|
كلام حكمتآميز حضرت در گهواره |
|
|
|
۱۶ مرداد ۱۳۸۶ |
|
طريف ابينصر خادم ميگويد: بر حضرت صاحبالزمان(ع) وارد شدم، و به من فرمودند: برايم صندل سرخ بياور. آن را برايشان آوردم، سپس فرمودند: آيا مرا ميشناسي؟ عرض كردم: آري. فرمودند: من كيستم؟ عرض كردم: شما سرور من و فرزند سرورم ميباشيد. فرمودند: از اين نپرسيدم. عرض نمودم: فداي شما شوم، برايم بيان نماييد. فرمودند: من خاتمالاوصيا هستم و خداي تعالي، به واسطة من، بلاد را از خاندان و شيعيانم برطرف ميكند. 1
اتمام حجت توسط حضرت ازدي ميگويد: هنگامي كه مشغول طواف بودم و شش شوط را به جاي آورده، ميخواستم شوط هفتم را به جاي آورم، جمعي را مشاهده كردم كه در سمت راست كعبه حلقه زدهاند، و جواني خوشرو، خوشبو و باهيبت و وقار نزد آنها ايستاده و با آنها سخن ميگويد و من كسي را مانند او نيكو سخن و شيرينكلام و خوشمجلس نديده بودم. پيش رفتم تا با او سخن بگويم اما مردم مرا راندند. از يكي از آنان پرسيدم، اين مرد كيست؟ گفت: فرزند رسولالله(ص) است كه در هر سال يك روز ظاهر ميشود و براي خواص خود سخن ميگويد. به آن حضرت(ع) عرض كردم: سرورم! نزد شما آمدهام تا مرا راهنمايي كنيد، خدا راهنماي شما باشد. ريگي به من دادند و من بازگشتم. يكي از همنشينانش به من گفت: به تو چه دادند؟ گفتم: ريگي، و دستم را گشودم، و ديدم طلاست. جلو رفتم تا به مقابلشان رسيدم، آنگاه حجت بر تو تمام شد و حق آشكار گرديد و نابيناييات زايل شد؛ آيا مرا ميشناسي؟ عرض كردم: خير، فرمودند: من مهدي و قائم زمان هستم. من كسي هستم كه زمين را پس از پر شدن از جور، پر از عدل و داد ميكنم. زمين از حجت خالي نميماند و مردم بيپيشوا نميمانند و اين امانتي نزد توست و آن را جز براي برادران حقجوي [شيعه] خود باز مگو.2
پينوشت: 1. راوندي، الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 466، ح 3. 2. شيخصدوق، كمالالدين، ج 2، باب 44، ح 18.
ماهنامه موعود شماره 74
|