spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
معجزه توصل چاپ پست الكترونيكي
۱۶ مرداد ۱۳۸۶

 

اشاره:

ابوالواحد ابويف، از طلاب چچني در حوزة علميه قم است. وي از جمله تشرف يافتگاني مي‌باشد كه از مذهب تسنن به تشيع گرويده است. همان طور كه مي‌دانيم تغيير مذهب امر چندان راحتي نيست و به قول خود او، وي دومين چچني شيعه يافته است و فرد اول را به شهادت رسانده‌اند.
اما حادثه‌اي شگفت‌ و جالب توجه موجب تشرف ابوالواحد بوده است. در گفت‌وگويي كه در همين باره با وي صورت گرفته، آن حادثه را به همراه پاسخ چند پرسش از اين مستبصر جويا شده‌ايم كه آن را به حضور شما گراميان تقديم مي‌كنيم باشد كه بيش از پيش موجبات استحكام اعتقادي ما را فراهم آورد.

  •  آقاي ابوالواحد ابويف، ضمن تشكر درخواست مي‌كنيم جريان ورود خود به ايران و تشرف به مذهب تشيع را براي ما بيان فرماييد.

 واسطة آمدن من به كشور ايران، پدرم بود، كه به علت شغلش به ايران رفت و آمد داشت، به زيارت قم مي‌آمد و در تهران تجارت مي‌كرد. او به من مي‌گفت كه شما بايد به كشور ايران بروي و درس بخواني؛ گفتم: چه درسي و چه رشته‌اي؟ من تازه مدرسه را به پايان برده بودم. پدرم به من گفت كه ايران دينش اسلام و مذهبش شيعه است، گفت دانشگاهي هست و مي‌تواني درس بخواني. وارد اين مدرسه كه شدم ديدم كه دين اصلي و كلي ايران، اسلام و مذهبشان، شيعه است.
 شيعه را براي ما به گونه‌اي ديگر تعريف كرده، و

 گفته بودند كشتن آن‌ها حلال است. اصلاً نبايد به آن‌ها سلام كنيد و يا حرف بزنيد. من چون سني «شافعي» بودم، حرف‌هايشان به دلم نشسته بود و هيچ اعتنا و اعتمادي به آنچه شيعيان و اساتيد من مي‌گفتند، نمي‌كردم.
شش ماه بعد كه به كشورم بازگشتم، به پدرم گفتم كه ديگر به مدرسه نمي‌روم. پدرم گفت: چرا؟ گفتم: خوب، به دانشگاه مديترانه كه بهترين دانشگاه است مي‌روم؛ از لحاظ مالي هم كه مشكلي نداريم. پدرم گفت: شما همان‌جا برويد، من راضي نيستم كه شما در دانشگاه مديترانه تحصيل كنيد.

با اين‌كه علاقه نداشتم ولي چون خواست پدرم اين  بود، دوباره برگشتم. همين‌طور سه، چهار بار رفتم و برگشتم. آخرين بار كه آمدم، مشكلات زيادي پيدا كردم و رفتم پيش يك آقايي، از مسئولان تا با ايشان ملاقات كنم. ايشان هم گفت، كه دو ساعت ديگر با شما صحبت مي‌كنم. منتظر ايستاده بودم كه يك نفر ديگر آمد و با رفتار بدي به من گفت: براي چه آمدي اين‌جا؟ چه كار داري؟ گفتم: مي‌خواهم با حاج آقا صحبت كنم. گفت: نه، نمي‌خواهد. گفتم: خودشان گفته‌اند كه با من صحبت مي‌كنند. گفت: نه؛ به من گفتند كه نمي‌خواهند با شما صحبت كنند. گفتم: خوب، اگر نمي‌خواهند، باشد. بيرون رفتم.

از آن‌ جا  كه اهل تسنن شافعي هم امام زمان(ع) را قبول دارند، با خودم گفتم اين شيعه‌ها يك حرف‌هايي مي‌زنند كه اگر مشكلي برايتان پيش آمد، توسل كنيد، بخواهيد و حتماً جواب قطعي مي‌گيريد. من هم حقيقتش، اعتقادي نداشتم، اما به خاطر اين كه يك نفر از نسل آن‌ها  ـ امامان(ع) ـ كه سيد بود و با من اين رفتار را كرده بود، ناراحت شده بودم. گفتم: يا امام زمان(ع) چرا با من اين‌گونه رفتار مي‌كنند؟ من از آن كشور آمده‌ام اين‌جا درس بخوانم، شما را بشناسم، نه اين‌كه آن‌ها را بشناسم. آمده‌ام ببينم دين چيست؟ علت بدرفتاري آن‌ها با من چيست؟ اين حرف‌ها را زدم و رفتم. به خانه كه رسيدم، ديدم وجودم به هم ريخته، فطرتم به هم ريخته. اصلاً نمي‌توانستم حضورم را ثابت كنم. اصلاً نمي‌دانستم بايد چه كار كنم. آن قدر به هم ريخته بودم كه فكرهاي عجيبي داشتم. ثانيه‌اي بر من نمي‌گذشت كه سؤالي به فكرم نيايد كه چرا به اين شكل نماز مي‌خوانيد، چرا قبول نمي‌كنيد؟ سئوالات عجيبي بود كه حتي  الان از يادآوري‌اش به لرزه مي‌افتم. نمي‌دانستم، واقعاً چه كار كنم. با همسرم صحبت كردم. همسرم گفت كه چه فرق‌هايي بين آن‌ها و ما هست؟ گفتم: هيچ فرقي ندارند، جز از جهت امامت. وگرنه قرآن كه يكي است، پيامبر كه يكي است، خدا كه يكي است. ما هم كه امام علي(ع) را قبول داريم. حسن(ع) و حسين(ع) را قبول داريم. خوب چه فرقي مي‌كند؟‌ پس همين‌طور كه به شما پيغام رسيده نماز بخوانيد. من باز فكر كردم و روز دوم شروع كردم به نماز خواندن. موقعي كه ايستادم، بدنم مي‌لرزيد، كه ما چرا به اين صورت نماز مي‌خوانيم و از اين دسته افكار.

همان شب منتظر هديه‌اي الهي بوديم. من بيرون خانه، پايين بودم، در همان روزها يا دو، سه روز بعد از آن بود كه همسرم با گريه آمد پايين. گفتم: چه شده؟ چه خبر است؟ گفت: در خانة ما يك نفر ديگر هست. گفتم: هيچ كس نيست. گفت: هست، با من نماز مي‌خواند، زماني كه من بلند مي‌شوم، با من بلند مي‌شود. وقتي من مي‌نشينم، با من مي‌نشيند، وقتي دعا مي‌كنم با من دست‌هايش را بلند مي‌كند. گفتم: نه، اين چيزها ممكن نيست. خودم مي‌دانستم يك اتفاقاتي صورت گرفته و يك مسائلي هست، و واقعاً‌ وجود دارد. ولي باز گفتم: شما خيال كرده‌ايد. رفتيم و با هم خانه را گشتيم، هيچ كس نبود. شب دوم كه من با دوستانم بيرون صحبت مي‌كردم و بر روي يكي از مسائل شيعيان بحث مي‌كرديم، دوباره خانم‌ام در حالي كه فرزندمان در آغوشش بود، به پايين دويد و گريه مي‌كرد. گفتم: چه شده؟ گفت: باز هم آن آقا آمد پيشم. گفتم: كسي نيست. گفت: الان كه داشتم نماز مي‌خواندم با من نماز مي‌خواند. (با هم بالا رفتيم) روزهاي بعد كه به همين شيوه نماز را ادامه مي‌دادم، خودم هم احساس مي‌كردم، ديدم كسي دست مرا گرفته و مرا از تاريكي به روشنايي آورده. زندگي‌مان عوض شده بود اعتقاد من در مورد شيعه، كه اصلاً شيعه را قبول نداشتم و منكر آن بودم، عوض شده و خيلي به شيعيان محبت پيدا كرده، و علاقمند شده بودم. نه اين كه علاقة من از روي كتاب باشد، نه، چون كتاب هم نمي‌خواندم. آن يك معجزه بود ان‌شاءالله خداوند و همة ائمه(ع) مرا ببخشند.

قبل از آن مهري را كه با آن نماز مي‌خوانيم مي‌زدم، نسبت به شيعه، علماي شيعه و كتب شيعه خيلي بي‌احترامي مي‌كردم. با بچه‌ها كه صحبت مي‌كرديم، به شيعيان مي‌خنديدم و مي‌گفتم كه شما براي سنگ نماز مي‌خوانيد و... اما پس از اين اتفاق مثل اين‌كه اصلاً اين حرف‌ها نبود. چون ما جدّمان شيعه بوده و از شيعه هم هستيم، خيلي سال‌ها هم شيعه بوديم. خودم تعجب كردم. گفتم كه حتماً اين حرف‌هايي كه شيعيان مي‌گويند، واقعاً درست است. مشكلاتي كه داشتم، اصلاً نمي‌دانم چي شد و كجا رفت. تمام نيازمندي‌هايم برطرف شده بود، از نظر درسي و علمي هم به دين اسلام علاقمند شده بودم. چون جدّ ما هم يكي از علماي بزرگ بود كه به خط خودش قرآني هم داريم كه  الآن در منزل ماست. نمي‌دانم چرا قبل از آن نخواسته بودم  اسلام را ياد بگيرم، و دينم را بشناسم، اما پس از آن اتفاق يك مرتبه ديدم واقعاً اين مسائل خيلي لذت دارد. خيلي به آن‌ها علاقمند شدم، و درس‌ها را شروع كردم.
زمان زيادي نيست كه به راه راست هدايت شده‌ام يادم هست كه يك ثانيه نمي‌شود كه خدا را شكر نكنم كه حداقل قبل از مرگم، راه راست را به من نشان داد. بعداً همسرم مي‌گفتند كه آقا اين‌جا آمده‌اند، مي‌گفتند وقتي دعا مي‌كنند ميان دست‌هاي من، دست‌هاي بچه‌اي مي‌آيد و... خودم هم اين اتفاقات و حرف‌ها را قبول داشتم ولي نمي‌خواستم به همسرم بگويم (چون آن‌ها اين مسائل را يك جور ديگر تعبير نكنند) زماني كه خداوند به ما فرزندي داد به من خبر رسيد، كه اين همان دستي است كه مي‌گفتم و اين همان بچه است، گفتم: شكر خدا.

خدايا شكرت كه دست مرا گرفتي و مرا رها نكردي، ائمه(ع) با اين كه من ارزشش را نداشتم، دست مرا گرفتند و مرا بردند و از ائمه(ع) خيلي جواب گرفته‌ام، نه يك بار.

  • تاريخ تشيع شما چه زماني است؟

اواخر سال 1381

  •  لطفاً دربارة عامل تشيع خودتان توضيح دهيد؟

 توسل به امامان(ع). من از طريق توسل به تشيع رسيدم، اين راه را پيدا كردم و مي‌دانم كه هر كسي توسل و اعتماد به امام داشته باشد، موفق مي‌شود، و همين اتفاق برايش مي‌افتد، همان‌طور كه براي من افتاد. و شما كه برادران من هستيد و اين‌جا تشريف داريد، بدانيد كشورتان يك كشور مقدسي است كه مي‌توانيد از شيعه، علما و اساتيد استفاده كنيد و سؤال كنيد، جاهاي زيارتي هم داريد. واقعاً خوش‌شانس هستيد، اگر قدر اين‌ها را بدانيد. اين‌ها چيزهاي عجيبي است و احتمال دارد كه امروز اتفاقي نيفتد؛ مثلاً بگوييد: نمازم را خواندم و در زندگي من هيچ چيز عوض نشده، شايد خداوند صلاح نداند كه الآن اينگونه شود، اما حتماً اجري دارد.

  •  بيشترين توسلتان به كدام امام بوده است؟

 اولين توسلم به حضرت مهدي(ع) بود و بعد از ايشان به ائمة ديگر هم توسل داشته‌ام و جواب‌هاي عجيبي گرفته‌ام. كسي تا براي خودش اتفاق نيفتد باورش نمي‌شود، ولي من چيزهايي پيدا كردم كه اجداد من پيدا نكرده‌اند.

  •  در مطالعات خودتان، قبل و بعد از تشيع، بيشتر چه كتاب‌هايي خوانده‌ايد؟

 من قبل از تشرف به مذهب شيعه، اصلاً كتابي نمي‌خواندم و نسبت به كتب شيعيان هم بي‌احترامي مي‌كردم. كتاب‌هاي مقدماتي را شروع كرده‌ام، كتاب‌هاي توضيحات حديثي، اعتقادي، نحوي،  و  زندگي‌نامة ائمه(ع).
بعد از مدتي كه شيعه شدم (بعد از يك سال)، خوابي ديدم كه در لشكر رسول‌الله(ص) شركت دارم و تعداد ما خيلي كم است و نيزه و شمشير داريم. من صورت و بدن حضرت را نمي‌ديدم و فقط حرف‌هاي ايشان را مي‌شنيدم. آن حضرت(ص) كنار من بودند ولي من ايشان را نمي‌ديدم، خود رسول‌الله(ص) به من گفتند به اطراف خود نگاه كنيد. ديدم تمام كوه‌ها، پر از لشكريان ابوسفيان بود. خود ابوسفيان سفيدپوش بود و بقية لشكرش سياه بودند و جاي خالي در لشكرش نبود. خودم عرض كردم يا رسول‌الله اجازه دهيد با آن‌ها بجنگيم. ايشان فرمودند: صبر كنيد، بايد ببينيم آن‌ها چه مي‌خواهند. خود ابوسفيان جلو آمد و به حضرت خيلي بي‌احترامي كرد. با بچه‌هايي كه نزديك من بودند، سؤال كرديم كه اجازه دهيد كه با آن‌ها بجنگيم و ايشان مي‌گفتند: نه بايد صبر كنيم. از اين خواب‌ها تعجب كردم و از چند تن از اساتيد سيد خود سؤال كردم، گفتم چنين چيزي واقعيت دارد؟ گفتند اگر پيامبر را ديده باشي قطعاً بدان كه به غير از او كسي نيست و نمي‌تواند به صورت آن حضرت در بيايد. بعد خوشحال شدم و گفتم: كه خوب يك چيزي دست مرا گرفته و من بايد به هدف‌هايي كه دارم برسم و سعي خود را بكنم. پس از مدتي دوباره خواب ديدم كه سيدي ايستاده و خيلي خشن به من نگاه مي‌كند. از او سؤال مي‌كردم، اما به حرف‌هاي من گوش نمي‌داد و فقط مي‌گفت: چرا اين كار را كردي؟ نمي‌دانستم چه كاري را مي‌گويند. بلند شدم، وضو گرفتم و با خود گفتم: خدايا من چه كار كرده‌ام كه ايشان از  من ناراحت هستند؟ گناهان كوچك و بزرگم ـ كه البته همة گناهان بزرگ هستند و نبايد آن‌ها را كوچك شمرد ـ به خاطر آوردم و گفتم، شايد به خاطر اين گناهان باشد، شكر اعمال را نيز به جا آوردم؛ چند روز بعد دوباره آن سيد را در خواب ديدم كه خيلي خوشحال است و از من راضي است. وقتي ازاساتيد خود تعبير آن را خواستم، گفتند كه خير است.
يك روز ديگر سيد آمدند و در پشت ميزتحرير نشستند و چند نفر ديگر هم بودند و به ما درس اخلاق مي‌دادند. گفتم شايد من اخلاقم خوب نيست و به ديگران حرفي زده‌ام و كسي را ناراحت كرده‌ام.
نصيحتم اين است كه متوسل شدن، چيز عجيبي است هر كس بخواهد، حتماً به او مي‌دهند، حتماً نبايد همين امروز بدهند، آن‌ها طوري حاجت شما را مي‌دهند كه خودتان نفهميد.

  • آيا بعد از تشرّف به تشيع اقدامات تبليغي هم انجام داده‌ايد؟

 من بعد از اين كه راه راست را پذيرفتم يك بار هم تبليغ رفتم و با پدر و مادر خودم هم صحبت كرده‌ام و ان‌شاءالله آن‌ها هم شيعه مي‌شوند. آنجا شيعه شدن سخت است و من دومين نفري هستم كه در چچن شيعه شده‌ام، كه اولين نفر به دست وهابي‌ها كشته شد. ما يك سايتي به زبان روسي راه‌اندازي كرده‌ايم و يك كتاب چهل‌حديث دربارة دروغ، غيبت و اخلاق هم شروع كرده‌ام به ترجمه كردن. افكار زيادي دارم كه به ياري خدا و ائمه(ع) بايد به انجام برسانم.

  • شما در مذهب تشيع چه چيزي  را يافته‌ايد كه قبلاً نيافته‌ بوديد، و برتري‌هاي مذهب تشيع چيست؟


برتري‌هاي شيعه از لحاظ مذهب بر تسنن خيلي زياد است. ولي اساسي‌ترين مطلب، احكام است. وقتي از يك عالم سني، در مورد مسئله‌اي سؤال كنيد، از طريق قرآن و احاديث نبوي پاسخ شما را مي‌دهد و گاهي براي يافتن پاسخ، كلّ قرآن را مي‌گردد و زماني كه چيزي نمي‌يابد،‌ چون تمام مسائل و جزئيات در قرآن نيامده، از خودش قياس مي‌كند؛ يعني يك مسئلة شبيه را پيدا مي‌كند و مي‌گويد اين، اين‌گونه است، پس اين هم به اين صورت مي‌شود. اما در مذهب شيعه، اين‌ گونه نيست. كوچك‌ترين مسئله در امور زندگي دنيوي، مادي و معنوي و هرگونه سؤالي كه داريد، خود اهل بيت(ع) پاسخ‌هاي آن را داده‌اند و من نديده و نشنيده‌ام كه پرسشي را بي‌پاسخ گذاشته باشند.

برتري ديگر، خود اهل‌بيت(ع) هستند كه در قرآن و بسياري از احاديث نبوي از آن‌ها صحبت شده است اما دربارة خلفاي اول، دوم و سوم نه در قرآن، نه در احاديث چيزي نيامده است.

اگر من بخواهم سؤالي را از خلفا بپرسم، آن‌ها براي يافتن پاسخشان به امير مؤمنان مراجعه مي‌كنند. حالا اگر آنان جانشينان پيامبرند، چرا نمي‌توانند پاسخ سؤالات را بدهند. در صورتي كه اهل بيت(ع) به تمامي سؤالات پاسخ مي‌دهند. از لحاظ اخلاق و عدالت هم تشيع برتري‌هاي زيادي دارد.

ماهنامه موعود شماره 71 

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.