|
۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۶ |
اسماعيل شفيعي سروستاني آدمها در جستجوي آب از روستاها كوچ كردند. زمينها و مزرعههاي بيآب و علف را به داغي آفتاب سپردند و رفتند. خبر بارش باران و جوشيدن چشمهاي در شهري دور، حتي اگر دروغ هم بود همة آنهايي را كه دست و پايي و نايي براي حركت داشتند آوارة شهر و روستا و كوه و دشت ميكرد. سكوتي سنگين چون بختك بر سر همة ساكنان شهرها و روستاها فروافتاده بود.
وقتي باران نباريد، همه چشمها به چشمهها، قناتها و چاهها دوخته شد و زندگي هر روزي، اگرچه كمي سخت بود امّا، ادامه يافت تا اينكه تابستان و پاييز هم آمدند و رفتند و زمستان؛ امّا ابري به آسمان نيامد و باراني نباريد. وقتي باران نباريد، بهار به سختي، مثل جوانهاي كه پوست شاخهاي را ميشكافد و بيرون ميزند، مثل دانهاي كه پوستهها را كنار ميزند تا سربرآورد، از راه رسيد. كمي سبزي بر صحن دشت و دمن نشست. همه دلنگران و منتظر دل به باقيماندة آب چاه و قنات خوش كردند تا شايد روزي ابري بيايد و باراني ببارد. امّا، ابري به آسمان نيامد و باراني نباريد. وقتي باران نباريد، تابستان هم زودتر از هميشه از راه رسيد. همه سبزههاي كوتاه و كم بنيه نشسته بر صحن دشت و دامن صحرا را سوخت. برگريزاني زودهنگام برگهاي خشك و پلاسيده را فرش زمين كرد و گرد و خاك، رنگ خاكي خود را بر صحن و سراي مردم زد. امّا، ابري نيامد و باراني نباريد. هر روز وقتي مردم پنجرة خانههاشان را به روي صبح ميگشودند در دل اميد ديدن ابر و بارش باران داشتند امّا، هر روز آسمان، داغي و سوزش خورشيد را بيش از پيش به رخ آدمها ميكشيد. مردم، زمستان آن سال را هم در حسرت و اندوه پشتسر گذاشتند و بهاري خشكتر را هم تاب آوردند. مثل اين بود كه اصلاً بهار نيامده است. به تابستان داغ بيشتر شباهت داشت تا بهار. آدمها در جستجوي آب از روستاها كوچ كردند. زمينها و مزرعههاي بيآب و علف را به داغي آفتاب سپردند و رفتند. خبر بارش باران و جوشيدن چشمهاي در شهري دور، حتي اگر دروغ هم بود همة آنهايي را كه دست و پايي و نايي براي حركت داشتند آوارة شهر و روستا و كوه و دشت ميكرد. سكوتي سنگين چون بختك بر سر همة ساكنان شهرها و روستاها فروافتاده بود. زمينِ داغ و آسمانِ داغتر. ديگر گوسفندي نبود و چوپاني كه در ميانة كوه و دشت سكوت را بشكند. ديگر رودي نبود و غلغل آب در ميان صخرهها و سنگها كه غم از دل دختركان ببرد. ديگر پرندهاي نبود كه در ميان شاخسار درختي بخواند. آب كه رفت آباداني هم رفت. تازه مردم فهميده بودند كه «وقتي باران نبارد يعني چه؟» دريافته بودند كه وقتي باران نبارد هيچچيز نميبارد. آباداني نميبارد. امّا چه فايده؟ سالها آمدند و پشتسرهم رفتند؛ بهار و تابستان و زمستان. امّا، ابري نيامد و باراني نباريد. تا اينكه يك روز، وقتي همه سر در گريبان فرو كرده و نااميد در پناه ديوارها و زير سقفها نشسته بودند، صدايي شنيده شد. معلوم نبود صدا از كجا ميآمد و به كجا ميرفت. مثل اين بود كه از زيرگنبد يا طاقي آمده باشد. صدايي پر كه تنها برخي از آدمها آن را شنيدند، شايد، آنها كه بيشتر از همه، تشنگي آتش به جانشان انداخته بود.
« تا باراني نشويد باراني نميبارد!» صدا اين را گفته بود، و فقط يك بار گفته بود. گوشها تيز شده بود. آنها كه شنيده بودند به دنبال منبع صدا بودند و كساني كه خبر آن را از ديگران شنيده بودند، هاج و واج به هم نگاه ميكردند. جمله خيلي كوتاه بود: «تا باراني نشويد، باراني نميبارد»! همه از هم ميپرسيدند: «تا باراني نشويد يعني چه؟» و يا برخي با كنايه و از روي بيحوصلگي ميگفتند: «اينها هذيان تشنگي است!» امّا، تشنگي و نباريدن باران نه هذيان بود و نه خيال. يا بهتر بگويم، «نباريدن باران» واقعيتي بود كه همه تمنا و تقاضايش را در جانشان احساس ميكردند. مثل همة درختها، رودخانههاي خشك، پرندهها كه ديگر خواندن را هم از ياد برده بودند. حتي ناودانهاي شكسته و حوضهاي تركخورده و خشك. كسي براي اين پرسش جوابي نداشت: «تا باراني نشويد يعني چه؟» اين جملة كوتاه براي قافيهپردازان جذّاب بود و شايد در كنار مجموعهاي از سرودهايشان كه در وصف باران سروده شده بود جا ميگرفت. امّا چه فايده؟ ديگر در آن حال و هوا كسي حوصلة شعر خواندن نداشت. تازه، شعر شاعران و سخن سخنوران هم كه باعث باريدن نميشد. صدا چيز ديگري داشت. بچهها درماندگي بزرگترها را ميديدند امّا به روي خود نميآوردند. زنها چيزي دور و مبهم در دل احساس ميكردند امّا، زبان بيانش را نداشتند. گوييا، آنقدر از «باران» و «باراني شدن» دور افتاده بودند كه مزة آنرا هم از ياد برده بودند. و شايد هم... كسي چه ميداند؟ روزها پشتسرهم آمدند و رفتند. تا اينكه يك روز؛ شاعري پير كه هيچوقت شعرهايش را نفروخته بود و اصلاً براي فروختن شعري نسروده بود، و به همين خاطر هم او را نميشناختند و يا به حساب نميآوردند، در خستگي و خميدگي، قلم بيرمق خود را بهدست گرفت و نوشت: «تا باراني نشويد، باراني نميبارد!» كاغذ را در ميانة قابي شكسته و رنگ و رو رفته، امّا مانده از سالهاي دور كه آسمان از باريدن دريغ نميكرد، گذارد و با نخي برگردن آويخت و از خانة محقر و كوچك خود بيرون زد. اگرچه براي كسي حوصله و حال و رمق تماشا نمانده بود، امّا، جملة آويخته برگردن شاعر فرياد ميكرد. در سكوت، فرياد بلندي بود كه شنيده ميشد. شايد به اين خاطر كه آن شاعر در زمرة يكي از كساني بود كه آن ندا را شنيده بود. شايد... چشمها در كاسة سر ميچرخيد امّا، پيرمرد، كوچهها و محلّهها را پشت سر ميگذاشت. در سكوتِ او فريادي بلند تا آسمان بالا ميرفت: «باراني شدن!» كمكم غوغايي در دلها پيدا شد. گويا مردم، يكييكي چيزي را بهياد ميآورند. چيزي كه سالها بود از يادشان رفته بود. «باراني شدن». باراني شدن يعني: «براي ديگران باريدن». چشم پيرمرد كه به صورت مردم ميافتاد هركس چيزي درمييافت. باراني شدن؛ بيتقاضا و سؤال باريدن. باراني شدن؛ با خاك نشينان و خاك درآميختن. تبسم آرام پيرمرد تأييدي بر دريافت همة كساني بود كه ناگهان در دلشان اتفاقي ميافتاد و از چشمشان برقي ميجهيد. باراني شدن؛ بر صحرا و دشت و كوه و بيابان يكسان باريدن. باراني شدن؛ زلال و شفاف شدن... . شاعر پير، كوچهها را پشتسر ميگذاشت، از محلهها ميگذشت و پشتسر خود غوغايي به پا ميكرد. كمكم مردم باران را به ياد ميآوردند. تازه باران را ميفهميدند. باراني شدن؛ جاري شدن، نايستادن. باراني شدن؛ آسماني شدن، آبي شدن. ديگر صدا از زير گنبد يا طاقي نبود. در دلها بود كه غوغا ميكرد. اتفاقي در جان مردم شهر افتاده بود. مردم باراني شدن را سالها پيش از ياد برده بودند. همان وقتي كه مهربان بودن را از ياد برده بودند؛ باران هم از آنان دور شده بود. همان وقتي كه باراني بودن را از ياد ميبردند، باران هم از آسمان دور ميشد. همان وقتي كه باران را به هيچ ميگرفتند، آسمان را از ياد ميبردند.... حالا ديگر صدا همة حجم جسم و جانشان را پر ميكرد. چشمها به آسمان دوخته شده بود. همه از خانه بيرون زده بودند. و پابرهنه راهي دشت و صحرا. از هم خجالت ميكشيدند و از آسمان امّا، جملگي، «باراني شدن» را ميخواستند. «باراني شدن» را طلب ميكردند. باران را صدا ميكردند. و ناگهان، باران، باريدن گرفت...
ماهنامه موعود شماره 75
|