spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
زهر چاپ پست الكترونيكي
۱۸ فروردين ۱۳۸۶


مروان خود را به در منزل عايشه رساند و گفت: «حسين برادر خود را آورده تا در كنار پيامبر دفن كند.»
ـ مگر حسن از دنيا رفته است؟
ـ جعده به دستور معاويه از زهري كه برايش فرستاده، در غذاي حسن ريخته است. معاويه براي اين كار، به جعده قول داده صد هزار درهم به او بدهد و او را به عقد پسرش يزيد در بياورد.
ـ تو اين چيزها را از كجا مي‌داني؟
ـ از آن جا كه معاويه فقط صد هزار درهم را براي جعده فرستاده و او را به عقد يزيد در نياورده است. يزيد هم گفته كه وقتي او با بهترين خلق خدا اين كار را كرده، با من چه كار خواهد كرد؟! جعده هم وقتي بدقولي معاويه را ديده، هم چيز را رو كرده است. خنده‌دار است. وقتي جعده پاره‌هاي جگر حسن را در تشت ديده، ناله هم سر داده است!
آن‌گاه چون عايشه را ساكت ديد، گفت: «چرا كاري نمي‌كني؟ اگر دير بجنبي، حسن را در كنار پيامبر دفن مي‌كنند و آن فخر پدر تو و عمر تا روز قيامت برطرف مي‌شود».
ـ چه كنم مروان؟ راهي نشانم بده.
ـ به آن جا بيا و جلوي اين كار را بگير.
مروان از اسب پايين آمد و گفت: « اي عايشه سوار اسب من شو. تعدادي از دوستان ما سوار بر اسب در اين نزديكي منتظر هستند. با هم به مسجد پيامبر مي‌رويم.»
عايشه به زحمت سوار اسب شد و مروان لجام اسب را در دست گرفت. به نزديك مسجد پيامبر(ص) كه رسيدند، سر و صدا بالا گرفت. عايشه رو به جماعت كرد و گفت: « اي مردم! اين‌ها مي‌خواهند حرمت رسول خدا را بشكنند. مي‌خواهند كسي را داخل خانة من كنند و در كنار پيامبر دفن كنند كه من او را دوست ندارم و نمي‌خواهم.»
رگ‌هاي گردن عبدالله بن عبّاس بيرون زد و با چهره‌اي برافروخته فرياد زد: « اي عايشه! مي‌داني چه مي‌گويي؟! عمر، عثمان و ابوبكر را از پيامبر مي‌داني، اما فرزندزادة پيامبر را قبول نداري؟!»
امام حسين(ع) گفت: « اي عايشه! سال‌هاست كه تو و پدرت حرمت پيامبر را شكسته‌ايد و پردة حرمت حضرت رسالت را دريده‌ايد.»
عايشه همان‌طور كه بر اسب سوار بود، گفت: «مروان، فرزندان عثمان و فرزندان ابوسفيان و بني‌اميّه، همه شاهدند كه اين جا خانة من است و ...»
فرياد عايشه در لابه‌لاي عربدة جمعيت گم شد.
ـ آيا بايد عثمان مظلوم به بدترين حال در بقيع دفع شود و حسن با رسول خدا دفن شود. هرگز نمي‌‌گذاريم اين كار را بكنيد، حتّي اگر نيزه‌ها و شمشيرهايمان بشكند و تيرهايمان تمام شود.
ابن عبّاس خود را به نزديك عايشه رساند و گفت: «دشمنان پيامبر را براي خود شاهد مي‌گيري؟! حسن فرزند علي و فاطمه است و از همه به رسول خدا نزديك‌تر است. آيا اين تو نيستي كه بي‌اجازه پيامبر هر كسي را به خانة رسول خدا وارد مي‌كني؟ عثمان حقّ علي و فاطمه را پايمال كرد. ابوذر را بي‌گناه از مدينه بيرون كرد و با عمار و ابن مسعود كاري كرد كه رسول خدا راضي نبود. عثمان دشمنان پيامبر(ص) را پناه داد.
صدايي در لابه‌لاي جمعيت پيچيد.
ـ اگر حسن را كنار پيامبر دفن كنيد، شمشير‌هايمان را از غلاف خواهيم كشيد.
محمّد بن حنفيّه كه تا آن لحظه چشم بر دهان جمعيت دوخته بود، طاقت نياورد و گفت: «اي عايشه، يك روز بر اسب سوار مي‌شوي و يك روز بر شتر.  خود نمي‌تواني حرمت پيامبر را نگه داري. تو نخستين زني هستي كه بر شتر و اسب سوار شده است. آيا زن پيامبر به جاي در پرده و حجاب بودن، بايد بر اسب و شتر سوار شود و با مردان نامحرم هم صحبت شود و هر جايي برود؟! اي عايشه! چرا دست از دشمني با بني‌هاشم بر نمي‌داري؟!
عايشه نگاه تندي به او كرد و با خشم گفت: «اي پسر حنفيّه! اين‌ها فرزندان فاطمه هستند كه حرف مي‌زنند. تو به خاطر داشتن كدام اصل و نسب اين گونه با همسر رسول خدا حرف مي‌زني؟!»
امام حسين(ع) رو به عايشه گفت: «او را از فاطمه‌ها دور نكن كه سه فاطمة بزرگوار مادران اويند؛ فاطمه دختر عمران بن عائذ و فاطمه بنت اسد و فاطمه دختر زائدة بن الاصم».
عايشه كه در مقابل امام حسين(ع) بي‌جواب مانده بود، گفت: «حسن را از اين جا دور كنيد و گرنه خون‌هاي زيادي ريخته مي‌شود.»
امام حسين(ع) وصيّت برادر خود را به ياد آورد و گفت: «برادرم مرا از اين كار تو خبر داد بود. او نمي‌خواست خوني ريخته شود. مي‌خواست بعد از غسل، جنازه‌اش را نزد قبر پيامبر بياوريم تا عهد خود را با او تازه كند و بعد به قبرستان بقيع ببريم و نزد جدّه‌اش فاطمه بنت‌اسد دفن كنيم. به خدا قسم اگر قرار بود او را نزد پدرش رسول الله دفن كنيم، اين كار  را مي‌كرديم و تو هيچ كاري نمي‌توانستي بكني و بيني همة شما را به خاك مي‌ماليدم. چرا كه او فرزند رسول خدا است و آن حضرت هميشه مي‌گفت كه حسن از من است. اكنون تو مانع ديدار او و جدّش مي‌شوي، در حالي كه بي اجازة پيامبر، مرداني را به خانة او داخل كردي».
خشم و انتقام در چهرة مروان و فرزندان عثمان و بني‌اميّه موج مي‌زد. هنوز تابوت امام حسن(ع) روي دست‌ها جا نگرفته بود كه تيرهاي زيادي از كمان‌ها رها شد وروي جنازة فرزند رسول خدا(ص) پايين آمد.
بني‌هاشم شمشيرها را از غلاف بيرون كشيدند كه امام حسين(ع) گفت: «وصيّت برادرم را ضايع نكنيد تا خوني ريخته نشود.» و خم شد و تيرها را ازجنازة برادر بيرون كشيد.

٭ برگرفته از كتاب «قصة پاكان» نوشته مهري حسيني. انتشارات پرديسان 1381



ماهنامه موعود شماره 73

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.