|
۲۷ مرداد ۱۳۸۲ |
شهرام شفيعي
تشنه بودم. لبانم چون پوست خرماي خشكيده بود. ما ـ مردان سپاه كوچك حسين ـ همه اين چنين بوديم. ديرزماني بود كه آب مشكها را بين كودكان و مادران شيرده، تقسيم كرده بوديم. عباس بن علي در اينكار از همه سبقت گرفته بود. اكنون چشمانش بيرمق و صدايش گرفته بود. بيشك تشنگي، بيش از همة ما بر كام او نيش ميزد. به ما نگاه ميكرد و گاهي آن گوي نوراني را در هالهاي از غبار ميديدم. تشنگي بود كه اندك اندك غباري در برابر چشمانم ميگسترد. با خود انديشيدم: «اگر اكنون عباس به ما نگاه كند، چه خواهد ديد؟» عباس بيرون از خيمهاش به انتظار ايستاده بود. با قامتي بسيار بلند، سينهاي گشاده، موهايي كه بر شانههايش ريخته بود و چشماني آنچنان نجيب كه انسان از نگاه كردن به آنها شرم ميكرد. پيش رفتم و گفتم: «اينك آمادهايم. چنان كه امر كرده بودي، بيست سوار و سي پياده برگزيدم و با خويش آوردم». عباس بن علي گفت: «پس درنگ جايز نيست. كودكان و زنان خيمهگاه پسر فاطمه، سخت تشنهاند. مولايمان از ما آب طلب كرده است. پس بشتابيم و هرچه زودتر از اين افتخار بهرهمند شويم». عباس چنين گفت و آنگاه رو به مردانف همراهم كرد. من نيز همچون شما، امشب نگاهم را بسيار به سوي ماه پرواز دادم. در اين انديشه بودم كه اگر ابيعبدالله رو به آسمان كند، ماه را چگونه خواهد ديد... به خدا قسم كه او كمتر از همة ما آب نوشيده است و بيش از همگان تشنه است. پس، بر اسب نشست و پيشاپيش ما به راه افتاد. چنان تنومند بود كه وجودش دل را قوي ميكرد و چنان قامت بلندي داشت كه جنگاوران ميانه قامت، ياراي رودررو شدن با او را نداشتند. همگان ميگفتند، هيبت علي و زيبايي پيامبر، در او جمع است. هرگاه كودكان در ميان كوچهها مشغول بازي ميشدند، هركس در نقش يكي از سرداران بزرگ، بر اسب چوبين مينشست. بسيار ديده بودم كه كودكان بر سر نقش عباس بن علي، رقابت ميكنند و هياهو دارند... ضربهاي آرام به پهلوي اسب زدم و خود را به عباس رساندم. آنگاه سر چرخاندم و لختي بر چهرهاش نظر انداختم. نگاهي كوچك بر من انداخت و بار ديگر به سوي فرات چشم دوخت. با خود گفتم: «به خدا قسم، اينان كه راه را بر حسين بستهاند از خدا بيخبرند، اما آنكه بر روي عباس شمشير بكشد، از درك زيبايي نيز ناتوان است... چگونه تيغ فولاديني كه براي شقه شقه كردن قامت قمر بنيهاشم به آسمان برميخيزد، از شرم ذوب نميشود؟...» در ميان تاريكي صحرا رفتيم و اندك اندك به نزديكي شريعه رسيديم. بوي خوش خارهاي معطّر به مشام ميرسيد. نور ماه بر سطح آبف روان ميدرخشيد و فرات زمزمهاي آرام داشت. محافظان شريعه كه صداي سم اسبان را شنيده بودند، صف خود را منظم ميكردند. ـ شما كفه هستيد و از پي چهكاري به اينجا آمدهايد؟ ابنحجاج بود كه صدا در گلو انداخته بود و متكبّرانه سخن ميگفت. پيش از آنكه عباس پاسخي بدهد، فرياد زدم: «ما از خيمهگاه مقابل آمدهايم و قصدي جز بردن آب براي فرزندان تشنهمان نداريم». چنين گفتم و به عباس بن علي نگاه كردم كه سر به زير انداخته بود و دست بر يال اسبش ميكشيد. چرا من درپاسخ ابن حجاج پيشدستي كرده بودم؟... شايد از آنجا كه ميانديشيدم بنياميه از عباس كينهها بهدل دارند. با خود گفتم: «آري، اگر عباس بن علي سخن بگويد، آنان در كار خود اصرار بيشتري خواهند ورزيد. آنگاه عباس بر آنان خشم ميگيرد و شمشيرها براي جنگ از نيام خارج ميشوند. بيم آن هست كه مردان ابن سعد، عزم كشتن عباس كنند و براي انجام اينكار او را به محاصره درآورند». ابنحجاج از صف محافظان خارج شد و اندكي پيش آمد. آنگاه بهاين سو و آنسوي جناح خود تاخت؛ آنچنان كه اسبش به نفس افتاد. سربازان بسياري در برابر ما ايستاده بودند و فرماندهشان با اين تاخت و تاز، كثرت آنان را بهرخ ما ميكشيد. ـ شما كيستيد كه با خيالي آسوده براي نوشيدن آب به اينجا آمدهايد؟... مگر نميبينيد كه چندصد پهلوان دلاور از آن محافظت ميكنند؟ آري، ابن حجاج بود كه رجز ميخواند؛ پسر عمّ من كه به فرماندهي محافظان شريعه گماشته شده بود. فرياد زدم: «كسي كه اكنون با كام سوزان و لبان خشكيده با تو سخن ميگويد، پسرعمّت ابننافع است. ما آمدهايم براي فرزندان رسول خدا آب ببريم». ابنحجاج رو به سربازانش كرد و با صدايي بلند گفت: «چشم در برابر چشم. اينان فرزندان علي هستند. همان كه آب را بر عثمان بست و باعث شد كه خليفة شهيد، با لبان تشنه به زير تيغ مهاجمان مصري برود». به عباس بن علي نگاه كردم. او همچنان سر به زير انداخته بود و مشكي را كه به همراه داشت، دردست ميفشرد. گفتم: «بهخدا قسم كه تاريخ شما نيز يزيدي است و صداي سكههاي زر از پس تك تك كلماتتان شنيده ميشود. آنكه از حلقه محاصرهكنندگان خانه عثمان گذشت و مشك آب را به لبان او رسانيد، علي بود». ابنحجاج گفت: «بيا يكديگر را با يادآوري تاريخ، خسته و ملول نسازيم و اينكار را به نويسندگان تاريخ بسپاريم. اي پسر عمّ من! تو ميتواني بههر اندازه كه ميخواهي از آب اين شريعه بنوشي، اما بهخدا قسم كه نخواهم گذاشت قطرهاي آب به حسين و عباس و فرزندان و يارانشان برسد. اگر قطرهاي آب در مشك بريزي، جسد بيجانت را در شريعه خواهم انداخت». در اين زمان، عباس به خشم آمد. پس دستار ازصورت باز كرد و گفت: «آگاه باش كه ما به اينجا آمدهايم تا مشكهايمان را از آب پر سازيم و به خيمهگاه ابيعبدالله برسانيم. آگاه باش كه من عباس بن علي هستم و افتخار سقايي اردوگاه حسينبن علي با من است». ابنحجاج به شنيدن صداي عباس، زانوانش را به پهلوي اسب چسبانيد. لختي با خود انديشيد و سپس با صدايي لرزان گفت: «اين شريعه و اين آب ميراث اجداد من نيست، اما مأمورم و معذور. اگر آب ميخواهيد، راه جنگ و خونريزي پيش مگيريد. بهتر است پيكي بهسوي ابنسعد روانه كنيد تا او چارهاي بجويد». ابنحجاج از حضور عباس هراسان شده بود. با اين حال، كثرت سربازانش او را دلگرم ميساخت. اكنون ما خاموش مانده بوديم و انتظار ميكشيديم تا عباس براي ادامه كار فرماني صادر كند. او با جناح مقابل چنين گفت: «بيشك خون آنان كه بر روي ما شمشير بكشند، بر ما مباح است. پس كنار برويد تا مشكها را پر سازيم». پس از اين كلمات، عباس دستور حركت را صادر كرد. صداي بركشيدن تيغها از جناح مقابل شنيده شد. عباس نيز تيغ بركشيد. ما نيز چنين كرديم. پيش رفتيم و در صفهاي محافظان شريعه نفوذ كرديم. جنگ سختي درگرفت. كسي ياراي هماوردي با عباس را نداشت. تني چند از سربازان ابنحجاج، با بدنهاي چاك خورده در شريعه افتادند. عدّهاي گريختند و عدّهاي مجروح شدند. عباس، شمشير در هوا ميچرخاند و پيش ميرفت. مهتاب، دشت را روشن كرده بود و تيغ عباس در مهتاب، درخشش عجيبي داشت. بههر سو كه او روي ميكرد، سربازان از برابرش ميگريختند و راه براي عبور ياران حسين گشوده ميشد تا مشك خود را به آب بزنند. اينچنين بود كه بيست مشك را پر از آب كرده و شتابان بهسوي خيمهگاه خودي تاختيم. از ما هيچ كشته و مجروحي برجاي نمانده بود. نور مهتاب، خيمهگاه خودي را روشن كرده بود. همگان بيرون از خيمهها در انتظار بودند. در چشم كودكان درخششي معصومانه ديده ميشد. صداي «الله اكبر» از خيمهگاه ابيعبدالله برخاست. عدهاي از سربازان، در شريعه بهقدر يك كف دست آب نوشيده بودند. عدّهاي نيز در راه جرعهاي به دهان رسانده بودند، اما عباس همچنان تشنه بود. مشكها دست به دست ميگشت و خالي ميشد. عباس زير نور مشعلي ايستاده بود. پيش رفتم و بر صورتش نظر انداختم. از چاكهاي كوچك روي لبهاي خشكش، اندكي خون بيرون زده بود. مشكم را در برابرش گرفتم و گفتم: «اندكي بنوش... چند جرعه بيشتر نمانده است... براي خدا اندكي بنوش». ـ بايد به همگان آب برسد. به تمام كودكان، زنان و پيران تشنه. ـ همه آب نوشيدهاند. براي آنها كه ننوشيدهاند، در مشكهايي كه دست به دست ميگردد، آب باقي است. اين آب را بگير و بنوش. ـ مشكت را ببر و نيك در خيمهگاه جست و جو كن. بيگمان جز من نيز تشنهاي خواهي يافت. در اين زمان، صداي ناله و شيون عجيب و پرطنيني به گوشم رسيد. صدايي كه گويي از دورترين زمانهاي گذشته و بعيدترين زمانهاي آينده بهسويم ميآمد. حيران و سرگردان به اين سوي و آن سو ميدويدم تا شايد اثري از منبع صدا بيابم. ناگهان كسي دست بر شانهام گذاشت، دستي كه به تمام وجودم آرامش بخشيد. ابيعبدالله الحسين بود كه نام مرا صدا ميزد. ـ اي ابن نافع! آيا عباس آب نوشيده است؟ ـ به خدا قسم كه نه. هرچه كردم چنين نكرد. اي فرزند فاطمه! عباس به كودكان تشنه آب داد و خود به داخل خيمهاش رفت. ـ در مشك تو آب هست؟ ـ اندكي. من شاهد بودم كه حسين بن علي رو به خيمه عباس كرد و گفت: «خداوند مادرت را رحمت كند كه ادب و كرامت را اينچنين به تو آموخت». آنگاه مشك را از من گرفت و شتابان بهسوي خيمه عباس رفت.
موعود جوان شماره پانزدهم |