|
۰۶ بهمن ۱۳۸۳ |
غمين مباش
غمين مباش برادر، كه يار مى آيد
قرار بخش دل بيقرار مى آيد
به رغم ظلمتيان، دل به تيرگى مسپار
فروغ مهر پس از شام تار مى آيد
خزان گل به سرآيد، پس از تهاجم دى
به شاخه، شاخه گل، نوبهار مى آيد
دل از غبار ملالت، زلال آينه بخش
كه بى غبار گل انتظار مى آيد
تغافل من و تو، موجب تأخّر اوست
بيا و خانه بيارا، نگار مى آيد
لطافتيست به طبع وصال جوى شما
وَافن يَكاد بخوان، گلعذار مى آيد
ز اشك ديده تو، جنس مژده مى بارد
چو از كرانه يكى تكسوار مى آيد
بيا و دست »پريشان« بگير و نفدبه بخوان
كه يار رفته سفر آشكار مى آيد
محمدحسن حجتى (پريشان)
غزل انتظار
بيا به خلوت ما اى فروغ ديده بيا
در اين سياهى شب همچنان سپيده، بيا
هزار تير شهابم به جان رسد هر شب
فلك به قصد دل ما كمان كشيده، بيا
بود به ديده ما روز چون شب تيره
كنون كه دامن شب را شفق دريده، بيا
ز بس كه در طلبت كو به كو سفر كردم
چه خارها كه به پاى دلم خليده، بيا
دلى نمانده كه بى تو به ديگرى بندم
كه آب شد دل و آمد ز راه ديده، بيا
ز باغ خاطر ما سر زند گل نرگس
كدام گل چو تو در باغ جان دميده، بيا
»بسيط« بى تو ندارد سر غزل خوانى
خوش است باتوغزل گفتن و قصيده، بيا
حسرت نگاه
سپيده سرزدوشب رفت وقرص ماه شكست
سكوت خلوت شب را دم پگاه شكست
بيا كه در شب هجر تو اى شه خوبان
دلى كه بود چو كوهى، زغم چو كاه شكست
به جست وجوى تو بودم به هر كجا رفتم
كه پاى صبر و شكيبم ز رنج راه شكست
نيامدى كه ببينى چگونه آينه ها
به انتظار تو در حسرت نگاه شكست
كنون كه كاسه صبرم ز غم شده لبريز
بيا كه پشت مرا سيل اشك و آه شكست
كجايى اى گل نرگس كه بى حضور رخت
تمام رونق باغ گل و گياه شكست
ز هجر يار مكن شكوه و گلايه »بسيط«
كه گاه موسم پيروزى است و گاه شكست مصطفى طايى شميرانى (بسيط)
مرا بخوان
صدايم كن
اى اشتياق بى انتها
اى ايستاده بر فراز زمان
كه رهگذرى خسته ام
در بيابانى بى آب
تفتيده در آفتاب
و تو تك درخت صحرايى
با سايبانى گسترده و آبى روان
مرا سوى خويش بخوان
اى رويش بهار در هجوم خزان
كه درمانده ام در چالش هاى زندگى
و همهمه هايى كه نام مرا فرياد مى زنند
و تو برتر از هر صداى آشنا و دلنشينى
با طنين گرم هدايت
مرا از ياد مبر
كه مى سوزم
در آتشى كه خود برافروخته ام
و تنها تو مى توانى
خنكاى سرود ابراهيم را
در گوش آتش بخوانى
مرا بخوان در خوش ترين خاطره ايام
در جشن حضور
ع - آزاد
شميم نام شما
دلم غبار گرفته از انتظار اينك
بيا ببين كه دلم مانده غصه دار اينك
بيار باده و بزم مرا مهيا كن
كه آمده است ز ره فصل نوبهار اينك
سكوت حق مرا زير پا نهاد افسوس
و برد از كف من طاقت و قرار اينك
هزار سال دلم در هواى تو جوشيد
و مانده است به شوقت چو چشمه سار اينك
هميشه روز شما هست و با شما هستم
كه ديده است دلم عشق تك سوار اينك
تمام شعر من اينك شميم نام شماست
دلم غبار گرفته از انتظار اينك مهدى طهماسبى
بازآ عزيز مصطفى!
اى حاصل نخل نبى، اى نور چشمان على
اى مادر تو فاطمه، ماه شب تار همه
اى يادگار انبيا، اى وارث خون خدا
اى ماه آن ماه آفرين، اى نور و خيرالعالمين
اى روح تو روح الامين، باشى امام آخرين
اى مخزن اسرار حق، اى جلوه گاه ذات حق
آن مهدى يزدان تويى، آن هادى دوران تويى
آن مصلح آخر تويى، آن آخرين ياور تويى
آن حجت داور تويى، فرقان تويى انسان تويى
سرچشمه عرفان تويى، آمال انس و جان تويى
من عاشق ديدار تو، شيدا شوم از ياد تو
سرگشته از سوداى تو، بازآ طبيب ما تويى
اى قائم دوران بيا، اى صاحب انسان بيا
بازآ كه جام صبرمان، لبريز شداز عشق تو
شيعه بوَد مجنون تو، عالم فداى موى تو
سيف على ابروى تو، قرآن تماماً خوى تو
اى حجت قائم بيا، تنها تويى منجى ما
اى سنبل و ريحان بيا، كاراترين درمان تويى
حامى تويى، والى تويى، ثانى عشر تنها تويى
يوسف تويى، يعقوب تويى، بازآ عزيزمصطفى
بركن حجاب غيبتت، بيرون بيا از خلوتت
بازآ تويى موعود من، نظمى بده بر نظم من
بى وزن شد اين شعر من از هجر تو، مَه روى من
شاعر شدم از عشق تو، شرمنده ام از مهر تو
من عاشق گيسوى تو، دارم هواى كوى تو
جانم فداى موى تو، قوس و قزح ابروى تو
بازآ و لبخندى بزن، اى آخرين محبوب من
آتش مزن بر جان من، اى ديدنت سوداى من
اى منتها آمال من، بازآ حبيب جان من
بر قلب من والى تويى، بنما رخت هادى تويى
هم درد و هم درمان تويى، هم روح و هم ريحان تويى
اى كه ولايت حق تو، باشد امامت رسم تو
شافع شو ما را در جزا، اى شافع امت بيا
اى آخرين شمس و ضحى، بازآ بيا اميد ما!
سيد محمدمهدى سيد على آقا - رشت
موعود شماره سى وپنج |