|
و عباس همچنان در اهتزاز |
|
|
|
۰۷ بهمن ۱۳۸۳ |
اسماعیل شفیعی سروستانی
دانگ...
يك صدا!
يك ضربه!
ساعت يك از نيمه گذشته!
صدا از گلدستة روبهرو بگوش ميرسد.
در قابي از نور و سكوتي كه در ژرفاي شب صداي ساعت آنرا ميشكند.
دانگ...
از ازدحام خبري نيست
شهر در خواب رفته!
چونان مسافران خسته در گوشهاي و كنجي آرام
صداي ديگري آرامش شهر را برهم نميزند
دانگ...
صداي آرامش
صداي ساعت در قاب سبز گلدسته
انعكاس خلوت اثيري شب در كربلاست!
پسركي كه از صبح در ظرف بزرگي آب يخ هديه ميداد در خواب رفته،
در ميدان سبز سقاي كربلا!
دستفروشي تنها در كنارة ميدان نشسته
چه ميفروشد؟ نميدانم. اما، پيداست كه خود خريدار است
دانگ...
صداي زنگ را خريدار است
صداي سبز آرامش اثيري بودن در سايهسار نخل بلند اردوگاه حسين را
دانگ ساعت و بال بال زدن پرچم سرخ در اهتزاز
بيداري، پرچم سرخ و بودن
شهر بيآنكه بداند در سايهسار نخل سردار كربلا آرميده است.
اردوگاه كربلا چشم به بالبال زدن پرچم سرخ دارد
و گوش، به ساعتي كه بيداريش را جار ميزند
دانگ...
بيدارم!
چون خورشيدي رخشان،
بيزار از تاريكي
بيدارم!
چون موجي در حركت،
گريزان از ايستايي
بيدارم!
چون روح سبز جنگل،
سرشار از زندگي
چون چشم زينب در شب فراق
چون گوش مردان دشت نينوا!
هَل مفن ناصرف ينصرني؟
دانگ...
و بالبال زدن پرچم
لبيك اي حسين!
اي روح سبز زندگي!
اي دريا!
اي تماميت حيات!
اي همة آزادگي!
* * *
ماه از فراز شهر ميگذرد
آرام...
گويي صداي ساعت در قاب سبز گلدسته
پاي رفتنش را بسته
به كجا ميرود؟
به غروب؟
به محاق؟
دانگ ساعت و بالبال زدن پرچم؛
بودن و ماندن را به گوشش ميخواند
شهر در انتظار صدايي ديگر از گلدسته است
دانگ... دانگ...
و اينك دو بار!
پيش از آنكه ديو يأس سايه بگسترد، ساعت به صدا درميآيد
اينك دوبار
عباس در اهتزاز است
عباس ايستاده است
بيدار
در پهندشت كربلا
در ميدانگاه شهر
دانگ...
موج است و روح سبز جنگل
عباس نويد سحر ميدهد!
تا صبح راهي نيست
تا محو سياهي
تا نور
تا دميدن
تا ظهور
ساعت در قاب سبز گلدسته مينوازد
سه بار!
دستفروش بيدارتر از هميشه دل به دانگ ديگري خوش كرده
پرچم سرخ بالبال ميزند!
گلدسته به صدا درميآيد!
اللهاكبر... اللهاكبر!
نور از مشرق آسمان ميبارد
سياهي، اشباح، رهزنان نيمه شب،
همه ميگريزند
عباس همچنان ايستاده است
ساعت همچنان صدا درميدهد
پرچم همچنان بالبال ميزند
تا صبح...
تا پهن شدن همة نور در گسترة زمين
تا فردا...
تا وقتي كه شبي، شبحي و ترسي نباشد
تا آمدن حسين،
تا تولد دوبارة اصغر
تا آشكار شدن قد رشيد علياكبر
از ميانة خيمهگاه
تا شكفتن لبخندي از نور بر لبهاي زينب
رقيه
سكينه
عباس همچنان در اهتزاز است
پسرك سقا به صحن خيابان آمده
دستفروشها در امنيت بالبال زدن پرچم بيرون آمدهاند
و ساعت،
هر ساعت مينوازد
دانگ... دانگ...
ماهنامه موعود شماره 34
|