|
۱۸ فروردين ۱۳۸۶ |
|
هزار دست پر از خواهشند
خدا كند كه بهار رسيدنش برسد شب تولد چشمان روشنش برسد چو گرد بر سر راهش نشستهام شب و روز به اين اميد كه دستم به دامنش برسد هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ كه آن انارترين روز چيدنش برسد چه سالها كه در اين دشت خوشه چين ماندم كه دست خالي شوقم به خرمنش برسد بر اين مشام و بر اين جان چه ميشود يا رب نسيمي از چمنش بويي از تنش برسد خداي من دل چشم انتظار من تا چند به دور دست فلك بانگ شيونش برسد چقدر بر لب اين جاده منتظر ماندن خدا كند كه از آن دور توسنش برسد
سعيد بيابانكي
باران نام تو
نام تو بر زبان من آمد؛ زبانه شد سيل گدازههاي خروشان روانه شد گفتم به خاك، نام تو را؛ جنگلي سرود گفتم به شعر، نام تو را؛ عاشقانه شد گفتم به باد، نام تو را؛ گردباد گشت گفتم به رود؛ نام تو را؛ بيكرانه شد گفتم به راه؛ نام تو را؛ رفت و رفت و رفت... گفتم به لحظه؛ نام تو را ... ؛ جاودانه شد اين حرفها ـ كه هم همهاي در غبار بود ـ بارانِ نرمِ نامِ تو آمد، ترانه شد قربان وليئي
٭ برگرفته از كتاب گفتم به لحظه نام تو را، جاودانه شد، قربان وليئي، نشر آفاق
ماهنامه موعود شماره 73
|