|
۲۷ مرداد ۱۳۸۲ |
سيد مهدي شجاعي
مدينه اولين باري است كه ميهماناني چنين غريبه را به خود ميبيند. كارواني متشكل از شصت ميهمان ناآشنا كه لباسهاي بلند مشكي پوشيدهاند، به گردنشان صليب آويختهاند، كلاههاي جواهرنشان برسر گذاشتهاند، زنجيرهاي طلا به كمر بستهاند و انواع و اقسام طلا و جواهرات را بر لباسهاي خود نصب كردهاند. وقتي اين شصت نفر براي ديدار با پيامبر، وارد مسجد ميشوند، همه با حيرت و تعجب به آنها نگاه ميكنند. امّا پيامبر بياعتنا از كنار آنان ميگذرد و از مسجد بيرون هم هيأت ميهمان و هم مسلمانان، از اين رفتار پيامبر، غرق در تعجب و شگفتي ميشوند. مسلمانان تاكنون نديدهاند كه پيامبر مهربانشان به ميهمانان بيتوجهي كند. بههمين دليل، وقتي سرپرست هيأت مسيحي، علت بياعتنايي پيامبر را سؤال ميكند، هيچكدام از مسلمانان پاسخي براي گفتن پيدا نميكنند. تنها راهي كه بهنظر همه ميرسد، اين است كه علت اين رفتار پيامبر را از حضرت علي بپرسند، چرا كه او نزديكترين فرد به پيامبر و آگاهترين، نسبت به دين و سيره و سنت اوست. مشكل، مثل هميشه بهدست علي حل ميشود. پاسخ او اين است كه: «پيامبر با تجملات و تشريفات، ميانهاي ندارند؛ اگر ميخواهيد موردتوجه و استقبال پيامبر قرار بگيريد، بايد اين طلاجات و جواهرات و تجملات را فروبگذاريد و با هيأتي ساده، به حضور ايشان برسيد.» اين رفتار پيامبر، هيأت ميهمان را بهياد پيامبرشان، حضرت مسيح مياندازد كه خود با نهايت سادگي ميزيست و پيروانش را نيز به رعايت سادگي سفارش ميكرد. آنان از اينكه ميبينند، در رفتار و كردار، اين همه از پيامبرشان فاصله گرفتهاند، احساس شرمساري ميكنند. ميهمانان مسيحي وقتي جواهرات و تجملات خود را كنار ميگذارند و با هيأتي ساده وارد مسجد ميشوند، پيامبر از جاي برميخيزد و بگرمي از آنان استقبال ميكند. شصت دانشمند مسيحي، دورتادور پيامبر مينشينند و پيامبر به يكايك آنها خوشامد ميگويد. در ميان اين شصت نفر، كه همه از پيران و بزرگان مسيحي نجران هستند، «ابوحارثه» اسقف بزرگ نجران و «شرحبيل» نيز بهچشم ميخورند. پيداست كه سرپرستي هيأت را ابوحارثه اسقف بزرگ نجران، برعهده دارد. او نگاهي به شرحبيل و ديگر همراهان خود مياندازد و با پيامبر شروع به سخنگفتن ميكند: «چندي پيش نامهاي از شما بهدست ما رسيد، آمديم تا از نزديك، حرفهاي شما را بشنويم». پيامبر ميفرمايد: «آنچه من از شما خواستهام، پذيرش اسلام و پرستش خداي يگانه است». و براي معرفي اسلام، آياتي از قرآن را برايشان ميخواند. اسقف اعظم پاسخ ميدهد: «اگر منظور از پذيرش اسلام، ايمان به خداست، ما قبلاً به خدا ايمان آوردهايم و به احكام او عمل ميكنيم.» پيامبر ميفرمايد: «پذيرش اسلام، آثار و علايمي دارد كه با آنچه شما معتقديد و انجام ميدهيد، سازگاري ندارد. شما براي خدا فرزند قائليد و مسيح را خدا ميدانيد، درحالي كه اين اعتقاد، با پرستش خداي يگانه متفاوت است.» اسقف براي لحظاتي سكوت ميكند و در ذهن دنبال پاسخي مناسب ميگردد. يكي ديگر از بزرگان مسيحي كه اسقف را درمانده در جواب ميبيند، به يارياش ميآيد و پاسخ ميدهد: «مسيح بهاين دليل فرزند خداست كه مادر او مريم، بدون اينكه با كسي ازدواج كند، او را بهدنيا آورد. اين نشان ميدهد كه او بايد خداي جهان باشد.» پيامبر لحظهاي سكوت ميكند. ناگهان فرشته وحي نازل ميشود و پاسخ اين كلام را از جانب خداوند براي پيامبر ميآورد. پيامبر بلافاصله پيام خداوند را براي آنان بازگو ميكند: «وضع حضرت عيسي در پيشگاه خداوند، همانند حضرت آدم است كه او را به قدرت خود از خاك آفريد...»
و توضيح ميدهد كه «اگر نداشتن پدر دلالت بر خدايي كند، حضرت آدم كه نه پدر داشت و نه مادر، بيشتر شايسته مقام خدايي است. درحالي كه چنين نيست و هر دو بنده و مخلوق خداوند هستند.» لحظات بكندي ميگذرد، همه سرها را بهزير مياندازند و بهفكر فرو ميروند. هيچ يك از شصت دانشمند مسيحي، پاسخي براي اين كلام پيدا نميكنند. لحظات بهكندي ميگذرد؛ دانشمندان يكي يكي سرهايشان را بلند ميكنند و درانتظار شنيدن پاسخ به يكديگر نگاه ميكنند، به اسقف اعظم، به شرحبيل؛ امّا.. سكوت محض. عاقبت اسقف اعظم بهحرف ميآيد: «ما قانع نشديم. تنها راهي كه براي اثبات حقيقت باقي ميماند، اين است كه با هم مباهله كنيم. يعني ما و شما دست به دعا برداريم و از خداوند بخواهيم كه هركس خلاف ميگويد، به عذاب خداوند گرفتار شود.» پيامبر لحظهاي ميماند. تعجب ميكند از اينكه اينان اين استدلال روشن را نميپذيرند و مقاومت ميكنند. مسيحيان چشم به دهان پيامبر ميدوزند تا پاسخ او را بشنوند. در اينحال، باز فرشته وحي فرود ميآيد و پيام خداوند را به پيامبر ميرساند. پيام اين است: «هركس پس از روشن شدن حقيقت، با تو به انكار و مجادله برخيزد، ] به مباهله دعوتش كن [ بگو بياييد، شما فرزندانتان را بياوريد و ما هم فرزندانمان، شما زنانتان را بياوريد و ما هم زنانمان. شما جانهايتان را بياوريد و ما هم جانهايمان، سپس با تضرع به درگاه خدا رويم و لعنت او را بر دروغگويان طلب كنيم.» پيامبر پس از انتقال پيام خداوند به آنان، اعلام ميكند كه من براي مباهله آمادهام. دانشمندان مسيحي به هم نگاه ميكنند، پيداست كه برخي از اين پيشنهاد اسقف رضايتمند نيستند، امّا انگار چارهاي نيست. زمان مراسم مباهله، صبح روز بعد و مكان آن صحراي بيرون مدينه تعيين ميشود. دانشمندان مسيحي موقتاً با پيامبر خداحافظي ميكنند و به اقامتگاه خود باز ميگردند تا براي مراسم مباهله آماده شوند. صبح است، شصت دانشمند مسيحي در بيرون مدينه ايستادهاند و چشم به دروازه مدينه دوختهاند تا محمد با لشكري از ياران خود، از شهر خارج شود و در مراسم مباهله حضور پيدا كند. تعداد زيادي از مسلمانان نيز در كنار دروازه شهر و در اطراف مسيحيان و در طول مسير صف كشيدهاند تا بينندة اين مراسم بينظير و بيسابقه باشند. نفسها در سينه حبس شده و همه چشمها به دروازه مدينه خيره شده است. لحظات انتظار سپري ميشود و پيامبر درحالي كه حسين را در آغوش دارد و دست حسن را در دست، از دروازه مدينه خارج ميشود. پشت سر او تنها يك مرد و زن ديده ميشوند. اين مرد علي است و اين زن فاطمه. تعجب و حيرت، همراه با نگراني و وحشت بر دل مسيحيان سايه ميافكند. شرحبيل به اسقف ميگويد: نگاه كن. او فقط دختر، داماد و دو نوة خود را به همراه آورده است. اسقف كه صدايش از التهاب ميلرزد، ميگويد: «همين نشان حقانيت است. بهجاي اين كه لشكري را براي مباهله بياورد، فقط عزيزان و نزديكان خود را آورده است، پيداست به حقانيت دعوت خود مطمئن است كه عزيزترين كسانش را سپر بلا ساخته است.» شر حبيل ميگويد: «ديروز محمد گفت كه فرزندانمان و زنانمان و جانهايمان. پيداست كه علي را بهعنوان جان خود همراه آورده است.» «آري، علي براي محمد از جان عزيزتر است. در كتابهاي قديمي ما، نام او بهعنوان وصي و جانشين او آمده است...» دراين حال، چندين نفر از مسيحيان خود را به اسقف ميرسانند و با نگراني و اضطراب ميگويند: «ما به اين مباهله تن نميدهيم. چرا كه عذاب خدا را براي خود حتمي ميشماريم.» چند نفر ديگر ادامه ميدهند: «مباهله مصلحت نيست. چهبسا عذاب، همه مسيحيان را دربر بگيرد.» كمكم تشويش و ولوله در ميان تمام دانشمندان مسيحي ميافتد و همه تلاش ميكنند كه بهنحوي اسقف را از انجام اين مباهله بازدارند. اسقف به بالاي سنگي ميرود، به اشاره دست، همه را آرام ميكند و درحاليكه چانه و موهاي سپيد ريشش از التهاب ميلرزد، ميگويد: «من معتقدم كه مباهله صلاح نيست. اين پنج چهره نوراني كه من ميبينم، اگر دست به دعا بردارند، كوهها را از زمين ميكنند، درصورت وقوع مباهله، نابودي ما حتمي است و چهبسا عذاب، همه مسيحيان جهان را دربر بگيرد.» اسقف از سنگ پايين ميآيد و با دست و پاي لرزان و مرتعش، خود را به پيامبر ميرساند. بقيه نيز دنبال او روانه ميشوند. اسقف در مقابل پيامبر، با خضوع و تواضع، سرش را به زير ميافكند و ميگويد: «ما را از مباهله معاف كنيد. هر شرطي كه داشته باشيد، قبول ميكنيم.» پيامبر با بزرگواري و مهرباني، انصرافشان را از مباهله ميپذيرد و ميپذيرد كه بهازاي پرداخت ماليات، از جان و مال آنان و مردم نجران، در مقابل دشمنان، محافظت كند. خبر اين واقعه، بسرعت در ميان مسيحيان نجران و ديگر مناطق پخش ميشود و مسيحيان حقيقتجو را به مدينة پيامبر سوق ميدهد.
پينوشتها: * برگرفته از مجلة بشارت، شماره 1. 1. «إنَّ مثل عيسي عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثمّ قال له كن فيكون». آل عمران (3)، آية 59. 2. «فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم، فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءكم و نساءنا و نساءكم و أنفسنا و أنفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنتالله علي الكاذبين». آل عمران (3)، آيه 61. موعود جوان شماره شانزدهم |