spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
مهمان چاپ پست الكترونيكي
۱۶ مرداد ۱۳۸۶

 

مهمان‌هاي پدر همه غريبه بودند. بچه هم نداشتند. پدر دستش را روي سينه گذاشته بود و پشت سر هم مي‌گفت: «خوش آمديد ـ بفرماييد!» پدر و خدمتكارمان آن‌ها را به مهمان‌خانه بردند. من كنار حياط توي ساية يك نخل بلند نشستم. با سنگ‌ريزه‌ها شكل يك شتر را روي زمين كشيده بودم كه كسي در زد.

در بزرگ خانه ناله‌اي كرد و باز شد. مردي كه پشت در بود، نه جوان بود و نه پير، مثل پدرم.اما قدي بلند و شانه‌هايي پهن داشت. دستش را بالاي چشم‌هايش گرفته بود كه آفتاب به چشمش نخورد و با بي‌حوصلگي گفت: «به پدرت بگو سهمش را بدهد!».

من كه نفهميدم چه مي‌گويد، به او نمي‌آيد كه مهمان پدر باشد، پدرم وقتي رسيد، صداي مرد بلندتر شد:
ـ «چرا بدقولي مي‌كني؟ مگر قرار نبود هر سال، بار پنج شتر، گندم بدهي؟... چند روز ديگر حج شروع مي‌شود!...
شهر پر از بازرگانان و تاجران مي‌شود...»

مرد تند تند حرف مي‌زد، پدرم آهسته مي‌گفت: «اين چند روز خيلي گرفتار بودم».
از صداي مرد چند نفر از مهمان‌ها از اتاق بيرون آمدند انگار پدرم نمي‌خواست مهمان‌ها چيزي از موضوع بفهمند. انگشتش را روي دماغ گذاشت و از مرد خواست كه ساكت شود. اما او باز هم همان حرف‌ها را تكرار مي‌كرد. پدر عصباني شد و گفت: «اصلاً اگر ندهم چه كار مي‌خواهيد بكنيد؟ برو! نمي‌خواهم بدهم».
ترسيدم، يادم نمي‌آمد پدرم با كسي دعوا كرده باشد بعد هم مرد بلند قد را به بيرون هل داد و تا او بخواهد به خود بجنبد، در را محكم بست. مهمان‌ها به هم نگاه كردند و به مهمان‌خانه برگشتند. ساية نخل كوچك و كوچك‌تر مي‌شد، ديگر چيزي به ظهر نمانده بود.

يكي از مهمان‌ها تكة بزرگي از گوشت را با دندان كند و بعد گفت: «خب،مرد حسابي! چرا به قولي كه داده‌اي عمل نمي‌كني؟ از هميشه رسم بوده كه ثروتمندان مكه از تاجرها و شاعرهايي كه موقع حج به مكه مي‌آيند، پذيرايي كنند. مگر نبايد مهمان‌نوازي كرد؟»

حرف‌هايش طعنه‌آميز بود. پدرم چيزي نمي‌گفت سرش پايين بود و گوشت و خرما را لاي نان مي‌گذاشت. خدمتكار ايستاده بود و همه را باد مي‌زد. وقتي كه در زدند، كاسة آب خنك را زود سر كشيدم و به حياط رفتم تا در را باز كردم، پيرمرد كوتاه‌قدي مرا هل داد و وارد خانه شد از ترس عقب رفتم. موهاي سفيد كم‌پشتي داشت و همان‌طور كه بلند بلند حرف مي‌زد، شكم و دست‌هايش‌را مي‌خاراند. پيرمرد مي‌گفت:
ـ «خجالت بكش! چرا سهمت را نمي‌دهي؟ مي‌خواهي آبروي قبيله‌ات را ببري؟ مي‌خواهي آبروي مكه را ببري؟»
بعد هم افسار شترمان را كه كنار حياط بود، گرفت و به راه افتاد. پدرم خودش را دوان دوان رساند و افسار شتر را از دستش كشيد.
ـ «چرا سرت را پايين مي‌اندازي و بي‌اجازه به خانة من وارد مي‌شوي؟ برو بيرون! همين حالا! وگرنه، گردنت را مي‌شكنم.»

بعد هم پيرمرد را كشان كشان تا بيرون خانه برد و در را بست. باورم نمي‌شد پدرم اين‌قدر خشمگين باشد. فريادش در خانه و كوچه پيچيد: «من به شما بدهكار نيستم. جاي ديگري گدايي كنيد.»

تازه خدمتكار براي مهمان‌ها آب آورده بود، تا دست‌هايشان را بشويند كه باز صداي در بلند شد، اين بار پدرم به من مهلت نداد و خودش به طرف در دويد. شك نداشتم كه پدر اين بار هر كه را كه فرستاده بودند، زير مشت و لگد مي‌گرفت. من هم به حياط دويدم و چند قدم آن‌طرف‌تر ايستادم. در كه باز شد پدر جا خورد. پسر بچه‌اي هم‌سن و سال من پشت در ايستاده بود و لبخند مي‌زد. سلام كرد.
پدرم گفت: «چه كار داري؟ كي هستي؟» پسر با لبخند جواب داد: «مهمان؛ اگر اجازه بدهيد.»
پدر با ترديد از جلوي در كنار رفت. پسر وقتي وارد شد، دوباره بلند سلام كرد، بعد هم مرا ديد و خنديد. لباس‌هايش به خوبي لباس‌هاي ما نبود، اما از سفيدي و تميزي آدم را ياد پنبه مي‌انداخت دست‌هايم را كه چرب و كثيف بود، پشتم قايم كردم و به پسر زل زدم. پدرم اين بار آرام‌تر گفت كه «اسمت را نگفتي؟»
پسر خنديد و گفت:«محمدم، پسر عبدالله»

پدرم انگار او را شناخت: «روح عبدالله شاد باشد، جوان خوبي دارد».
محمد، آرام و راحت حرف مي‌زد: «پدربزرگم هميشه از شما تعريف مي‌كند. مي‌گويد شما از نيكوكاران و بخشندگان مكه هستيد. او به شما سلام رساند و احوالپرسي كرد. گفت اگر امسال هم مي‌خواهيد در برگزاري حج و پذيرايي از زائران سهيم شويد، بفرماييد. اگر هم مشكلي داريد، بگوييد تا ما بدانيم و فكر ديگري بكنيم. يا اگر كاري از دست ما براي شما برمي‌آيد، بگوييد.»
پدرم چند لحظه ساكت ماند، بعد چند بار به محمد، من و در و ديوار حياط نگاه كرد. وقتي نگاهش رو به زمين بود گفتك «نه، مشكلي ندارم، اصلاً گندم‌ها و شترها را آماده كرده بودم... همين حالا مي‌توانيد ببريد».
محمد باز هم لبخند زد و تشكر كرد: «اجر شما با خداي كعبه، زندگي شما پربركت باشد، مي‌دانستم كه مثل هر سال در اين كار خير شريك مي‌شويد».

پدرم نگاهي به آسمان انداخت و آهي كشيد، چند ابر كوچك، تندي آفتاب را كم كرده بودند. پدر گفتك «آن دو نفر آبروي مرا جلوي مهمان‌هايم بردند، بي ادبي كردند... از عصبانيت مي‌خواستم... من نمي‌خواستم سهمم را ندهم، اما آنها...» محمد آرام گفت: «اگر اجازه بدهيد من بروم و به پدربزرگم خبر بدهم» انگار نمي‌خواست پدرم بيشتر از اين عذرخواهي كند. از در كه خارج مي‌شد، برگشت و به من لبخند زد. پدرم با صداي بلند گفت: «به عبدالمطلب بگو امسال يك شتر بيشتر گندم خواهم فرستاد». بعد پدر مثل بچه‌ها خنديد و آرام گفت: «چقدر يتيم عبدالله دوست‌داشتني است».


ماهنامه موعود شماره 71

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.