|
۰۳ شهريور ۱۳۸۶ |
 من در آن شب در خواب ديدم كه مسيح و شمعون و جمعي از حواريون در كاخ جدّم گرد آمدند و در همان موضعي كه جدّم تخت را قرار داده بود منبري نصب كردند كه از بلندي سر به آسمان ميكشيد و محمد(ص) به همراه جوانان و شماري از فرزندانش وارد شدند. مسيح به استقبال او آمد و با او معانقه كرد.
محمد بن بحر شيباني گويد: در سال 286 ق. وارد كربلا شدم و قبر آن غريب ـ رسول خدا(ص) ـ را زيارت كردم سپس به جانب بغداد رو كردم تا مقابر قريش را زيارت كنم و در آن وقت گرما در نهايت خود بود و بادهاي حارّه ميوزيد و چون به مشهد امام كاظم(ع) رسيدم، نسيم تربت آكنده از رحمت وي را استشمام نمودم كه در باغهاي مغفرت در پيچيده بود. با اشكهاي پياپي و نالههاي دمادم بر وي گريستم و اشك، چشمانم را فرا گرفته بود و نميتوانستم ببينم و چون از گريه باز ايستادم و نالهام قطع گرديد، ديدگانم را گشودم. پيرمردي را ديدم پشت خميده با شانههاي منحني كه پيشاني و هر دو كفِ دستش پينة سجده داشت و به شخص ديگري كه نزد قبر همراه او بود ميگفت: اي برادرزاده! عمويت به واسطة علوم شريف و غيوب دشواري كه آن دو سيّد به وي سپردهاند شرف بزرگي يافته كه كسي جز سلمان بدان شرف نرسيده است و هماكنون مدّت حيات وي استكمال پذيرفته و عمرش سپري گرديده است و از اهل ولايت مردي را نمييابد كه سرّش را به وي بسپارد. با خود گفتم: اي نفس! هميشه از جانب تو رنج و تعب ميكشم و در همه حال براي كسب علم بدين سو و آن سو ميروم و اكنون گوشم از اين شخص سخني را ميشنود كه بر علم فراوان و آثار عظيم وي دلالت دارد. گفتم: اي شيخ! آن دو سيّد چه كساني هستند؟ گفت: آن دو ستارة نهان كه در سُرّ من رأي خفتهاند. گفتم: من به موالات و شرافت محلّ آن دو در امامت و وراثت سوگند ياد ميكنم، كه من جوياي علوم و طالب آثار آنها هستم و به جان خود سوگند كه حافظ اسرار آنان باشم.
گفت: اگر در گفتارت صادق هستي آنچه از آثار و اخبار آنان داري بياور و چون كتب و روايات را وارسي كرد، گفت: راست ميگويي. من بشر بن سليمان نخّاس از فرزندان ابو ايّوب انصاري و از مواليان امام هادي و امام عسكري(ع) و همساية آنها در «سرّ من رأي» بودم. گفتم: برادرت را به ذكر برخي از مشاهدات خود از آثار آنان گرامي بدار.
گفت: مولاي ما امام هادي(ع) مسائل بنده فروشي را به من آموخت و من جز با اذن او خريد و فروش نميكردم و از اين رو از موارد شبههناك اجتناب ميكردم تا آنكه معرفتم در اين باره كامل شد و فرق ميان حلال و حرام را نيكو دانستم.
يك شب كه در «سرّ من رأي» (سامرا) در خانة خود بودم و پاسي از شب گذشته بود، كسي درِ خانه را كوفت، شتابان به پشت در آمدم ديدم كافور ـ فرستادة امام هادي(ع) ـ است كه مرا به نزد او فرا ميخواند. لباس پوشيدم و بر او وارد شدم ديدم با فرزندش ابومحمد و خواهرش حكيمه خاتون از پس پرده گفتوگو ميكند، چون نشستم فرمود: «اي بشر! تو از فرزندان انصاري و ولايت ائمه(ع) پشت در پشت، در ميان شما بوده است و شما مورد اعتماد ما اهلبيت هستيد و من ميخواهم تو را مشرّف به فضيلتي سازم كه بدان بر ساير شيعيان در موالات ما سبقت بجويي، تو را از سرّي مطّلع ميكنم و براي خريد كنيزي گسيل ميدارم. آنگاه نامهاي به خط و زبان رومي نوشت و آن را در پيچيد و به خاتم خود ممهور ساخت و دستمال زرد رنگي را كه در آن 220 دينار بود بيرون آورد و فرمود: آن را بگير و به بغداد برو و ظهر فلان روز، در معبر نهر فرات حاضر شو و چون زورقهاي اسيران آمدند، جمعي از وكيلان فرماندهان بني عباس، خريداران و جوانان عراقي دور آنها را بگيرند. چون چنين ديدي سراسر روز شخصي به نام عمر بن يزيد برده فروش را زير نظر بگير و چون كنيزي را كه صفتش چنين و چنان است از خريداران و اطاعت آنان سرباز زند، تو به آن مكاشف مهلت بده و تأملي كن، بنده فروش آن كنيز را بزند و او به زبان رومي ناله و زاري كند و بدان كه گويد: واي از هتك ستر من! يكي از خريداران گويد من او را 300 دينار خواهم خريد كه عفاف او باعث مزيد رغبت من شده است و او به زبان عربي گويد: اگر در لباس سليمان و كرسي سلطنت او جلوه كني در تو رغبتي ندارم، اموالت را بيهوده خرج مكن! برده فروش گويد: چاره چيست؟ گريزي از فروش تو نيست، آن كنيز گويد: چرا شتاب ميكني بايد خريداري باشد كه دلم به امانت و ديانت او اطمينان يابد، در اين هنگام برخيز و به نزد عمر بن يزيد برو و بگو: من نامهاي سربسته از يكي از اشراف دارم كه به زبان و خطّ رومي نوشته و كرامت، وفا، بزرگواري و سخاوت خود را در آن نوشته است. نامه را به آن كنيز بده تا در خلق و خوي صاحب خود تأمّل كند اگر به او مايل شد و به آن رضا داد من وكيل آن شخص هستم تا اين كنيز را براي وي خريداري كنم.
بشر بن سليمان ميگويد: همة دستورات مولاي خود ـ امام هادي(ع) ـ را دربارة خريداري آن كنيز به جاي آوردم و چون در نامه نگريست به سختي گريست و به عمر بن يزيد گفت: مرا به صاحب اين نامه بفروش! و سوگند اكيد بر زبان جاري كرد كه اگر او را به صاحب نامه نفروشد خود را خواهد كشت و در بهاي آن گفتوگو كردم تا آنكه بر همان مقداري كه مولايم در دستمال زرد رنگ همراهم كرده بود توافق كرديم و دينارها را از من گرفت و من هم كنيز را خندان و شادان تحويل گرفتم و به حجرهاي كه در بغداد داشتم آمديم. چون به حجره درآمد نامة مولايم را از جيب خود درآورده و آن را ميبوسيد و به گونهها و چشمان و بدن خود مينهاد و من از روي تعجب به او گفتم: آيا نامة كسي را ميبوسي كه او را نميشناسي؟ گفت: اي درمانده و اي كسي كه به مقام اولاد انبيا معرفت اندكي داري! به سخن من گوش فرا دار و دل به من بسپار كه من «مليكه» دختر يشوعا ـ فرزند قيصر روم ـ هستم و مادرم از فرزندان حواريون يعني شمعون وصيّ مسيح است و براي تو داستان شگفتي نقل ميكنم: جدم قيصر روم ميخواست مرا در سنّ سيزده سالگي به عقد برادرزادهاش درآورد و در كاخش محفلي از افراد زير تشكيل داد: از اولاد حواريون و كشيشان و رهبانان سيصد تن، از رجال و بزرگان هفتصد تن، از اميران لشكري و كشوري و اميران عشاير چهار هزار تن و تخت زيبايي كه با انواع جواهر آراسته شده بود، در پيشاپيش صحن كاخش و بر بالاي چهل سكّو قرار داد. چون برادرزادهاش بر بالاي آن رفت و صليبها افراشته شد و كشيشها به دعا ايستادند و انجيلها را گشودند، ناگهان صليبها به زمين سرنگون شد و ستونها فرو ريخت و به سمت ميهمانان جاري گرديد و آنكه بر بالاي تخت رفته بود بيهوش بر زمين افتاد و رنگ از روي كشيشان پريد و پشتشان لرزيد. بزرگ آنها به جدّم گفت: ما را از ملاقات اين نحسها كه دلالت بر زوال دين مسيحي و مذهب ملكاني دارد معاف كن! جدّم از اين حادثه فال بد زد و به كشيشها گفت: اين ستونها را برپا سازيد و صليبها را برافرازيد و برادر اين بخت برگشتة بدبخت را بياوريد تا اين دختر را به ازدواج او درآورم و نحوست او را به سعادت آن ديگري دفع سازم و چون دوباره مجلس جشن برپا كردند همان پيشامد اوّل براي دومي نيز تكرار شد و مردم پراكنده شدند و جدّم قيصر اندوهناك گرديد و به داخل كاخ خود درآمد و پردهها افكنده شد.
من در آن شب در خواب ديدم كه مسيح و شمعون و جمعي از حواريون در كاخ جدّم گرد آمدند و در همان موضعي كه جدّم تخت را قرار داده بود منبري نصب كردند كه از بلندي سر به آسمان ميكشيد و محمد(ص) به همراه جوانان و شماري از فرزندانش وارد شدند. مسيح به استقبال او آمد و با او معانقه كرد. آنگاه محمد(ص) به او گفت: اي روحالله! من آمدهام تا از وصيّ تو شمعون دخترش مليكا را براي اين پسرم خواستگاري كنم و با دست خود اشاره به «ابومحمد» صاحب اين نامه كرد. مسيح به شمعون نگريست و گفت: شرافت نزد تو آمده است. با رسول خدا(ص) خويشاوندي كن. گفت: چنين كردم، آنگاه محمد بر فراز منبر رفت و خطبه خواند و مرا به پسرش تزويج كرد و مسيح(ع) و فرزندان محمد(ص) و حواريون همه گواه بودند و چون از خواب بيدار شدم ترسيدم اگر اين رؤيا را براي پدر و جدّم بازگو كنم مرا بكشند، و آن را در دلم نهان ساخته و براي آنها بازگو نكردم و سينهام از عشق ابومحمد لبريز شد تا به غايتي كه دست از خوردن و نوشيدن كشيدم و ضعيف و لاغر شدم و سخت بيمار گرديدم و در شهرهاي روم طبيبي نماند كه جدّم او را بر بالين من نياورد و درمان مرا از وي نخواهد و چون نااميد شد به من گفت: اي نور چشمم! آيا آرزويي در اين دنيا داري تا آن را برآورده كنم؟ گفتم: اي پدر بزرگ! همة درها به رويم بسته شده است، اگر شكنجه و زنجير را از اسيران مسلماني كه در زندان هستند برميداشتي و آنها را آزاد ميكردي اميدوار بودم كه مسيح و مادرش شفا و عافيت را به من ارزاني كنند. چون پدربزرگم چنين كرد، اظهار صحّت و عافيت نمودم و اندكي غذا خوردم. پدربزرگم بسيار خرسند شد و به عزّت و احترام اسيران پرداخت و نيز پس از چهار شب ديگر سرور زنان را در خواب ديدم كه به همراه مريم و هزار خدمتكار بهشتي از من ديدار كردند و مريم به من گفت: اين سيّدةالنّساء مادرِ شوهرت، ابومحمد است، من به او در آويختم و گريستم و گلايه كردم كه ابومحمد به ديدارم نميآيد. سيّدةالنّساء فرمود: تا تو مشرك و به دين نصارا باشي فرزندم ابومحمد به ديدار تو نميآيد و اين خواهرم مريم است كه از دين تو به خداوند تبرّي ميجويد و اگر تمايل به رضاي خداي تعالي و رضاي مسيح و مريم داري و دوست داري كه ابومحمد تو را ديدار كند پس بگو: «أشهد أن لا إله الا الله و أشهد أنّ محمّداً رسول الله» و چون اين كلمات را گفتم: سيّدةالنّساء مرا در آغوش گرفت و مرا خوشحال نمود و فرمود: اكنون در انتظار ديدار ابومحمد باش كه او را نزد تو روانه ميسازم. سپس از خواب بيدار شدم و ميگفتم: وا شوقاه به ديدار ابو محمد! و چون فردا شب فرا رسيد، ابومحمد در خواب به ديدارم آمد و گويا به او گفتم: اي حبيب من! بعد از آنكه همة دل مرا به عشق خود مبتلا كردي، در حقّ من جفا نمودي! و او فرمود: تأخير من براي شرك تو بود حال كه اسلام آوردي هر شب به ديدار تو ميآيم تا آنكه خداوند وصال عياني را ميسّر گرداند و از آن زمان تا كنون هرگز ديدار او از من قطع نشده است.
بشر گويد: به او گفتم: چگونه در ميان اسيران درآمدي؟ او گفت: يك شب ابومحمد به من گفت: پدربزرگت در فلان روز لشكري به جنگ مسلمانان ميفرستد و خود هم به دنبال آنها ميرود و بر توست كه در لباس خدمتگزاران درآيي و به طور ناشناس از فلان راه بروي و من نيز چنان كردم و طلايهداران سپاه اسلام بر سر ما آمدند و كارم به آنجا رسيد كه مشاهده كردي و هيچ كس جز تو نميداند كه من دختر پادشاه رومم كه خود به اطلاع تو رسانيدم و آن مردي كه من در سهم غنيمت او افتادم نامم را پرسيد و من آن را پنهان داشتم و گفتم: نامم نرجس است و او گفت: اين نام كنيزان است.
گفتم: شگفتا تو رومي هستي امّا به زبان عربي سخن ميگويي! گفت: پدربزرگم در آموختن ادبيات به من حريص بود و زن مترجمي را بر من گماشت و هر صبح و شام به نزد من ميآمد و به من عربي آموخت تا آنكه زبانم بر آن عادت كرد.
بشر گويد: چون او را به «سرّ من رأي» (سامرا) رسانيدم و بر مولايمان امام هادي(ع) وارد شدم، به او فرمود: چگونه خداوند عزت اسلام و ذلّت نصرانيّت و شرافت اهل بيت محمد(ص) را به تو نماياند؟ گفت: اي فرزند رسول خدا! چيزي را كه شما بهتر ميدانيد چگونه بيان كنم؟ فرمود: من ميخواهم تو را اكرام كنم، كدام را بيشتر دوست ميداري، ده هزار درهم، يا بشارتي كه در آن شرافت ابدي است؟ گفت: بشارت را.
فرمود: بشارت باد تو را به فرزندي كه شرق و غرب عالم را مالك شود و زمين را پر از عدل و داد نمايد همچنان كه پر از ظلم و جور شده باشد!
گفت: از چه كسي؟
فرمود: از كسي كه رسول خدا(ص) در فلان شب از فلان ماه از فلان سال رومي تو را براي او خواستگاري كرد، گفت: از مسيح و جانشين او؟ فرمود: پس مسيح و وصيّ او تو را به چه كسي تزويج كردند؟ گفت: به پسر شما ابومحمد! فرمود: آيا او را ميشناسي؟ گفت: از آن شب كه به دست مادرش سيّدة النّساء اسلام آوردهام شبي نيست كه او را نبينم.
امام هادي(ع) فرمود: اي كافور! خواهرم حكيمه را فراخوان و چون حكيمه آمد، فرمود: هشدار كه اوست! حكيمه او را زماني طولاني در آغوش كشيد و به ديدار او مسرور شد، بعد از آن مولاي ما فرمود: اي دختر رسول خدا او را به منزل خود ببر و فرايض و سنن را به وي بياموز كه او زوجة ابومحمد و مادر قائم(ع) است.
ماهنامه موعود شماره 79
٭ شيخ صدوق، كمالالدين، ج 2، صص 132-143.
|