|
۱۸ فروردين ۱۳۸۶ |
|
شهد مصفّا
چشم خمار آن رخ فتّانه ديدني است لعل لبش چو شهد مصفّا چشيدني است
قرص سپيد عارض او چون مه تمام بر سينة سياهي زلفش چه ديدني است
هر روز شرح يار صبايم دهد ولي اين قصّة هميشه عمرم شنيدني است
ما را چه غم ز تيغ بلاياي روزگار كان زخمها به شوق وصالش خريدني است
بيمار هجر اويم و دانم كه هيچ كس جز او طبيب درد من دل رميده نيست
در باغ عشق شاخ درختش به جاي كام گر عشوه داد ميوه همان نيز چيدني است
«بهروز» صد حديث توان گفت در غزل كان نكته را مقام به صد خط قصيده نيست
بهروز مرادي آراني (كاشان)
اكسير نظر
اي بهين خسرو با شوكت و فر؛ يا مهدي(ع) وي منور ز رخت شمس و قمر؛ يا مهدي(ع) اصل خيري تو ولي تا كه نهان از خلقي برنيايد به جز از شر ز بشر؛ يا مهدي(ع) لحظاتي كه دل از ياد تو غافل بوده رفته اين عمر گرانمايه هدر؛ يا مهدي(ع) اين دل تيره و بيارزش و ناقابل را منقلب كن تو به اكسير نظر؛ يا مهدي(ع) آنكه سودا نكند با تو به بازار عمل نبرد در دو جهان غير ضرر؛ يا مهدي(ع) اندر اين موج خطرناك بلاها، از ما كه به غير از تو كند دفع خطر؟ يا مهدي(ع) رحم كن ـ اي پسر فاطمه(س) ـ بر ايتامت كيست ايتام تو را جز تو پدر؟ يا مهدي(ع) حق چنين خواسته تا روز قيامت باشد: حب تو جنت و بغض تو سقر؛ يا مهدي(ع) كوشش «ملتجي»ات در همه حالي اين است نرود جز ره تو راه دگر؛ يا مهدي(ع)
علي اصغر يونسيان
تو مپندار
تو مپندار كه آن شاه ز ياران دور است يا مپندار كه در پرده رخش مستور است كو نه غافل بود از دوست كه در صحبت اوست غافل آنست كه از پرتو لطفش دور است گرچه غايب ز نظر گشت پي مصلحتي ليك الطاف خفياش همه جا موفور است حق همي از نظر خلق نهان است ولي او ز هر چيز عيانتر بود و مشهور است آن كه حق را نشناسد بود از كوردلي ور نه هر چيز به تدبير خدا مقهور است شاه در پرده و لطفش همه از پرده برون نور وي فاشتر از نور درخت طور است غيبت از او نبود غيبت ما هست از او او نه مستور بود، ديدة ما بينور است همچو آن كور كه از ديدن خور٭ محروم است او ز خور غايب و گويد كه خور از ما دور است اي جواد آن كه نه رو بيند و ني پرتو رو كور دل هست و ز، ناديدن خود معذور است ٭ خور: خورشيد
آيتالله محمد جواد خراساني
كربلا، لازِلْتَ كربٌ و بلا
شريف رضي ترجمه: امير چناري كربلا، كرب و بلايي، كربلا در تو غم ديدند آل مصطفي(ص) روي خاكت، روز جنگ دشمنان شد روان خونها و آب ديدهها گونههاي بانوان شد اشكبار پيش آن لبتشنة دشت بلا دست ساييدند بر آن خاك پاك گل شده از خون ياران خدا ميهمان بودند در آن دشت خشك ميهمانان بيپذيرايي چرا؟! آب را كردند از آنان دريغ پس بنوشاندندشان آبِ فنا پيش آن خورشيدهاي سرفراز رفت خورشيد از خجالت در خفا جانور ميخورد از اجسادشان: پايهاي همت و دستِ سخا چهرههايي چون چراغ پر فروغ شد مهِ خاموش و نجم بيضيا روز و شب پوساند پيكرهايشان حكم ظالم گشت بر آنها روا اي رسولالله! بنگر حالشان كشته و مجروح و افتاده ز پا پايشان ميسوخت بر شنهاي داغ تشنه، ميخوردند آب از نيزهها ميكشاندند آن اسيران را به زور ميشدند افتان و خيزان زان جفا منظري بيني در آنجا دردناك آتش دلهاست، خار ديدهها اي ستمكاران اي گردنكشان! بود اين، پيغمبرِ حق را جزا؟ كاشت بُستانها پيمبر بهرشان اهل او را تلخ ميوه شد سزا نسل او از ريشه بركندند سخت اهلِ او راندند مثلِ بردهها ميكشاندند آن زنان را با شتاب آن زنان پاكدامن، باوفا ميبريد آنجا نفس از خستگي بر زبان جملهشان: پيغمبرا! پردهاي آنجا نبود و خيمهاي بهر آن والا زنان با حيا كفر از آنها انتقامش را گرفت دل خنك گشتند قوم اشقيا اي كه با قتل تو يكباره، شكست پايههاي دين، علَمهاي هُدا قاتلان را جمله بود اين آگهي كه تو هستي پنجمين اهلِ عبا چون كه كشتندت، نهادندت به خاك غسل ننمودند و تكفيني تو را غسل دادندت به خون خويشتن بود تكفينت به خاك دشتها ريختندت خون، نبودت دادرس نه پدر، يا آنكه جدّت مصطفي يا كه مادر، آنكه حقّش بر فراشت بين زنها، هر زمان و هر كجا از چه كس ميجست ياري؟ چون كه گفت: اي پدر! فرياد رس، اي جدّ ما! اي رسول ايزد و اي فاطمه! اي اميرالمؤمنين، اي مرتضي! چون زمين را زير و رو ننمود حق؟ يا نباريد آن زمان سنگ از هوا؟ گردن فرزندهاي فاطمه قطع ميكردند با تيغِ جفا سر بريدند آنچنان كه ميبُرند در بيابان خارهاي بيبها كرده بر نيزه سرت، اما درود گفته بر جدّت، رضا يا نارضا! هديهها دادند بهر يكدگر شادمان بودند قوم بيحيا اي كه ميگريد برايت فاطمه هم پيمبر، هم علي، ـ اصل عُلا ـ گر پيمبر زنده گردد بعد تو مينشيند اين زمان بهر عزا كوههاي سربلندي تا ابد! ماههاي اين جهان در روشنا! خواست ايزد تا شوند آن قاتلان ماية شوق فراوان و بكا بر زبانها باد اين غم تا ابد قلبها بيتاب در سوگ شما!
قاصدك نيايش عارفانه٭ الهي، راز دل نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر. الهي، پيشاني بر خاك نهادن آسان است دل از خاك برداشتن دشوار است. الهي، خنك آن كس كه وقف تو باشد. الهي، فرزانهتر از ديوانة تو كيست؟ الهي، عارفان گويند «عرفني نفسك» اين جاهل گويد «عرفني نفسي» الهي، خوشا آن دم كه در تو گُمام الهي، چون در تو مينگرم از آن چه خواندهام شرم دارم. الهي، چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم. الهي، از من آهي و از تو نگاهي الهي، از دردم خرسندم كه درمانش تويي الهي، تو را دارم چه كم؛ دارم پس چه غم دارم.
٭الهينامه (از حضرت آيتالله حسنزاده آملي)
ماهنامه موعود شماره 73
|