|
۱۶ مرداد ۱۳۸۶ |
الّلهمّ صلّ علي محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم.
براي اين كه سالم به مقصد برسيد، صلوات بعدي را بلندتر بفرستيد! صداي صلوات بعدي، بلندتر مي شود و اتوبوس با سرعتي هرچه تمامتر، در گرگ و ميش هواي دلانگيز صبحگاهي، بر بدن سخت و زبر جاده ميخزد و پيش ميرود. پس از لحظاتي، فضاي اتوبوس، دوباره به حالت اول برميگردد. بعضيها كه با صداي صلوات چرتشان پاره شده، حالا بار ديگر، پلكهاي نيمه بازشان را روي هم ميگذارند و زود خوابشان ميبرد. نگاهم را كه زير نور قرمز رنگ چراغهاي سقف اتوبوس روي مسافران ميچرخد، برميگيرم و روي پيرمرد كنار دستيام رها ميكنم. كلاهش را تا روي چشمانش پايين كشيده. او هم بعد از گرفتن چند صلوات از مسافران، آرام گرفته و زير لب دعا ميخواند. نميدانم، شايد، دعاي عهد است كه آخر هم حفظ نشدم... . و من، اما، طبق عادت دوران تحصيل، كه بايد مسافت زيادي را هر روز از پانسيون اجارهاي تا كالج مركز شهر لندن، و فقط هم با اتوبوس طي ميكردم، نميتوانستم بخوابم. از لحاظ روانشناسي، خاطرات آن روزها تداعي ميشد و بايد استرس و هيجان زيادي را تحمل ميكردم. يقة بارانيام را بالا ميدهم و سرم را به شيشة اتوبوس تكيه ميدهم، از پشت شيشههاي دودي رنگ و بزرگش، باز هم ميتوان خورشيد سرخ رنگ را ديد كه اولين پرتوهاي طلايي رنگش را سخاوتمندانه روي سر و صورت دشت پاشيده. چقدر دلم براي اين صحنههاي زيبا تنگ شده بود. در فرانسه، هيچگاه اين صحنهها را نديدم. نميدانم شايد به خاطر آسمان هميشه ابري آنجا بود، شايد هم آسمانخراشهاي بيروح. بفرما دكتر جون!
سرم را ميچرخانم. شاگرد راننده، كيكي را به طرفم دراز كرده. ـ بفرماييد، اوستا گفت، حالا كه شما بيداريد، ناشتاييتان را بخوريد، بلكه ضعف نكنيد. ـ متشكرم، اما الآن ميل ندارم. ـ بخور دكتر جون! سهمت است. به بقيه هم ميدهيم.
گرچه تعارف نميكنم، اما نميدانم چرا شاگرد راننده، دستبردار نيست، به ناچار كيك و به دنبالش سانديس و ني را از او ميگيرم و تشكر ميكنم. نگاهم به پيرمرد كناردستيام ميافتد. لبهايش كه تكان نميخورد، ميفهمم خوابش برده. بار ديگر به جاده و بيابان و دشتهاي دو طرف جاده، چشم ميدوزم. سالها پيش، وقتي، اين مسير را به طرف تهران، طي ميكردم، آن هم درست روي صندلي اول، دست چپ، طرف شيشه نشسته بودم. همهاش فكر مادرم بودم و نگرانيهاي مادرانهاش. براي قبولي در كنكور خيلي درس خواندم. مادرم ميگفت: چون نيت تو خير بوده، خدا كمكت كرده است. همين طور هم بود، چرا كه نمازهاي امام زمان(ع) كه مادرم ميخواند و دعاهاي من نيز، سرانجام جواب داد و قبول شدم. آن هم با رتبهاي كه از طرف وزارت علوم و دانشگاه، مستحق دريافت بورسيه، براي ادامة تحصيل در خارج از كشور شدم. مادرم شايد، فكر اينجايش را نميكرد. يادم هست، وقتي شب قبل از پرواز، مرا تنها، كنار حوض، در حياط ديد، سراغم آمد و بغضآلود، نگاه پرمحبتش را ريخت توي چشمانم و گفت:
ـ يوسفم ميدانم اگر بروي ديار غربت، شايد، چند سال نتواني بيايي ايران، برو، خدا پشت و پناهت. من توي همين خانه، تك و تنها، سر ميكنم و منتظر آمدنت ميشوم. فقط يك نصيحت مادرانه بهت بكنم، ميترسم فردا صبح، وقت اين حرفها نشود، ... دستي به خنكاي آب حوض زد و گفت:
ـ اگر خداي ناكرده، در ديار غربت، به سختي افتادي يا اصلاً دلت گرفت، مثل همين جا، كه به آقا، متوسل ميشدي، آنجا هم آقا و مولايت را فراموش نكن، او آقاي همه است، در هر جاي دنيا كه باشد، ايران و غير ايران ندارد. صدايش كه كني، هر جا باشي به دادت ميرسد. ... او را در ميان دستانم فشردم و روي گونههاي خيس و مهربانش، بوسهاي از سر سپاس و قدرداني، نثار كردم. و فردا صبح، سرانجام ميان دود اسفند و صداي صلوات، از زير قرآن رد شدم و سوار بر اتوبوس، از يكي از شهرهاي مركزي ايران به سوي تهران به راه افتادم.
صداي گرية كودكي شيرخواره، مرا به خود ميآورد. كيك و سانديس، نزديك بود از دستم بيفتد. كودك، لحظهاي بعد، ساكت ميشود. اما بعضي مسافران كه از صداي گرية كودك بيدار شدهاند، غرولندكنان، زمزمههايي ميكنند و دوباره پلك روي هم ميگذارند... . كيك را باز ميكنم و لقمة كوچكي را با سانديس فرو ميدهم. تا چشم كار ميكند، بيابان است و تا گوش ميشنود، صداي نفسهاي سكوت. حالا ديگر آفتاب تازه درآمده، و سر شاخههاي درختان بياباني و سر كوهها، رنگ آفتاب به خود گرفته است. چراغهاي كوچك وسط سقف اتوبوس، خاموش شده است. اتوبوس بعد از نماز صبح حركت كرد و خيالم از بابت نماز صبح راحت شد. براي نماز ظهر اما، هنوز دلشوره دارم. گرچه، هنوز خيلي، زمان باقي است.
كيك و سانديسم تمام ميشود، دور ريختنياش را به سطل قرمز كوچكي كه پايين صندلي آويزان است، تقديم ميكنم. پس پلكهايم را روي هم ميگذارم و با تكانهاي نرم اتوبوس، بار ديگر به پنج سال پيش برميگردم.
... به هر سختي كه بود، پس از مدتي بالاخره، پايم به كشوري اروپايي، يا به قول مادرم، ديار غربت باز شد. همه چيز از ايران و تهران، قبلاً هماهنگ شده بود و تنها كاري كه بايد ميكردم، اين بود كه به دفتر كالج1 بروم و خودم را با مدارك كاملم و معرفينامه از طرف وزارت علوم ايران، به آنها معرفي و نشان دهم. همه چيز خوب پيش ميرفت، جز يك مشكل و اينكه فاصلة كالج تا خانة اجاريام خيلي زياد بود. و تنها يك اتوبوس، هر روز صبح، اين مسير را طي ميكرد. يعني از خارج شهر، شروع ميشد و مقصد آن، مركز شهر لندن بود.
وقتي، مشكلم را با مسئولان كالج، در ميان گذاشتم، آنها تنها گفتند كه بسيار متأسفند. من هم با انگليسي دست و پا شكسته، از اين كه با من همدردي كردند و ابراز تأسف كردند، تشكر كردم.
البته، اين فاصلة زياد، حسني هم داشت، اينكه مرا منظم كرده بود. صبح زود از خواب بر ميخواستم و پس از صرف صبحانه مختصر، و آماده شدن خودم را به ايستگاه اتوبوس ميرساندم و من يكي از مسافران هميشگي اتوبوس آن مسير شده بودم. با صندلي مخصوص خودم. صندليهاي طرف چپ اتوبوس، اولين رديف، كنار شيشه. چند سال، همه چيز، به همين نظم و روزمرگي پيش ميرفت، تنها موردي كه كمي جا به جا ميشد، نمازم بود. اما هميشه ميخواندم، شايد پس و پيش، اما ترك نميشد. فقط يك بار كه خيلي دلم سوخت، روز جمعهاي بود، به دليل فشار درس زياد كه بايد چند واحد را با هم پاس ميكردم و هم واحدهاي جديدي ميگرفتم، شب خسته و درمانده، داشتم براي خواب آماده ميشدم كه تازه يادم افتاد، نمازهاي ظهر و عصر و مغرب و عشا را هنوز نخواندهام. برخاستم و هر چهار تا نماز را خواندم. دلم خيلي گرفت. از شما چه پنهان ... خيلي هم گريه كردم. به خودم دلداري دادم كه تقصير من چيست كه اينجا جمعه تعطيل نيست. نه صداي اذاني، نه قرآني، نه ذكر توسلي، بعد به خودم نهيب هم زدم، خب، آنها اعتقاداتي هم ندارند، امام زماني(ع) هم ندارند. اين تويي كه منتظر يك روز جمعهاي، آقايت ظهور كند. و اگر همان جمعة موعود، امروز بود چه؟
از خودم كلافه شدم. چرا كه هيچ وقت كلاسهايم دير نميشد. هميشه جز اولين سرويس اتوبوس بودم، علتش، شايد، اضطرابي بود كه از خواب ماندن يا دير شدن كلاسهايم داشتم. اينكه نميخواستم به عنوان يك شرقي، خصوصاً ايراني، انگشتنما شوم.
اضطرابي كه تا آن روز خاص و آن اتفاق، هيچگاه براي نماز نداشتم. ترس از گذشتن وقت نماز. نگراني از تأخير افتادن آن. آن اتفاق شيرين بود كه ديدم را نسبت به نماز كاملاً عوض كرد... ـ اي بابا اين هم شد حرف، مگر ميشود؟ شاگرد راننده با آن تن بلند صدايش مرا متوجه خودش ميكند، به روي خودم نميآورم كه در عالم ديگري سير ميكردم. پلكهايم را باز ميكنم. شوفر باز هم حرف ميزند. ـ آهان! قوربون آدم چيزفهم، پس اگر قبول داري كه سخت است، خب دست بردار، داداش من! سرم را ميچرخانم تا طرف صحبت كمك راننده را ببينم. زن و مرد جواني، كودك شيرخوارشان را در بغل گرفتهاند و ميخواهند تا براي تعويض جا و لباس كودك، اتوبوس توقف كند... پير مردي كه كنار نشسته و حالا در روشنايي روز، چهرة آفتاب سوختهاش كاملاً نمايان است، با عصا سمت كمك راننده اشاره ميكند كه: ـ پسر جان! هي نگو، تا قهوهخانه نگه نميداريم. بلكه كسي احتياج پيدا كرد. حكم خدا كه نيست. شايد، ماشين خراب شد، شايد كسي نياز پيدا كرد، وقتي مجبور شوي، نگه ميداريد... .
شاگردكه ميخواهد خودش را از طرف مؤاخذه، خلاص كند، ميگويد: آخر، خدا را خوش ميآيد، ملت معطل بشود كه چي، اين بچه، خودش را خراب كرده، بد ميگويم، دكتر جون؟ نگاهها روي صورتم مينشيند، مات نگاهش ميكنم. دلشورهام براي نماز زياد ميشود. دست سنگين شاگرد كه دستمال يزدي تيرهاي دور مچش بسته، روي شانهام مينشيند: ـ طبق برنامه، بايد ساعت 3 بعد از ظهر، قهوهخانه باشيم. هر كسي هر كاري دارد، بگذارد ساعت 3، قهوهخانه، هان؟ زبانم در دهانم نميچرخد. ساعت 12 اذان ظهر گفته ميشود و تا ساعت 3،... چشمانم از پشت شيشة شفاف و ته استكاني عينكم روي صورت استخواني وسياه شاگرد، خيره ميشود. نميدانم چرا يك دفعه، جسارت ميكنم و ميگويم: ـ براي نماز كه بايد نگه داريد! سر اذان ظهر، ... هر جا كه باشد... هان... ميزند زير خنده. حرفم، آن قدر برايش بياهميت است كه بدون جواب ميرود و روي صندلي خودش كنار راننده كه در آيينه نگاهم ميكند مينشيند. پيرمرد كنار دستيام، عملاً بلند ميگويد: ـ چرا نگه ندارد؟ قصه نماز با قصههاي ديگر توفير دارد. نماز اول وقت، خيلي فضيلت دارد... خيلي... ـ فضيلتش به جا پدرجان! اما ملت نبايد معطل شود. ساعت 3 قهوهخانه، هر كسي هر كاري داشت، آن موقع... شوفر اين حرفها را كه ميزد، همچنان با عرقچين دور گردنش را خشك ميكرد. چندشم ميشود، ميگويم: ـ آقاي عزيز فكر نميكنم، اتفاق خاصي بيفتد اگر به درخواست چند نفر، اتوبوس توقف كوتاهي داشته باشد، هم حال و هواي مسافران عوض ميشود. اما ما به نماز اول وقت خود ميرسيم و هم آن خانم و آقا، به كودكشان. ـ شما كه اين همه اهل كمالاتيد، ميخواستيد برنامة نمازتان را با ساعت حركت اتوبوس هماهنگ كنيد. ـ درست صحبت كنيد. لطفاً آن پارچه را اين قدر به سر و صورتتان نكشيد. آن هم مقابل ديد مسافران... بحث دارد بالا ميگيرد كه پيرمرد ميگويد: ـ چرا اين قدر خون خودتان را بيجهت كثيف ميكنيد. ببينم پدرجان! مگر نذر داري؟ هان؟ نذر داري كه نمازت را اول وقت بخواني؟ بيحوصله ميگويم: ـ نخير، حرف نذر نيست. من براي خودم دليل خاصي دارم. هر كدام از مسافران هم بدشان نميآيد، تا هوايي تازه كنند.
زمزمههاي خفيفي در اتوبوس پيچيده، هر كسي چيزي ميگويد. و در اين ميان، پيرمرد كنجكاو شده تا از موضوع من سر در بياورد. پس بار ديگر و باز هم با صداي بلند ميپرسد؟
ـ نگفتي چرا اين همه اصرار ميكني، دليلت را بگو، بلكه همه بشنوند، و همگي مثل تو شويم. به دنبال سكوت من، بعضيها درخواست پيرمرد را تكرار ميكنند. شاگرد هم ساكت شده و دمغ روي صندلي، لم داده. براي رهايي از سنگيني نگاهها، و وادار كردن راننده، براي توقف اتوبوس، چارهاي جز بيان خاطرة آن روز نمييابم، پس لب تر ميكنم و ميگويم: من به عزيزي قول دادم... راستش را بخواهيد از پنج سال پيش و به دنبال عزيمتم به خارج از كشور، جهت ادامة تحصيل در يكي از دانشگاههاي لندن، هميشه اميد داشتم كه روزي درسم به پايان برسد و با افتخار و سربلندي و اخذ مدرك به ميهنم برگردم. همه چيز به خوبي پيش ميرفت تا آنكه يك روز كه قرار بود، آخرين امتحان اخذ مدرك فارغالتحصيليام، برگزار شود. اتفاق عجيبي افتاد. اتوبوسي كه بايد مرا به مركز شهر لندن ميرساند، با سرعت هرچه تمامتر، مثل هر روز، بر بدن زبر و خشك جاده پيش ميرفت. طبق معمول، نماز صبحم را كمي قبلتر از حركتم به سوي ايستگاه خوانده بودم. و از خداوند خواسته بودم كه مرا به خاطر اين همه تأخير در نمازم ببخشد. بادي كه از لابهلاي درختان و چمنزارهاي دو طرف جاده، روي صورتم مينشست را هنوز به خاطر دارم. آن روز شوق خاصي داشتم. روز امتحان فارغ التحصيليام و تعيين كنندة زحمات چند سالهام. در فكر بازگشت به ايران بودم كه ناگاه متوجه شدم سرعت اتوبوس رفته رفته كم شد، تا آنكه از مسير جاده به كناري، هدايت شد و يك دفعه خاموش شد.
رانندة اتوبوس فرياد كشيد و گفت: ـ اوه، لعنتي! حالا چه وقتش بود؟ ـ اتفاقي كه طي اين سالها، هرگز اتفاق نيفتاده بود، اينك در شرف وقوع بود. اتوبوس بيهيچ علتي، يا حداقل، علتي كه راننده با سوابق و تجربياتش از آن سر در بياورد، خاموش شده بود. به ساعتم نگاه كردم. هفت و سي دقيقه بود و من در حالي ميبايد ساعت هشت و سي دقيقه به مركز شهر ميرسيدم كه تازه نصف مسير، طي شده بود. من نيز نگران و اندوهناك، به دنبال ساير مسافران كه از دير شدن سر كار يا به هم خوردن قراردادهاي شركتشان، دچار اضطراب بودند، از اتوبوس پياده شدم. برگهها و جزوهها را درون كيفم گذاشتم و كيف در دست، كنار جاده ايستادم، تا بلكه شايد، اتومبيلي در آن صبح زود از آنجا عبور كند و مرا از ميان آن همه مسافر منتظر و مستأصل، انتخاب و سوار كند... خيلي زود ياد مادرم افتادم. اين كه در آخرين تماس تلفنيام وقتي خبر بازگشتم را شنيد، كلي ذوقزده شده بود...
ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. ترس از دست دادن همه چيز. ترس از به هم خوردن همة برنامهها. چندين بار طول اتوبوس را قدمزنان طي ميكنم و تا ميتوانم صلوات ميفرستم. ذكر ميگويم و دعا ميخوانم. برخي، متوجه اذكار و حركات و اشكهايم شدهاند، برايشان جالب شدهام. چند ثانيه بهتزده نگاهم ميكنند. به مغزم فشار ميآورم، تا راه چارهاي پيدا كنم. نميشود. راننده همچنان با تيغ جراحياش ـ آچار ـ به جان اتوبوس افتاده... ميخواستم از غصه منفجر شوم كه ناگهان جرقهاي در ذهنم روشن ميشود. ياد سفارش مادرم در شب قبل از سفر ميافتم. توسل به امام زمان(ع)؛ گوشهاي نشستم، قوز كردم و در خودم شكستم و با زبان دل و با زبان سر شروع به راز و نياز و توسل كردم. گريستم، چون كاري به جز آن، از دستم بر نميآمد. گريستم به خاطر همة تلاشهايي كه طي اين سالها انجام داده بودم و اينك در معرض از بين رفتن بود...
سكوت معنيداري در فضاي اتوبوس در حال حركت برقرار شده، بعضيها، از جمله پيرمرد كناردستيام، گريه ميكنند. شاگرد كه كيك و سانديس به دست مسافران ميدهد هم، در فكر فرو رفته... و من نفسي تازه ميكنم و به بيان خاطرهام ادامه ميدهم... در آن موقعيت حساس و عذابآور، با خودم فكر كردم حالا كه به امام زمان(ع) متوسل شدهام، پس چه بهتر كه قول و عهدي ميانمان برقرار شود. و چون نمازهايم را اغلب دير وقت ميخوانم، به آقايم قول دهم كه اگر اوضاع رو به راه شود و من به جلسة آزمون برسم، از آن پس، نمازهايم را در اول وقت به جا آورم. هر كجا كه باشم. و اين قول را طي دعا و توسلات، چندين بار با خود زمزمه كردم. تا توجه مولا را به خود جلب كرده باشم... در همين اوضاع و احوال، يكي از مسافران كه با تلفن همراهش مشغول صحبت بود، به طرف راننده اشاره كرد و گفت: ـ اوه، بالاخره يكي پيدا شد، شايد اين يكي بتواند كاري كند... به مرد تازهوارد نگاه كردم. به نظرم رسيد، او را قبلاً در جايي ديدهام. خيلي برايم آشنا بود. چهرهاش به غربيها نميخورد. نه چشمان آبي داشت، نه موهاي بلوند. بر عكس چشماني درشت و سياه و موهايي مشكي و قامتي متعادل داشت. با راننده به زبان محلي سخن گفت و پرسيد: چي شده؟ پيش رفت و شانه به شانة راننده سر در موتور اتوبوس كرد... اشك در چشمان شاگرد راننده و بيشتر مسافران جمع شده، بغضي گلوگير راه نفسم را سد ميكند. برخيها كم و بيش از موضوع سر در آوردهاند. مثل پيرمرد بغلدستيام. من هم كه ماجرا را ميدانم پس طاقت از كفم ميرود و بغضي كه داشت خفهام ميكرد را همراه اشك و زاري رها ميكنم... اتوبوس همچنان راه را ميشكافد و مسافران گريان را با خويش به جلو ميراند... دقايقي طولاني ميگذرد اما، در لندن، آن روز خاص، از وقتي آن مرد ناشناس اما آشنا آمده بود و سر در موتور اتوبوس داشت انگار، زمان سرعت گرفته بود. مرد ناشناس به راننده گفت: ـ برو استارت بزن! راننده، با عجله، پشت فرمان قرار گرفت و سوييچ را چرخاند، با اولين استارت، صداي موتور اتوبوس، همه را ذوقزده كرد. با خوشحالي در حالي كه ساعتم گذشت ده دقيقه را نشان ميداد، سوار اتوبوس شدم، بقيه نيز در صندليهاي خود جاي گرفتند كه با تعجب ديدم، مرد ناشناس نيز از اتوبوس بالا آمد، مسافران را رد كرد و وقتي به من رسيد، در كمال ناباوري مرا به اسم صدا زد و در ادامه فرمود: ـ يوسف! قولي كه به ما دادي يادت نرود! نماز اول وقت را فراموش نكن! اتوبوس در كنار قناتي كه چشمهاي را جاري كرده است، نيش ترمزي ميكند. به آفتاب مينگرم كه تا وسط آسمان پيش آمده، شاگرد راننده فرز از جاي ميپرد و ميگويد: ـ مسافران محترم! تا اذان ظهر نيم ساعتي وقت است. تا وضويي بگيريد و آماده شويد: وقت نماز هم رسيده است. با توقف اتوبوس، صداي صلوات بار ديگر در فضا چرخ ميخورد:
ـ الّلهمّ صلّ علي محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم...
پينوشتها: ٭ بر اساس ماجرايي واقعي برگرفته از: مير مهر، مسعود پورسيد آقايي، با اندكي تصرف. 1. كالج: دانشگاه 2. نام شخص، مستعار ميباشد.
ماهنامه موعود شماره 71
|