|
۰۷ بهمن ۱۳۸۳ |
مرتضي مهدوي يگانه
رواق عشق از شميم عطري دلانگيز آكنده است.
عطر گلي محمدي، علوي، فاطمي، حسيني و...
آري اين بار از رواق عشق، رايحة روحافزاي «گل نرگس» ميآيد.
گلي كه خزان انسانيت، فضيلت، عدالت و ارزشهاي مردة جهان امروز را به
تنهايي به بهار مبدل خواهد كرد.
و اگر اين سان است، بيترديد باغچة دل من و تو را نيز ميتواند سبز و خرم
سازد و بهار به بار آرَد.
و تمام سخن نيز در همين جاست!
در اينجا كه چه كنيم رواق عشق به حريم آن دلبر هرچه نزديك و نزديكتر
گردد.
لابد از اشارات كلام، دريافتهاي سخن از آن عزيزي است كه: «صد قافله دل
همره اوست.»
و خوشا به حال دلي كه به راستي «همره» اوست. و چه سخت است «همره او
بودن! گرچه او هماره با ما و همراه ماست؛ اما مهم اين است كه ما نيز «با»
او و «همره» او باشيم.
يار نزديكتر از من به من است وين عجبتر كه من از وي دورم
آري! سخن از آن كسي است كه مظهرف حضرتف معبود و خالقف بود و نبود است.
آنكه حضرت حق، او را دلبر و دلدار، حجّت دادار، ولي كردگار و مظهر تمامعيارف
پروردگار قرار داده است.
آنكه دادف مظلومان از بيدادگرانف جهان خواهد ستاند.
آنكه بر شجرة خشك و مردة عدالت در جهان امروز، شاخساران سرسبز عدل و داد، و
جوانههاي زيباي صلاح و سداد خواهد روياند.
شكوفههاي معطر عشق و فضيلت بر نهال انسانيت خواهد نشاند و دسته دسته گلهاي
عطرآگين ارزش و كرامت را براي بشريت ارمغان خواهد آورد.
حتماً چنين خواهد شد، و بيترديد او به سوي عالم و آدم خواهد شتافت.
امّا اي عزيز! اين حقيقتف بس گرانقدر، در ظهور «جهاني» رخ خواهد داد؛ ليكن در
ظهور «جاني» چه؟
آن مهر دلاراي عشق در «جان» من و تو كي ظهور خواهد كرد؟ آيا اينجا نيز او
بايد به سراغ من و تو بيايد، يا من و تو بايد به سراغ او برويم؟
گرچه او حياتبخش جان و جهان، هر دو است و با ظهورش، «جهانف» كويري و ستمزدة
كنوني را به گلستاني روحافزا مبدّل خواهد كرد؛ اما «جانف» من و تو را كي؟
آن وقت كه من و تو به سراغ آن «جانان» برويم.
آن «آرمانف عام» در پايان زمانف غيبت و دوران
ظهور آن حضرت روي ميدهد؛ اما آن «آرمان خاص» در همين زمان غيبت نيز تحققپذير
است.
براي چه كساني؟
براي آنان كه خود را به او «برسانند» و دل خويش را «همره» آن دلبر كنند.
يادش از ياد خود نَبَرند و دل از غير او بفبفرند.
اگر «ظهور» آن يار گلعذار، اكنون ما را ميسر نيست، باري «حضورف» پرنورش كه
هست!
و اين حضور، گرچه از جانب او همراه ما هماره هست؛ اما ما بايد بكوشيم كه از
جانب ما نيز همراه او باشد.
و رشد و تكامل ما نيز در همين است؛ در اين كه آن دلدار را به دل خويش راه
دهيم! صاحبخانه را به خانه آوريم!
فراموشش نكنيم. او را نيك بشناسيم كه معرفتش محبت به بار ميآرد و محبتش،
اطاعت.
معرفت او، ريشة درخت ايمان و كرامت ماست، دوستي و عشقش تنه و شاخسار آن،
اطاعتش شاخ و برگ، و انسانيت و بندگي حضرت حق ميوة شيرين و گوارايش.
و تو اي عزيز!
اي يوسف زهرا!
گوشة چشمي به ما كن كه چشم بيمارت، دردها را دوا و رشتة محبت و عشقت، دل
را از تعلّقات رها ميكند.
اي «گل نرگس»!
نيمنگاهي از نرگس مستت كافي است تا بتوانيم باب حرم دل را به سويت
بگشاييم و غبارف اغيار از آينة جان بزداييم.
اي جان عالم فداي خاك پايت، آن را از ما دريغ مدار!
ماهنامه موعود شماره 34
|