گفت :به حضور متوكل (خليفه وقت) دعوت شده ام ، ولي نميدانم براي چه احضار شدهام و او از من چه ميخواهد؟ ومن سلامتي خود را از خداوند به صد دينار خريدهام، وآن صد دينار را برداشتهام تا به امام هادي عليه السلام بدهم.
پدرم گفت: در اين مورد، موفق شدهاي.
آن مرد نصراني نزد متوكل رفت وپس از اندك مدتي، نزد ما آمد در حالي كه شاد و خوشحال بود. پدرم به او گفت: ماجراي خود را به من بگو، او گفت :به شهر سامراء رفتم، كه قبلاً هرگز به اين شهر نرفته بودم، به خانهاي وارد شدم، با خود گفتم بهتر اين است كه نخست قبل از آنكه كسي مرا بشناسد كه به سامراء آمدهام، اين صد دينار را به امام هادي عليه السلام برسانم، بعد نزد متوكل بروم، در آنجا دانستم كه متوكل، امام هادي عليه السلام را از سوار شدن او (به جائي رفتن) منع كرده، و او خانه نشين است، با خود گفتم: چه كنم، من يك نفر نصراني هستم، اگر خانه ابن الرضا (امام هادي عليه السلام) را بپرسم، ايمن نيستم كه اين خبر زودتر به گوش متوكل برسد، وبر بيچارگي كه در آن هستم، افزوده گردد.
ساعتي در اين باره فكر كردم، به نظرم آمد كه سوار بر مركبم شوم، ودر شهر بروم، واز مركب خود جلوگيري نكنم، تا هر كجا كه خواست برود، شايد خانه آن حضرت را بشناسم، بي آنكه از كسي بپرسم، آن صد دينار را در كاغذي نهادم و در ميان آستينم گذاشتم، و سوار بر مركبم شدم، آن مركب از خيابانها وبازارها، خود به خود عبور مي كرد، تا اينكه به در خانهاي رسيد و در همانجا ايستاد، هر چه كوشيدم تا از آنجا حركت كند، حركت نكرد، به غلام خود گفتم :بپرس كه اين خانه كيست ؟
او پرسيد، جواب دادند؛ خانه ابن الرضا (امام هادي عليه السلام) است. گفتم :الله اكبر ، دليلي است كافي، ناگاه خدمتكار سياه چهرهاي از آن خانه بيرون آمد، وگفت: تو يوسف بن يعقوب هستي ؟
گفتم: آري.
گفت: وارد خانه شو، من وارد خانه شدم، او مرا در دالان خانه نشاند، وسپس به اندرون رفت، با خود گفتم اين دليل ديگري بر مقصود است، از كجا اين غلام ميدانست كه من يوسف بن يعقوب هستم؛ با اينكه من هرگز به اين شهر نيامدهام، و كسي مرا در اين شهر نمي شناسد، بار ديگر خدمتكار آمد وگفت: آن صد دينار را كه در كاغذ پيچيده اي و در آستين داري بده، آن را دادم و با خود گفتم: اين دليل سوّم است بر مقصد .
سپس آن خدمتكار نزد من آمد وگفت: وارد خانه شو !
من به خانه ابن الرضا (ع) وارد شدم ، ديدم آن حضرت تنها در خانه خود نشسته است، تا مرا ديد به من فرمود :اي يوسف آيا وقت آن نرسده تا رستگار شوي ؟
گفتم: اي مولاي من! دليل ها ونشانه هائي (به صدق شما واسلام) براي من آشكار گرديد، كه براي هدايت و رستگاري من كفايت مي كند.
فرمود: هيهات! تو اسلام را نمي پذيري، ولي بزودي پسرت فلاني مسلمان مي شود، و از شيعيان ما است، اي يوسف! گروهي گمان مي كنند كه دوستي ما سودي به حال امثال شما ندارد، ولي آنها دروغ گفتند، سوگند به خدا دوستي ما، به حال امثال تو (كه نصراني هستي) نيز سود بخش است، برو دنبال آن كاري كه براي آن آمدهاي، زيرا آنچه را دوست داري، به زودي خواهي ديد، وبزودي داراي پسر مبارك خواهي شد .
آن مرد نصراني مي گويد: نزد متوكل رفتم، وبه تمام مقاصدم رسيدم، وباز گشتم .
هبة الله مي گويد: من بعد از مرگ همين نصراني با پسرش ديدار كردم، ديدم مسلمان است و در مذهب تشيع، استوار ومحكم مي باشد، او به من خبر داد كه پدرش بر همان دين نصرانيت مُرد، واو بعد از مرگ پدر، مسلمان شده است، وپيوسته مي گفت:
أنا بِشارةُ مولاﻰ
من بشارت مولاي خود (امام هادي (ع) ) هستم.
به نقل از پايگاه امام هادي (ع)