spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
لحظه هاى ناب سامرا چاپ پست الكترونيكي
۰۶ بهمن ۱۳۸۳

سهيلا صلاحى اصفهانى


تبعيديان تاريخ يا به نقطه اى دوردست فرستاده مى شوند تا چشمى به آنها نيفتد و كم كم از يادها بروند و حكمرانان بى هيچ دغدغه اى آنچه مى خواهند بر سرشان بياورند و يا به نزديكترين پايگاه حكومت فراخوانده مى شوند تا تحت مراقبت خليفه و امير، آهسته بروند و آهسته بيايند و كسى جرأت نزديكى به آنان را نداشته باشد. و اين دومين ترفند عمدتاً درباره كسانى به كار گرفته مى شود كه حكومت، هم از جانب آنان نگران بقاى خود باشد و هم جسارت بى حرمتى و گستاخى صريح نسبت به آنان را نداشته باشد. اينان ظاهراً چون ديگر شهروندان، روزگارشان را سپرى مى كنند، اما حتى نفس كشيدنشان به خليفه گزارش مى شود چه رسد به مصاحبتها و معاشرتها و مجالستهايشان! هرگاه خطرى حكومت را تهديد كند اينانند كه روانه زندان مى شوند و سهمشان شكنجه و آزار است و بس. و در اين ميان هر كه آگاهتر، بى باكتر و آزاده تر باشد، سخت تر زنجيرهاى اسارت را برپاى رفتنش مى بندند و او را محكوم به ماندن مى كنند و اين است حكايت تلخ اقامت امام حسن عسكرى(ع) در سامرا، كه اگر به انتخاب خود بود شايد هرگز زادگاهش مدينه - شهر باصفاى پيامبر - را ترك نمى كرد.

سامرا، مركز خلافت عباسى، سال 235 ق.
امام سه ساله است كه همراه پدر بزرگوارش به امر متوكل خليفه عباسى به سامرا آورده مى شوند تا محترمانه زير نظر دستگاه خلافت قرار گيرند. اين نخستين بار است كه سامرا جمعيتى چنين كلان را يكجا به استقبال سرسخت ترين مخالفان حكومت مى فرستد و آغوشش را بر روى همه حوادثى كه مى خواهد آينده را رقم زند، باز و بازتر مى كند.

سامرا، قلب شهر، سالهاى نوجوانى
چه دشوار است با فشار و جبر بيرونى، روح اختيار و آزادى را در درون خود پروراندن و در وقار و كمال و علم و اخلاق برترين شدن، آنگونه كه امام حسن عسكرى(ع) شد!
سكوت و خاموشى اش لقب »صامت« را براى او به همراه آورد، هدايتگرى اش سبب شد كه وى را »هادى« بنامند، تقوا و پاكى اش او را »زكى« كرد و يكرنگى و صميميتش نام »خالص« را پيشكش وى نمود. و اين همه را در محضر پدر آموخت كه او نيز وامدار پدران خويش بود.
نگاهشان كن! اين دو را كه مى بينى خاطره همه اهل بيت(ع) برايت زنده مى شود.

سامرا، منزل حكيمه خاتون، سال 254ق.
اى كاش شادى امشب تا هميشه دل حكيمه را خوش مى كرد! امشب عروسى نرجس است با عزيز دل او، نور چشم برادرش حسن عسكرى(ع) و افسوس كه چند روز ديگر حكيمه بايد در عزاى برادر بنشيند و جامه سوگ امام على نقى را بر تن كند.
اى كاش برادرش مى ماند و تولد نوزاد حسن را مى ديد! همو كه قرار است عالم را از قسط و عدل پر كند آنگونه كه از ظلم و جور پر مى شود.

سامرا، انديشه و آرمان امام

هيچ كس نمى دانست وقتى امام به آن نقطه دوردست خيره شده بود، در انديشه اش چه مى گذشت. شايد به پراكندگى شيعه فكر مى كرد، به آنان كه در نيشابور و سمرقند و بيهق و طوس مى زيستند و چشم يارى به امام دوخته بودند تا از نظارت و راهنمايى او بهره مند شوند... شايد هم به محبان خود مى انديشيد كه هر چند اعتقادى به امامت ائمه نداشتند اما دوستدار اهل بيت بودند.
مردى از امام پرسيد: فرق ميان شيعه و محب چيست؟ امام فرمود: شيعه آنانند كه از ما تبعيت كنند و همه اوامر و نواهى ما را اطاعت نمايند و كسى كه چنين نكند و با آنچه خداوند بر او واجب كرده، مخالفت نمايد، شيعه ما نيست.

سامرا، محله عسكر - سالهاى امامت
چشم انتظاران امام از شوق در پوست خود نمى گنجند؛ نه مى توانند بنشينند و نه تاب ايستادن مى آورند. آشفته و بى قرار به راهى كه بناست امام از آنجا بيايد و راهى دارالخلافه شود مى نگرند. سامان اين شيفتگى ابراز ارادتى است به امام و شنيدن يك حرف از هزاران كلام دلنشين حضرتش اما...
از جانب امام توقيعى به دستشان مى رسد:
»كسى بر من سلام وحتى اشاره هم به طرف من نكند؛ زيرا كه در امان نيستيد.«
و شيعه بى آنكه مجال گريستن بيابد، بغض دائمى اش را پنهان مى كند.

سامرا، در خلوت امام حسن عسكرى(ع)
از اين زيباتر نمى شود، پدر، حسن عسكرى است كه چشم بر چشمان فرزندش دوخته، عاشقانه نگاهش مى كند و صميمانه نجوا مى كند:
»پسر جانم مژده باد به تو! تو صاحب زمان هستى، تو مهدى و حجت خدا بر زمينش هستى، تو فرزند من و وصى منى، من پدر تو هستم تو م ح م د بن حسن بن على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابيطالب(ع) از نسل رسول خدا(ص) و آخرين فرد از امامان پاك و معصوم هستى، رسول خدا به وجود تو بشارت داده است و نام و كنيه را بر زبان آورده، درود خداوند بر ما خاندان باد.«
دريغا كه چنين محبتى بايد پنهانى بماند تا به چشم زخم نگاههاى آلوده و جان زخم دستهاى رسوا گرفتار نيايد.
فرزند امام حسن عسكرى (ع) حياتش نيز چون تولدش بايد در خفا و دور از مراقبتهاى خلافتى ادامه يابد.

سامرا، دكان روغن فروشى - سالهاى امامت

عثمان بن سعيد ظرفهاى روغن را زير و رو مى كند تا اموالى را كه از شيعيان به وى رسيده در آنجا جاسازى كرده و پنهانى نزد ابومحمد عسكرى بفرستد.
او همچون ابراهيم بن عبده و على بن مهزيار از وكلاى معروف امام است و اين روزها كه كسى اجازه رفت و آمد و ملاقات با حسن عسكرى(ع) را ندارد، هدايت ويژه شيعيان از طريق افراد امين و مورد اعتماد امام كه سابقه علمى درخشان و نيز ارتباط استوار با امامان قبلى داشته اند، صورت مى گيرد.
مردم از طريق اين وكيلان معارف شيعى را در قالب حديث و كلام مى آموزند و نيز نامه ها و سؤالات و وجوهات خود را به دست امام مى رسانند و امام(ع) در نوشته ها و توقيعاتشان به آنان پاسخ مى دهند و البته اين همه دور از چشم حكومتيان اتفاق مى افتد.

سامرا، كوچه پس كوچه هاى دارالخلافه - سالهاى امامت

باز دوشنبه اى ديگر است و امام مجبور است راه دارالخلافه را پيش گيرد تا حضور خود را به آگاهى حكومت برساند. دوباره قدمهاى نرم و آرام امام بود و لذت بى منتهاى زمين. امام بى هيچ شتابى گامهايش را آهسته برمى داشت و مى دانست پشت درهاى بسته، كسانى نگران نشسته اند تا عطر عبور امام مستشان كند.

سامرا، زندان حكومتى - سالهاى امامت
صالح بن وصيف كلافه شده است، ديگر آزارى نمانده كه بر جان امام برساند. او درماندگى را با تمام وجودش احساس مى كند.
نمى داند چاره چيست. دو تن را كه بدترين مردم مى دانست بر امام مأمور كرد ولى آنان چنان تحت تأثير امام حسن عسكرى(ع) قرار گرفتند كه خود در عبادت و نماز به حدى والا دست يافتند.
نه راه پس دارد و نه راه پيش، نفس گرم امام در اسارت نيز كارساز است. راستى كه داستان، عكس شده است: زندانبان اسير زندانى مى گردد و اين سنت هميشه امامان اسير است.

سامرا، سراى عبداللَّه بن خاقان كارگزار خليفه عباسى - سالهاى امامت

حاجب وارد مى شود. در گوش صاحبخانه زمزمه اى مى كند. عبيداللَّه يكباره از جا برمى خيزد، چهره اش گشاده مى گردد، با شادمانى فرياد مى زند: اجازه ورود بدهيد! و خود به استقبال ميهمان جوان مى رود.
دست در گردن او مى اندازد، صورت و پيشانى اش را مى بوسد، او را در جاى خود مى نشاند و با احترام خطابش مى كند و مرتب مى گويد: پدر و مادرم به فدايت...
شب هنگام احمد بن عبداللَّه از پدر مى پرسد: ميهمانمان كدام بزرگوار بود كه چنين احترامش كردى؟ عبيداللَّه درنگى مى كند و سپس پاسخ مى دهد، او ابن الرضا، امام شيعيان بود كه اگر روزى خلافت از دست بنى عباس بيرون رود، در ميان بنى هاشم، جز او كسى شايستگى تصدى آن را ندارد. او به خاطر فصل، صيانت نفس، زهد، عبادت و اخلاق نيكو، سزاوار مقام خلافت است. اگر پدر او را ديده بودى مردى بود بزرگوار، عاقل، نيكوكار، فاضل و...
آرى اينچنين دوست و دشمن امام حسن عسكرى(ع) را مى ستايند.

سامرا، در سوگ امام حسن عسكرى(ع) - سال 260ق.

قيامتى برپا شده از مردم، ناله و شيون همه جا به گوش مى رسد، اشكها بى امان مى بارد و جماعت با جنازه امام وداع مى كنند. معتمد خليفه عباسى، ابو عيسى را مى فرستد تا گزارش رحلت امام را تهيه نمايد و وى چنين تحرير مى كند:
»ابو محمد حسن بن على به مرگ طبيعى ديده از جهان فرو بست و گواه اين ماجرا از قضات چند نفر و از اعيان دربار چند نفر و از اطبا چند نفر و از امراى سپاه چند نفر هستند.«
و نيرنگ و فريب همچنان ادامه مى يابد.

سامرا، آغاز امامت مهدى(عج)
ابوالاديان ناباورانه به اطراف خود مى نگرد، درست دو هفته قبل بود كه امام حسن عسكرى(ع) وى را طلبيد و نامه هايى را كه با دست مباركش نوشته بود به وى داد تا به مدائن ببرد فرمود: آنگاه كه به سامرا بازگشتى صداى شيون از خانه من خواهى شنيد و مرا در آن وقت غسل دهند.
ابوالاديان گفت: اى مولاى من! هرگاه چنين واقعه اى هولناك روى دهد، امامت با كيست؟ و ايشان فرمود: هر كه جواب نامه مرا از تو طلب كند او امام است. ابوالاديان نشانه اى ديگر خواست، فرمود: هر كه بر من نماز كند جانشين من است و او امام شماست.
امروز ابوالاديان به سامرا بازگشته و صداى نوحه از منزل امام مى شنود... جلوتر مى رود، جعفر كذاب را مى بيند كه بر در خانه نشسته و شيعيان به وى تسليت مى گويند. حيرت زده نزديك مى رود اما جعفر سراغى از نامه نمى گيرد. خدمتكار امام بيرون مى آيد و جعفر را براى اقامه نماز بر جنازه امام به داخل فرا مى خواند او نيز مهياى نماز مى شود اما دستهايش كه براى گفتن تكبير، بالا مى رود، كودكى عبايش را به عقب مى كشد و با كلامى كه دل ابوالاديان را سخت مى لرزاند مى گويد اى عمو پس بايست كه من سزاوارترم به نماز بر پدر خود از تو!
جعفر عقب مى رود، كودك بر پدر خويش نماز مى گزارد و سپس متوجه ابوالاديان مى شود. به او مى فرمايد جواب نامه اى را كه با توست به من بده و ابوالاديان آسوده خاطر مى گردد كه جانشين امام را يافته است.
 




ماهنامه موعود شماره 37

 


 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.