spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
شعر و ادب چاپ پست الكترونيكي
۲۳ مرداد ۱۳۸۶

 


مهربان من بيا

خم شد از جور خزان، پشت توان من، بيا
اي بهار دلگشا، باغ و جنان من بيا
اي گل زيباي نرگس از غم جانسوز تو
مي‌چكد خون از دو چشم خونفشان من بيا
عاشق زار تو بودن كار هر شوريده نيست
از شرار عشق سوزد استخوان من بيا
طائر گلزار عشقم، پاي در زنجير عشق
اي براي پر گشودن آسمان من بيا
خاك پايت توتياي چشم دل، اي نازنين!
خاك رويت قبله‌گاه و آستان من بيا
باغ جان بي‌روي گل عطر طراوت كي‌ دهد؟!
اي نثار روي تو، جان و جهان من بيا
ديگران را خرّمي گر سير باغ و گلشن است
چشم و ابروي تو باشد بوستان من بيا
بي‌تو ـ اي گل! ـ لحظه‌هاي عمر، بي‌حاصل گذشت
اي فدايت هستي و اين جسم و جان من بيا
كاروان عمر، مي‌تازد به تندي ـ اي دريغ! ـ
حسرت ديدار بر دل، مهربان من، بيا
غم‌سراي بخت من در اشتياق پاي توست
چشم بر راه تو دارم، ميهمان من بيا
آتش هجر تو در دل شعله افروزد هنوز
كي سرآيد دور هجران، دلستان من بيا
بر غم شيرين عشقت، دل «رضا» شد اي نگار!
اي كه نامت هر زمان ورد زبان من بيا
رضا قاسم‌زاده (هادي‌شهر)



وارث ذوالفقار

اي سبزتر از بهار، كي مي‌آيي؟
اي وارث ذوالفقار كي مي‌آيي؟
مجنون شده عالمي در اين صبر و قرار
خون شد دل انتظار، كِي مي‌آيي؟!
وحيد نقوسان تفرشي (تهران)



شهسوار مكّه

با بهاران، ابر باران‌زا فراوان مي‌رسد
گل برويد در چمن، شور بهاران مي‌رسد
مدّتي ـ اي دل! ـ در آتشگاه هجران سوختي
خود طبيب دردِ بي درمانِ ياران مي‌رسد
از صبوري حربه بايد، در مصاف دشمنان
آذرخش خشم ما چون تير باران مي‌رسد
سربلندي پيشه‌كن در روزگار بي‌كسي
شهسوار مكّه با خيل سواران مي‌رسد
اي دل! اين درد جدايي را تحمّل بايدت
صبح فردايي، قرار بي‌قراران مي‌رسد
در نماز شب براي يار، نذر روزه كن
آن عزيز جان براي روزه‌داران مي‌رسد
گر شكست آيينة طالع به سنگ دشمنان
غم مخور! آيينه‌دار سوگواران مي‌رسد
در مصلّاي دل خود با «پريشان» ندبه خوان
از كران باور اميّدواران مي‌رسد

محمّد حسن حجّتي
(پريشان)


بيا اي گل نرگس

بيا! كه شيشه دل‌ها زِ غم شكسته كنون
شفق، دو دستِ فلق را، زِ پشت، بسته كنون
به بندِ سردِ زمستان، بهار، زنجير است
بيا كه فرصتِ فردا به آمدن، دير است
شبانِ برفيِ قطب اَرچه سرد و تاريك است،
اميد دار به دل، كان سپيده نزديك است
امان ازين دلِ بي‌تاب و بُغضِ تنهايي
چه مي‌شود ز افق‌هايِ دور بازآيي؟
تمامِ دل‌خوشي‌ام در خزان، گُلِ قالي‌ست
و جايت اي گلِ نرگس درين خزان خالي‌ست
دو چشمِ منتظر امّا، غريب مي‌دهمت
قسم به پاكي «امّن يُجيب» مي‌دهَمَت!
به كوچه، دست جفا، دردناكيِ سيلي
به ميخ و آتش و پهلو، به صورتِ نيلي
به صبح و سجده، به محراب، تيغ و خون و به سر
به جامِ زَهر، به تشت و به پاره‌پاره جگر
به سر، به نيزه، به قرآن، لبانِ تشنه، به خون
سه شعبه تير و گلو، اوجِ خشم  كين و جنون
به دست‌هايِ بريده، به جُرمِ مشكي آب
به زلف‌هايِ پريشانِ دختري بي‌تاب
به اشك‌هايِ يتيمان، به ناله‌هاي نزار
به كربلا كه هر آيينه مي‌شود تكرار
بيا كه بر دل انسان، قرار مي‌آيد
و با تو ـ اي گل نرگس! ـ بهار مي‌آيد
سجّاد كتابي (زنجان)



بشارت

ديده بگشا رنگ و بوي آشنا دارد بهار
اين نگارستان، نشاني از خدا دارد بهار
لحظه‌اي در خلوت دل، هم‌تراز باغ باش
كز بُن هر لاله بشنو نينوا دارد بهار
در بهاري مي‌شكوفد، غنچة نرگس به باغ
اين بشارت از حريم مصطفي دارد بهار
وين شقايق‌هاي خونين، داغ‌ها دارد به دل
كز غم بي باغباني‌ها، عزا دارد بهار
لاله‌ها نشكفته پرپر گشته از بار خزان
زين شكسته قامتان، مهمان‌سرا دارد بهار
يك بهار ديگري آمد؛ گلستان، گل نكرد
كه در اين‌ ماتم‌سرا، شيرين ادا دارد بهار
سير اين گلگشت‌ كردم، از بهاران تا به دي
ديدم از هجران، شراري جان‌گزا دارد بهار
بي‌رخ جانان، خزان آيد به چشم من بهار
پشت اين دروازه آخر كدخدا دارد بهار
خنده‌ها گل مي‌كند در فصل فروردين ز شوق
عاقبت در فصل رنگين، آشنا دارد بهار
در بهار عاشقان، شعر «پريشان» گل كند
زين گلستان، سايه از بالا هُما دارد بهار

محمّدحسن حجتي (پريشان)


غزل انتظار

اگر باران نبارد، آسمان دلگير خواهد ماند
زمين چون كودكي در انتظار شير خواهد ماند
اگر باران نبارد دشت، بي‌سجّاده خواهد شد
اگر باران نبارد رود، بي‌تفسير خواهد ماند
اگر باران نبارد، از عطش جنگل چه خواهد كرد؟
يقين همچون كويري تفته از تبخير خواهد ماند
اگر باران نبارد، سعي خورشيد و صفاي آب
به گِرد كعبة اين خاك، بي‌تأثير خواهد ماند
اگر باران نبارد ريشه‌ها ـ اين بيشه‌هاي سبز!
به زندان سياهِ خاك، در زنجير خواهد ماند
اگر باران نبارد ـ گرچه مي‌دانم كه مي‌بارد ـ
مدار فصل‌ها در امتداد تير خواهد ماند
اگر باران نبارد، بر شب ـ آن باران نوراني ـ
پي تثبيت خود اين شام، بي‌شبگير خواهد ماند
ببار اي جاري همواره! اي باران نوراني!
به ديدار تو تا كي اين زمين پير، خواهد ماند؟

حميد واحدي (اروميه)

ماهنامه موعود شماره 76 

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.