|
۱۶ مرداد ۱۳۸۶ |
|
مدتي بود كه يك جوري شده بودم. با هميشه فرق داشتم. از دست خودم كلافه بودم. دلم يك تغيير اساسي ميخواست. يك تحول جدي در روند زندگي! اما نميدانستم كه از كجا بايد شروع كنم. تا اين كه خيلي اتفاقي با او آشنا شدم. محسن را ميگويم. اولين بار او را در حرم مطهر امام رضا(ع) ديدم. زيارتنامهاي در دست داشت و با صدايي حزين آن را زمزه ميكرد. محسن به نظرم آدم جالبي است و ميتواند الگوي خوبي براي من باشد.
او خوشاخلاق و مهربان است. بذلهگوست و ديگران را با لطافت به وجد و نشاط ميآورد. متواضع است و از تكبر ميپرهيزد. تلاش ميكند تا در راه راست قدم بردارد. دستش به كار خير است. گوش و چشمش را از حرام باز ميدارد.
اهل مراقبه است. نميگذارد غفلت و فراموشي به عهدهاي او آسيب برساند. از عملش، از كيفيت عملش و از نيت عملش مراقبت ميكند. خدا را با هيچ چيز جمع نميكند و او را از هيچ چيز جدا نميكند. اهل محاسبه است. كار خود را ارزيابي ميكند. گاهي خودش را تشويق ميكند. گاهي سر خود فرياد ميزند. گاهي هم خود را ملامت ميكند.
هواي حق الناس را دارد. در صف اتوبوس و تاكسي و نان و شير و... رعايت نوبت را ميكند. از هيچ چراغ قرمزي رد نميشود. ديوارهاي اخلاقي را نميشكند. آب و برق و گاز را به اندازه مصرف ميكند. مال حرام از گلويش پايين نميرود. مفت خور هم نيست.
آداب زيارت را ميداند. نگاهش كه به گنبد و گلدستهها ميافتد دلش ميلرزد. ميداند كه امام مرده و زنده ندارد، سلام ميكند و منتظر پاسخ ميماند. اجازه ميگيرد و وارد حرم ميشود. دست ادب به سينهاش مينهد و جامعه ميخواند. اشك ميريزد و حال ميكند. به كسي تنه نميزند، پاي ديگري را له نميكند، براي رسيدن به ضريح شتاب نميكند. گوشهاي آرام ميايستد و دو ركعت عشق به جا ميآورد. فيلم ميبيند. سينما ميرود. تئاتر نگاه ميكند. در همايشهاي فرهنگي و هنري شركت ميكند. و از هنرمندان راستين به بزرگي ياد ميكند. ادامه دارد...
ماهنامه موعود شماره 71
|