|
۰۵ بهمن ۱۳۸۳ |
با حضور تو
آفتاب چه شرمگين است!
از پس هزار ابر
بيرون بيا.
توفان بيداد مى كند.
مرا به كشتى ات راه مى دهى؟
گاه گاهى
- براى هميشه -
نگاهمان كن.
تو،
تنها به خود مى مانى.
غيبت و دوستى.
دير نكرده اى؟!
»پاى ارادت«
در پى تو مى گردد.
حفسنت،
يوسفى تر.
مى آيى؟
منتظرت مى مانم.
از انديشه خود
سرشارم كن!
قاب خيال من
پر از تصوير توست.
آنان كه درس عاشقى نخوانده اند؛
قدر انتظار نمى دانند.
با چشم منتظر هم مى شود
عشق را نجوا كرد.
با تلاوت تو
صد بار زنده مى شوم!
|