محمد را نگاه كند و گريه كند. محمد دستهاي
او را به صورتش نزديك كرد. لبهاي خشكيدهاش را بر روي دستهاي داغ او
گذاشت و آنها را بوسيد و ناليد: من تمام سعي خودم را كردم... من مرد خوبي
براي تو نيستم حميده...
حميده لبهايش را به دندان گرفت و گفت: نه محمد... جنگ و قحطي كه گناه
تو نيست.
محمد سرش را به زير انداخت و گفت: من نتوانستم كاري بكنم. هر چه داشتم در
كشتي جا ماند. سربازان حكومتي به سراغمان آمدند و مرد عربي مرا از بين جمعيت
نجات داد. نفهميدم كه بود و از كجا آمد، اما اگر نيامده بود يا در آب دجله
غرق ميشدم يا سربازان مرا با خودشان برده بودند.
حميدهكميآرام گرفت: مهم اين است كه خودت زنده و سالم هستي. دوباره همه
چيز را از اول شروع ميكني.
محمد در چشمان اشكآلود حميده خيره شد و گفت: من ورشكستهام حميده ميفهمي
يعني چه؟
حميده رو برگرداند: نه... نميفهمم ورشكستگي يعني چه، ولي ميفهمم كه بودن
تو در خانه يعني چه و همين برايم كافيست. قول بده، قول بده اگر از گرسنگي
هم ميميريم در كنار هم باشيم و بعد از اين هرگز ما را ترك نكني.
محمد حرفي نزد. حميده دستش را تكان داد: قول بده محمد، قول بده. همين كه
تو در خانه باشي حال من هم خوب ميشود. بگو كه ميماني، بگو كه تنهايمان
نميگذاري... بگو...
محمد نگاهش كرد. چشمان اشكآلود هر دو درخشيد. مادر نوزاد را كه آرام خواب
رفته بود، به اتاق آورد و كنار حميده خواباند وگفت: اين بچه از گرسنگي گريه
ميكرد. پسرم فكري بكن... حميده مريض است. محمد شرمسار سر به زير انداخت...
بعد از سه ماه، در دكان را باز كرد. در نالهاي كرد و روي پاشنه چرخيد. دكان
خالي و پر از گرد و غبار بود. چهار پايهاي چوبي يك گوشه افتاده بود و در
قفسهها هيچ جنسي نبود. در آن وانفساي جنگ و قحطي، كسي قدرت خريد پارچة
ابريشمي را نداشت و او هم به غير از اين دكان بافندگي ابريشم كه از پدرش
برايش مانده بود هيچ سرمايهاي نداشت. در دكان را نيمه باز گذاشت تا كسي
از رهگذران او را با اين حال و روز نبيند.
در بازار طلبكاران زيادي داشت كه منتظر باز شدن دكانش بودند. اگر چه وضع
تمام بازار بد بود، اما او به خاطر بسته بودن سه ماهة دكانش، يك ورشكستة
تنها بود و تنها چيزي كه برايش مانده بود، چرخ بافندگي بود كه آن هم بدون
ابريشم، يك دستگاه بيخاصيت بود كه تار عنكبوت آن را پوشانده بود.
گوشة در را به اندازة ورود روزني از نور باز گذاشت و يك گوشه كز كرد و
نشست. عقلش به جايي نميرسيد. هيچ راهي براي رهايي از اين وضع نداشت.
حميده به شدت بيمار بود و نياز به دارو و غذا داشت و پسرشان از گرسنگي گريه
ميكرد و چيزي در خانه نبود كه او را سير كند. كسادي بازار هم چيزي نبود كه
حل آن در توان او باشد. ديگر امكان قرض گرفتن از كسي را هم نداشت؛ چرا كه
نه قدرت پس دادن آن همه بدهي را داشت و نه وجهه و اعتباري. همه
ميدانستند از شدت تنگنا، راهي عسكريه شده بود و حالا هنوز كسي از برگشتن او
به بغداد خبر نداشت. سرش را روي زانوهايش گذاشت. چهرة بيمار حميده و
گريههاي پسرش از پيش چشمانش دور نميشد. در دل ناليد:
ـ يا صاحبالزمان ميداني كه بيپناهم، بدون پشتوانه و ياورم. اگر زن و
بچهام از بيماري و گرسنگي بميرند، چه خاكي بر سرم بريزم و بدون آنها چه
كنم؟ اصلاً مردي كه نتواند به خانوادهاش يك وعده غذاي سير بدهد به چه
دردي ميخورد؟...
نجواهاي آرامش ميان هق هق گريه گم شد. خودش را سرزنش ميكرد و از آن همه
ناتواني خودش به ستوه آمده بود كه ناگهان صداي پايي شنيد كه نزديك
ميشد. خودش را جمع و جور كرد و به سرعت با گوشة دستارش اشك صورتش را پاك
كرد. صداي پا پشت در قطع شد و سايهاي از روزن در مانع ورود نور به دكان
شد. هر كس بود پشت در او توقف كرده بود. نفسش را در سينه حبس كرد و در دل
بر خودش لعنت فرستاد كه چرا در را كاملاً از تو نبسته. لحظهاي نگذشت كه
دستي به در خورد و در نالهاي كرد و باز شد. نور به صورتش تابيد. زني را با
چادر عربي و نقاب زده در آستانة در ديد. نيمخيز شد. اين زن هر كه بود
نميتوانست طلبكار باشد. اما يك آن به ذهنش رسيد ممكن است زنف يكي از
طلبكارانش باشد و جلوتر از شوهرش آمده تا او را غافلگير كند.
داشت با خودش كلنجار ميرفت كه زن دستش را جلو آورد و گفت: كاغذي از پسرم
رسيده. آن را برايم ميخواني؟
يك لحظه آرام گرفت. اما نفهميد اين زن چرا اين همه دكان باز را رها كرده
و به سراغ اين دكان خالي آمده.
بلند شد. خاك لباسش را تكان داد و گفت: چشم.
زن دكان خالي را كه ديد گفت: جوان تو كه آه در بساط نداري. چرا بيكاري؟
محمد شرمنده گفت: با وضع جنگ و كسادي بازار كسي چيزي نميخريد تا هر چه
داشتم تمام شد.
زن نگاهي به اطراف دكان انداخت و گفت: ولي چرخ بافندگي خوبي داري.
حتماً ابريشمهاي خوبي با آن ميبافي.
محمد آهي كشيد و گفت: روزگاري كه دكانم رونق داشت، بهترين لباسهاي
ابريشمي بغداد را ميبافتم. اما الا´ن يك نخ ابريشم هم ندارم.
زن به طرف در برگشت و گفت: من بيست ليره به تو به عنوان قرضالحسنه
ميدهم. برو ابريشم تهيه كن و بيا دكانت را رونق بده. هر وقت پولم را
خواستم ده روز جلوتر به تو خبر ميدهم...
دهان محمد از تعجب باز ماند. بيست ليره؟ نتوانست حرفي بزند. اما، زن اصلاً
توجهي به تعجب و شگفتي او نكرد وگفت: كاغذم را هم بده. باشد يك فرصت
ديگر.
محمدهمانطوربهتزدهاو را نگاه ميكرد گفت: شما مراازكجاميشناسيد؟چطوربه من
بيست ليره ميدهيد؟
زن گفت: تو كارت به اين كارها نباشد. تو براي سرماية كار، پول ميخواهي،
من هم به تو پول ميدهم. من بايد حرف از شناخت و اعتماد بزنم، حرفي
ندارم آنوقت تو...
محمد دستپاچه گفت: نه من... من از بس كه خوشحال شدم... نميدانيد چقدر...
زن حرفش را قطع كرد و گفت: من فردا همين موقع بيست ليره را برايت
ميآورم.
برگشت و از در دكان بدون هيچ حرف ديگري بيرون رفت و در را پشت سرش بست.
ماهنامه موعود شماره 34
|