|
۱۶ مرداد ۱۳۸۶ |
|
يك: اگر چه «حال»ام خوب است، اما حالم خوب نيست. نميدانم توانستهام براي سفري كه در انتظار همة ماست، آماده شوم يا نه. نميدانم خدا گناهانم را بخشيده يا نه... و نميدانم آيا در سالهاي كودكي كه همه چيز خالصتر، پاكتر و شريفتر بود، توانستهام آن قدر خوب باشم كه هنگام رفتن از دنيا، خوبيهاي كودكي را سرمايه كنم و با دلي مطمئن بروم يا نه. اگر ترديدها بگذارند و بتوانم از ميان سيم خاردار «يكدندگي» بيرون بروم و يك بار ديگر، خودم را خوب ببينم، يقين دارم ميتوانم با خدا آشتي كنم. مگر نه اين است كه خودش بارها و بارها از راه قلبم مرا صدا كرده است؟ مگر نه اين است كه هر بار، پس از مدتها قهر و دوري، تا صدايش كردهام، فرشته را سراسيمه، براي من فرستاده تا احساس تنهايي نكنم؟ مگر بارها نگفته كه هر گناهكار و خطاكاري را ميبخشم، اما از كسي كه از بخشش من نااميد شود، نميگذرم؟ خدايا! من كه جز اميد به خوبيت چيزي ندارم. من كه جز مهربانيت اميدي ندارم؛ پس مبادا مرا نبخشيده،به آغوش مرگ بسپاري... مبادا آن قدر دلم سياه شده باشد كه از بخشش تو نااميد شوم... .
دو: ارتباط ما با «اهل بيت(ع)» دو سويي است، با اين تفاوت كه نميشود اصول برخورد آنان را با خودمان مقايسه كنيم. ما، با كوچكترين بيمهري، حاضر نميشويم دوستيمان را با آدمهاي اطرافمان ادامه دهيم. «بخشيدن» در ميان ما، شرايطي دارد. تا شخص مقابلمان كارش را جبران نكند، تا پوزشي درست و حسابي نخواهد او را نميبخشيم و اگر پس از پوزش، دوباره تكرار كند، نميتوانم دوباره عذرش را بپذيريم و پرونده دوستيش را براي هميشه ميبنديم... اما خدا، مهري درقلب اهل بيت(ع) گذاشته كه انگار نه ميخواهند و نه ميتوانند آدمها را فراموش كنند. هر سال، هر قدر هم كه «بد» شده باشيم، باز سيدالشهدا «حسين بن علي(ع)» يك شب پيش از ماه محرم، خانة قلبمان را در ميزند و نميگذارد خواب بمانيم و ورود محرم را نفهميم، هر كس يك جور آشفتة امام حسين(ع) ميشود؛ يكي «پول» ميدهد، يكي «نذري» ميپزد، يكي «شعر» ميسرايد، يكي «گريه» ميكند و يكي ميگرياند... و خلاصه، همة ما ـ حتي كساني از ما كه در روزهاي پيش از محرم، ساية هم را با تير تهمت، ميزنيم ـ در ماه محرم، بيخيال ميشويم و زير خيمههاي محبت اهل بيت(ع)، جمع ميشويم و عزاداري ميكنيم.
سه: راههاي ارتباط «پيامبران» با خدا، گوناگون است و يكي از اين راهها «خواب» است. بسياري از الهامهاي غيبي، در خواب به رسولان رسيده است؛ مانند خوابي كه «حضرت ابراهيم(ع)» دربارة قرباني كردن اسماعيل بزرگوار ديد. عارفان شيعي و غيرشيعي نيز بر «شهود در خواب» تأكيد كردهاند، اما نه رسولان و نه عارفان، هرگز گمان نميكردند كه در عصر «آخرالزمان»، سرگشتگي آدمهاي معتقد، آنقدر زياد شود كه مجلسهاي ديني و ذهن ديندارانشان، پر از نقل خواب و خيال شود. يا برخي از آدمها، براي رونق دكان «خرافهگويي» و «محفل بيرونق»شان، از تعريف كردن خواب استفاده كنند... و افسوس كه وقتي به شنوندگان اين آدمها نگاه ميكنيم، ميبينيم متأسفانه آنقدر اهل انديشيدن نيستند كه بدانند خدا و اهل بيت(ع)، هر اشارهاي را به «هر كسي» نميگويند و اگر هم بگويند، كم ميشود «اجازة نقل»اش را بدهند... و از اين گذشته، وقتي قرآن و روايتهاي مطمئن ديني را داريم و ميتوانيم با «رعايت» مسائل ديني، از خداوند، «نيروي فرقان» (تشخيص درست از نادرست) را بگيريم، چه نيازي است كه مدام دنبال خواب اين و آن بدويم؟
چهار: خواب، حجّت نيست و در بخش كمي از خوابها، به الهامهايي غيبي برميخوريم كه معلوم است خداوند به ذهن فرد بخشيده است. اين خوابها هم در حقيقت، خواب نيستند، عين بيدارياند؛ نشانهشان هم اين است كه هيچ كدام از چيزهايي را كه ميبينيم، از پيش نميدانستهايم؛ جاهايي را ميبينيم كه نميشناختهايم. گاهي رخدادهاي آينده را ميبينيم كه نميشناختهايم. گاهي رخدادهاي آينده را ميبينيم و گاهي پيشاپيش، از خبري آگاه ميشويم. به هر حال خوب است همان گونه كه از بيماري رواني خوابزدگي بيزاريم، اين را هم قبول كنيم كه به هر حال در دنيا، چيزهاي روحي فراواني هست كه ما نميشناسيم. نه عاقلانه است كه ريز و درشت زندگيمان را با خواب و تعبير خواب همآهنگ كنيم و نه عاقلانه است كه خواب ديدن را تمسخر كنيم و از بيخ، منكر رابطههاي پنهان رؤياها با روحمان شويم.
پنج: گاهي لازم نيست براي شروعي دوباره راه زيادي برويم. همين كه اطرافمان را خوب ببينيم، كافيست. خيلي از وقتها لازم نيست براي رسيدن به خدا، خودمان را ببنديم به انبوه دعاها يا مدام با نذر و ذكرهاي پيچيده، چيزي را به خودمان اضافه كنيم. گاهي براي اوج گرفتن لازم ميشود بارهايي را كم كنيم. آدمي كه زودجوش مي آورد، آدمي كه خيرش به همه عالم ميرسد و خانواده خودش لنگاند، كسي كه ميتواند به آدمي نيازمند، تخفيفي ويژه بدهد و نميدهد، آدمي كه قلمش آبروي كسي را در روزنامهاي ميبرد، كسي كه براي خوشآيند مديرش حاضر ميشود فضيلتهايي دروغي را براي او بسازد و بگويد، مداحي كه ميتواند با مطالعة منظم، با آبروي تاريخ اهلبيت(ع) بازي نكند و مطالعه نميكند، شاعري كه در وصف همة مفهومهاي عالم شعر ميگويد و يك بيت براي خدا و اهل بيت(ع) ندارد و... همه و همه گرفتارند... و گرفتاريم. اين گرفتاري و ناتواني عبادتهاي ما را در گرفتن دستمان، حافظ بزرگ، خوب فهميده بود كه ميگفت: ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد هم مگر پيش نهد لطف شما، گامي چند ميدانم كه آخر آخرش هم بايد عاطل و باطل در صحراي قيامت بنشينيم تا شايد يكي از اهل بيت، از كنار ما بگذرد و با لبخندي سراسر تأسف، دست ماي خجالتزده را بگيرد و پيش خدا، ضمانت ما را بكند؛ البته اگر آن موقع هم خودمان رويمان بشود دستمان را دراز كنيم.
شش: ولي نترسيد!... يا بهتر بگويم: نترسيم... دست كم دل من كه عجيب گرم است. وقتي دعاي «جوشن كبير» (نگهبان بزرگ) و اسمهاي خدا را كه در اين دعا ثبت شده ميخوانم، ميدانم كه با همه دوري از خدا، ميشود باز هم اميد داشت: كريم (بخشنده)، توّاب (بسيار توبهپذير)، عفوّ (كه گذشتهها را هم ميبخشد)، غافرالخطايا (اشتباههاي كوچك را هم ميبخشد) و... و بيش از همه، اين خطاب را دوست دارم و حسابي به من شهامت ميدهد كه هر وقت گناهي كردم، معطل نكنم و زود برگردم: «يا مَن سَبَقَت رَحَمَتُه، غَضَبه!» (خدايا!... ميدانم كه هميشه نازكدليات از خشمت بيشتر است.)
ماهنامه موعود شماره 71
|