|
۱۵ مرداد ۱۳۸۶ |
فصل تقسيم گل و گندم و لبخند
چشمها پرسش بيپاسخ حيرانيها دستها تشنة تقسيم فراوانيها با گل زخم، سر راه تو آذين بستيم داغهاي دل ما، جاي چراغانيها حاليا! دست كريم تو براي دل ما سرپناهي است در اين بيسر و سامانيها وقت آن شد كه به گل، حكم شكفتن بدهي! اي سرانگشت تو آغاز گلافشانيها! فصل تقسيم گل و گندم و لبخند رسيد فصل تقسيم غزلها و غزلخوانيها... ساية امن كساي تو مرا بر سر، بس! تا پناهم دهد از وحشت عريانيها چشم تو لايحة روشن آغاز بهار طرح لبخند تو پايان پريشانيها
قيصر امينپور
پر ميكشم
امشب از مفهوم مستي جرعهاي سر ميكشم فكر ديدار تو را تا مرز باور ميكشم اي نگاهت سبز، اي سرچشمة آئينهها گر بيايي با تو از پاييزها پر ميكشم خوب من! با هم قراري داشتيم آدينهها سالها طرح نميآيي به دفتر ميكشم من به قربان قدمهايت، تو برگرد و ببين جاي قرباني گلويم را به خنجر ميكشم قصة پرواز تو در آسمان پيچيده است باز امشب در هوايت بينشان پَر ميكشم
عاليه جعفري
آب و آيينه
نياز ديده و دل، شمع و آب و آيينه نمود راز به كشف حجاب و آيينه دلم ز سنگ ملامت، شكسته گشت و هنوز در اوست جلوة معبود آب و آيينه جمال يار، به خلوتگه خيال من است مگو جمال! بگو آفتاب و آيينه من ازحبيب طلب كردهام رضايت دوست نگاه ماست بر اين مستجاب و آيينه ثبات نيست به عمر دو روزة دنيا نگاه كن به شتاب شباب و آيينه من از شكنج سر زلف يار فهميدم كه برده تاب به يغما ز تاب و آيينه چه حاجت است در اين بزم، بر حضور چراغ كه سر زده است ز جيب نقاب و آيينه حباب خورد به سنگ و شكسته شد؛ چه عجب! دلي است سنگ و دلي چون حباب و آيينه به سيب چاه زنخدان يار، دل بستم نه سيب و چاه؛ كه چون ماهتاب و آيينه حضور سبز تو در بزم اُنس روحاني است حضور غير تو چون چشم خواب و آيينه به برگ شقايق، نوشتهام به گلاب كه نيست راوي حسنت كتاب و آيينه تو از قبيلة تاريخ ثابت عشقي و از سلالة حسن مآب و آيينه قرار سينة عشاق، خال كنج لبش لبش تكامل لعل مذاب و آيينه خراج مصر وجود است نقد لبخندش نصاب شكّر حرفش، خطاب و آيينه تو شادمانهترين لحظة حيات مني و من نظارهگر پيچ و تاب و آيينه طراوت تو بهار است و شبنم است و شميم نظارت تو به لطف شباب و آيينه تو را چگونه كنم وصف؟ غير از اين هستي لطيفتر ز لطيفي؛ چو آب و آيينه فروختيم به يك غمزه، نيمهجان وجود به كام نيم نگاهت گلاب و آيينه تو آن يگانه اميدي كه هجر جانسوزت كباب كرده دل شيخ و شاب و آيينه ولايت تو مقيم است در دل ذرات سيادت تو دليل سحاب و آيينه بياض عارضت ـ اي جان! ـ صحيفة هستي سواد طرة زلف حساب و آيينه ز صبحگاه ازل تا به شامگاه ابد تويي محاسن مالكرقاب و آيينه وجود اوست مسجل به ممكنات وجود نمود اوست فروغ شهاب و آيينه ولاي مطلق او منتهاي خوشبختي است نمود بر حق او فتح باب و آيينه قرين دولت جاءالحقش، عدالت و عدل فروغ حكمتش امالكتاب و آيينه به «كيميا»ي تبسم قسم كه حسنش را نموده قاب مهندس به قاب و آيينه
محمدابراهيم جهانميهن جهرمي
ماهنامه موعود شماره 74 |