spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
روزي روزگاري، آن پير، آن رسول چاپ پست الكترونيكي
۱۶ خرداد ۱۳۸۶
 اسماعيل شفيعي سروستاني
صبح علي‏الطلوع، همراه با خنكاي نسيمي كه به جان مي‏نشيند، خورشيد از پس كوه‏هاي مشرقي سربرمي‏كند. آرام قد مي‏كشد. بالا مي‏آيد. تا آن هنگام كه به همان آراميِ وقت طلوع، روي به كوه‏هاي مغربي، فرو مي‏رود. صعودي تمام تا به منزل آخر. و نزولي تمام، تا پوشيدگي. تا گسترده شدن تاريكي شب بر پهنه زمين. درست مثل ماه.

مثل ماه كه در انتهاي يك روز، به وقت روي پوشيدن خورشيد، در باريكي و شكلي هلالي از كرانه افق و كناره آسمان مغرب طلوع مي‏كند.
ناپيدا مي‏نمايد، امّا هست.
سياهي از پهنه زمين نمي‏زدايد، امّا هست.
بودن را در شبي و شب‏هايي ديگر به اثبات مي‏نشيند.
شبي از پي شبي مي‏آيد و ماهِ هلالي به گِردي قرص كامل، خود را مي‏نمايد. گاه خورشيد را به مسابقه مي‏خواند و چشم در چشم، در پهنه آسمان مي‏ماند. تا دل روز كمالِ سيمايش را به نمايش مي‏گذارد. امّا درست در اين منزل، در عين كمال و برازندگي، روي به افول مي‏گذارد.
هر شب نحيف‏تر از پيش. هم هست و هم نيست. مثل شبِ اول.
در آخرين شب‌هاي ماه، ماه هم هست و هم نيست. تا آن‌كه در محاق، نقاب بر چهره مي‏كشد. انگار كه اصلاً نبود و نيامد. درست مثل بهار.
وقتي زمستان، توفنده و تيز، امواج سهمگين سرما و يخبندان را بر پيكر كوه و دشت و صحرا فرود مي‏آورد، درست همان وقتي كه مي‏پنداري زمستان حاكم هميشه خواهد بود؛ آرام و بي‏صدا موجِ باريكي از شوق خود را از ميان برف و بوران بيرون مي‏كشد. مثل اين‌كه زمين را تركانده و چونان جوانه‏اي سربرآورده باشد.
زمستان ناديد مي‏انگاردش و ديگر بار بر هجوم خويش مي‏افزايد.
غرش بوران و نهيب سرما چون تازيانه پي‌درپي فرو مي‏آيد امّا، درست در همين هنگام، موج باريك در ميانه بوران صحرا و غرش طوفان پيش مي‏آيد. چيزي نيست. اما هست. قابل اعتنا نيست. امّا هست. فرصتي براي قد كشيدن مي‏خواهد تا خود بنمايد، تنومند شود و رويارو و چشم در چشم با پير سرما و يخبندان مواجه شود.
زمستان سخت‏تر هجوم مي‏آورد. زمين پوشيده از برف و يخ بر خود مي‏لرزد اما، برف را ديگر تاب ايستادن نيست. گويا زمين هزاران روزنه براي تماشاي موج باريكِ بهاري و تماشاي رويارويي زمستان و بهار گشوده است. زمستان، قد خميده پاي برزمين مي‏كشد و راهي مي‏شود. بهار قد مي‏كشد. مثل ماه. مثل خورشيد.
موجي گرم در رگ و پي زمين مي‏دود. شكوفه مي‏خندد. پرنده مي‏خواند. گل‌ها مي‏شكفند و بهار پيروزمندانه بر اريكه مي‏نشيند تا جشن سرزندگي بر پا كند.
صحرا سبزِ سبز، گل‌ها سرخِ سرخ، آب‌ها جوشنده و غلطان و زمين، آرام گرمي را به تجربه مي‏نشيند. كسي را ياراي جلوگيري از موج گرمابخش، كه همه تار و پود زمين را جان مي‏بخشد نيست. پيش مي‏آيد.
درخت‏ها بالنده‏تر از هر زمان و زمين جوشنده‏تر از هر وقت بر بستر پهن زمين تن به داغي خورشيد مي‏سپارند.
خورشيد در ميانه آسمان، پرنده را به آغوش درخت بازمي‏گرداند و درخت همه سايه خود را تقديم زمين مي‏كند. آسمانْ داغ، زمينْ داغ و تن پرنده...
بهار كه مي‏رفت، شكوفه‏ها و گل‏ها در پوشش ميوه‏هايي كال و نارس بر شاخه‏ها چسبيده بودند.
روزي از پس روزي و شبي از پس شبي گذشت تا ميوه‏هاي رسيده و رنگارنگ برشاخسار درخت‏ها چشمك زدند. گويا رهگذران خسته را به ميهماني ميوه‏ها فراخوانده باشند.
دست كه مي‏زدي پوست ميوه‏ها ترك برمي‏داشت. ديگر خوردني‏تر از اين نمي‏شد.
چه جشني، چه ميهمانيِ باشكوهي!
پرنده‏ها، سنجاب‌ها، زنبورها، پروانه‏ها و انسان‏ها، همگي حاضر بودند. گويا ميهماني ميوه‏ها پاياني نداشت امّا... امّا پاياني داشت. تا چشم برگرداندي ميهماني تمام شده بود. ديگر ميوه‏اي نبود و ميهماني‏اي.
رهگذري پير از كنار جويبار، كفي آب نوشيد. چشم به آسمان دوخت. عرق از پيشاني زدود.
پيش از آن‌كه رهگذر از سايه‏سار درخت دور شود، نسيمي ملايم از ميانه كوه‏هاي شرقي خود را بيرون كشيد. از ميانه امواج داغ گرما گذشت و صورت رهگذر تشنه را نوازش كرد.
نسيم بويي ديگر داشت. بوي شكست گرما و حُرم آفتاب. بوي پاييز كه اينك هم بود و هم نبود مثل اولين روز بهار. اولين ساعت طلوع خورشيد.
روز رو به كوتاهي گذاشت. مثل آب چشمه كه كم‏رمق خود را از لاي تخته سنگي بيرون مي‏كشيد.
درخت بي‏تاب، سنگيني برگ و بار از خود دور كرد. فرزندان را يله ساخت تا بر تن زمين فرود آيند. پاييز رسيد و تابستان رنگ باخت. گويي هيچ‏گاه بهار و تابستاني نبوده و برگي بر شاخسار درخت. مثل شبي بي‏ماه و زميني بي‏شكفتگي.
هرچه بود سايه درخت بود و رهگذري خسته. او كه چونان درخت، پاييز را به تجربه مي‏نشست. مثل خورشيد در وقت غروب، مثل ماه در محاق.
هر چيز و هر كس در مدار و در جاي خودش آمدن و رفتن را تجربه مي‏كند. صعود و سقوط را.
همه، وقت به دنيا آمدن مثل ماهِ نورسته و خورشيدِ نو دميده بودند. مثل جوانه روييده بر شاخه درخت. تازه و شاداب و بي‏خبر از همه آنچه فرارو بود.
تولد، فصل آمدن بود براي همه.
اين داستان، داستان همه بود و از جمله داستان آمدن و رفتن ما.
وقتي يكي از ما انسان‏ها به دنيا مي‏آمد، هلهله و شادي همه صحن خانه را پر مي‏كرد. گويا بهاري در بهار آمده بود و يا بهاري در زمستان. فرقي نمي‏كرد. او خود بهاري بود كه مي‏دميد، حتي اگر در فصل سرد و يخبندان زمستان باشد.
چه زود نوزادي و خردسالي را بدل به جواني و تنومندي كرد. حالا ديگر مثل خورشيدِ وسط آسمان بود. مثل ميوه‏اي رسيده و رودي خروشان درسالي پرباران. گويا هيچ مرگي در پي نداشت و هيچ فسردگي و پاييزي. زاينده و زيبا، تنومند و رقصان كه از دشت و كوه و صحرا و رود مي‏گذشت. تا اينكه اولين موي سفيد بر سر او روييد. درست در بلنداي پيشاني‏اش كه چون آسمانِ روشن مي‏درخشيد.
ميان‏سالي را باور نمي‏آورد. فرسودگي را براي خود نمي‏خواست. كمي غمگين شد. امّا هنوز آن را ناديده مي‏گرفت و ديگر بار بر صحن و سراي زمين لبخند مي‏زد.
روزي از پي روزي گذشت. شبي از ناتواني بر بستر ماند.
فصلِ تجربه ميانسالي رسيده بود. مثل تجربه جواني، كه تنها سايه‏اي از آن باقي بود. به حسرت چشم بر فرزندان دوخت و درختي كه در صحن خانه همسال و همزاد او بود. هر دو خسته بودند. درخت پير و او. مثل خورشيد در وقت غروب.
وقتي پيك مرگ كوچه‏ها را پشت سرگذاشت و از پنجره وارد اتاق شد كسي رفتنش را باور نمي‏آورد. چشم‌ها بي‏فروغ، دست‏ها فرسوده و دل در حسرت ايام رفته.
و او ديگر نبود.
گويا اصلاً نيامده بود. همچون برگي زرد و خشكيده در رهگذر پاييز.
او هم بر كرانه هستي بر مدار خويش آمدن را به تجربه نشسته بود و رفتن را در دوري و دايره‏اي ناگزير. وقتي كه مي‏رفت از خانه همسايه هلهله تولدي ديگر همه صحن و سرا را پركرده بود.
او رفته بود امّا زندگي جاري بود. حياتي و بودني بلند در ميانه كوي و شهر و بيابان كه صدها بدر و هلال را با او ديده بود و شصت پاييز و بهار را. شايد او هم چونان بسياري ديگر نمي‏خواست باور كند كه زندگي‏اش چون هزارها هزار آدمي در گوشه زمين، آمدني و رفتني دارد.
نه او، نه پدرِ او و نه پدرِ پدرِ او هم كه اينك از او جز سنگي فرسوده در ميانه گورستان باقي نبود هم نمي‏خواست باور كند كه چونان روز در ميانه ماه، بهار در ميانه سال، سال در ميانه دوره‏هايي كه مي‏آيند و مي‏روند تولدي دارد و مرگي. بهاري و پاييزي.
سال‏هاست كه بهار ديروزيان را به شادي مي‏نشينيم و از پاييز و زمستانشان مي‏گوييم، بي‏آن‌كه خود بدانيم در كدامين فصل از حيات خوديم. در كدامين ساعت از روزي كه در آن به سر مي‏بريم.
از كجا كه روزي و روزگاري، آيندگان روزگار ما را به ياد آورند و بهار و تابستان و پاييز ما را؟
هر روزگاري روزي معلوم و روزي‏اي معلوم دارد.
هر روزگاري چون خورشيد طلوعي و غروبي دارد.
هر روزگاري در كنار روزگاري ديگر، روزگاران را مي‏سازد.
هر روزگار شناسنامه‏اي، معني‏اي، قدي، قواره‏اي و سيمايي دارد كه با روزگار ديگر و قد و قواره و سيمايش فرق مي‏كند.
روزها در كنار هم ماه، ماه‏ها هم‌سايه با هم فصل، فصل‏ها هم‌دوش هم سال، سال‏ها قرين با هم روزگار، را مي‏سازند و هر روزگار دوره‏اي است و هر دوره‏اي دوري دارد كه دايره‏وار مي‏آيد و مي‏رود.
هر روز خاصيتي دارد. و هر ساعتي از روز.
هر روز بويي دارد و ذكري مخصوص خود.
هر ساعتي از روز نيز بويي. مثل بوي ظهر، بوي صبح و بوي عصر روز جمعه.
هر ماه خاصيتي دارد و هر فصل، حتي اگر نخواهيم باور بياوريم.
هر فصل رنگي دارد و نمودي و هر ماه از فصل نيز مثل بوي بهار، رنگ تابستان، نمايش پاييز و خاصيت زمستان. هر روزگار هم خاصيتي دارد، بويي، رنگي، نمودي و نمايشي، نشاني و روزي‏اي.
واي اگر از فصل بهار، رنگ و بوي زمستان را بخواهي. مثل اين‌كه بخواهي سيب، همه رنگ و بو و خاصيت پرتقال، داشته باشد!
پرتقال در پرتقال بودن زيباست.
واي اگر از جواني، پيري را بخواهي و از پيري جواني را!
مثل اين‌كه بخواهي جواني همه رنگ و بوي پيري را داشته باشد.
جواني در جوان بودن و پيري در پير بودن معني مي‏يابد. جواني بي‏جواني كردن مثل پرتقالي است بي‏بو، بي‏رنگ و بي‏طعمِ پرتقال.
واي اگر از روزگارِ دوري و غربت و جدايي، وصل و قربت و خويشي را طلب كرده باشي!
وقتي دانسته باشي در كدامين ساعت از روز، كدامين ماه از سال، كدامين فصل از روزگار سير مي‏كني، همان مي‏كني كه بايد. و وقتي نداني به سختي مي‏افتي، به كشمكشي پايان‏ناپذير.
وقتي دانسته باشي تنها آن روز و روزگاران رنگ زمستان را نخواهد ديد كه «روح بهار» را با خود داشته باشد، همان را مي‏طلبي كه بايد.
روزي، روزگاري آن پير، آن رسول گفته بود!
در ميانه روزي بي‏سايه و روزگاري جوان و سرسبز.
روزي، روزگاري آن پير آن رسول گفته بود!
از بلنداي منبري كه همه روز و روزگاران را به تماشا مي‏نشست.
همه آمدن‏ها و رفتن‏هاي پيش از خود، هم‏عصر با خود و آينده را كه هيچ كس از آن هيچ چيز نمي‏دانست.
روزي روزگاري آن پير، آن رسول گفته بود؛
روي به جماعتي و مردمي كه چشم در چشم او را به نظاره نشسته بودند:
روزي مي‏آيد كه شما...
آن روز، آن رسولِ نور از پاييز گفته بود و از زمستانِ سخت و از وقتي كه خورشيد به غروب مي‏نشيند.
آن روز، آن رسول گفته بود كه در زمستانِ روزگارِ خود، خانه سرد و تاريك را با ياد بهار، با خاطره طلوع و عكس شكوفه‏ها و خورشيد كه در سينه داريد گرم كنيد.
آن روز آن پير گفته بود كه از انتظار تكيه‏گاهي براي ايستادن بسازيد، قبل از آن‌كه شبِ روزگاران سرد و فسردگي، شما را از پاي درآورد. چه؛ هيچ شامي ابدي نمي‏ماند و هيچ زمستاني.
هر شامي را سپيده‏اي‌ است و هر زمستاني را بهاري كه چون نسيمي آرام و بي‏صدا مي‏آيد، در وقتي كه هم هست و هم نيست. امّا هست و مي‏آيد.
روزي روزگاري آن پير، آن رسول گفته بود....
 
ماهنامه موعود شماره 76

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.