spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
گلبانگ چاپ پست الكترونيكي
۰۶ بهمن ۱۳۸۳





دريا

ما، بى تو، تا دنياست، دنيايى نداريم
چون سنگ خاموشيم و غوغايى نداريم
اى سايه سار ظهر گرم بى ترحم!
جز سايه دستان تو، جايى نداريم
تو آبروى خاكى و حيثيت آب
دريا تويى؛ ما جز تو دريايى نداريم
وقتى عطش مى بارد از ابرسترون
جز نام آبى تو، آوايى نداريم
شمشيرها را گو: ببارند از سر بغض
از عشق، ما جز اين تمنايى نداريم!
سلمان هراتى


سوار مشرقى

نشسته در دو چشم تو، نگاه بى قرار من
تو اى ستاره سحر! بيا بمان كنار من
در اين ديار غم فزا كه جان به لب رسيده است
تو اى گره گشا بيا! گره گشا ز كار من
همين كه گام مى زنى، به خلوت خيال من
سرشك شوق مى چكد ز چشم اشكبار من
ز مقدمت خدا كند كه اى سوار مشرقى!
در اين غروب بى كسى، ز ره رسد بهار من
ز لحظه هبوط من، تو خود گواه بوده اى
رسيده از ولاى تو، شكوه اعتبار من
كنون نگاه مست تو كه مى برد قرار دل
بيا طبيب درد من! هميشه غمگسار من
و اين غزل سروده را ز شائقت قبول كن
كه تا مگر به سر رسد، زمان انتظار من
اكبر حميدى (شايق)



تو آن خورشيد رخشانى...

اى ستون آسمانها تكيه گاه تو
زمين و عرش و فرش و كهكشانها خاك راه تو
خلايق، شب به شب، حيران ز خال رويت اى خورشيد!
ملايك، صف به صف، رقصان به گرد روى ماه تو
دو ابروى تو شاهين وزين خلقت است آرى!
جهان، ميزان شده از قاب قوسين نگاه تو
سپيده از سپيداى نگاهت رنگ مى گيرد
و شب آغاز مى گردد ز گيسوى سياه تو
»شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هايل«
كجا دست نجاتى هست جز دست پناه تو؟!
تو آن خورشيد رخشانى كه بر اين آستان هر روز
تمام آفرينش مى گذارد سر به راه تو!
يداللَّه گودرزى


نذر موعود(عج)

از آسمانها بچرخان، چشمى براين خاك، موعود!
بر خاك سردى كه مانده ست اينگونه غمناك، موعود!
بى آفتاب نگاهت، بى تابش گاهگاهت
مانده ست تقدير گلها در چنگ كولاك، موعود!
برگير فانوسها را، درياب كابوسها را!
روييده بر شانه شهر، ماران ضحاك، موعود!
در اين غروب غم آهنگ، در بازى رنگ و نيرنگ
گويا فقط عشق مانده ست، چون آينه، پاك، موعود!
با زخم، زخم شكفته، با دردهاى نگفته،
در انتظار تو مانده ست، اين قلب صد چاك، موعود!
در كوچه باغان مستى، تا پنجمين فصل هستى
آكنده از باور توست اين عقل شكاك، موعود!
اين فصل، فصل ظهور است؛ آيينه ها غرق نور است
احساس من پر گشوده ست تا اوج افلاك، موعود!
سيد حبيب نظارى


غزل انتظار

پا به پاى سحر از كوه و كمر مى آيى
من و ديدار تو؟ افسوس! مگر مى آيى؟
روح اسطوره اى ات حامله طغيان است
موج بر دوش ز درياى خطر مى آيى
مى چكد شور ز شولاى حماسى نامت
آتشين جلوه اى از برج سحر مى آيى
شال سبز تو بر آن گردن الماس تراش
يال در يال كدام اسب كهر مى آيى؟
تشت خورشيد ز باروى فلك مى افتد
تا ز پشت قلل حادثه در مى آيى
جوى چشمان تو از جارى ايهام پر است
گرم جوشى و گريزان به نظر مى آيى
مى پرد پلك اهورايى تنديس ظهور
غايب حاضر من! كى ز سفر مى آيى؟
مرتضى اميرى

مهربان

از سمت تاريك زمان مى آيى اى عشق!
سوى زمين از آسمان مى آيى اى عشق!
تا چشم بر خورشيد و باران مى گشاييم
پر مى گشايى ناگهان مى آيى اى عشق!
پوشيده شولايى به رنگ محض رويا
در خوابهاى مردمان مى آيى اى عشق!
با دستها، صرف نوازش بر تن خاك
تو مهربان مهربان مى آيى اى عشق!
پنهان ميان واژه هاى شعر، يك روز
جوشيده از جان، بر زبان مى آيى اى عشق!
ما مى رويم از خويشتن در جستجويت
تو همچنانف همچنان مى آيى اى عشق!
محمود سنجرى
 




ماهنامه موعود شماره 37

 


 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.