|
۱۸ فروردين ۱۳۸۶ |
 در بحبوحه اين ايام، نامهاي از لندن رسيد كه مرا بيدرنگ، به مسافرت به شهرهاي مقدس كربلا و نجف ـ قبلة آمال شيعيان و مركز علم و روحانيت ـ مجبور ميكرد. قبلاً به عنوان مقدمه، اشارهاي هر چند كوتاه به سابقة تاريخي اين دو شهر مقدس ميكنم.
اهميت شهر نجف با دفن حضرت علي(ع) ـ نخستين امام شيعه و چهارمين خليفة مسلمين ـ آغاز ميشود، و از آن تاريخ پيوسته رو به آبادي و گسترش نهاده است. هنگام شهادت علي(ع) نجف سرزميني در 6 كيلومتري مركز خلافت يعني كوفه بوده، و پياده يك ساعته اين مسافت را ميتوان پيمود. پس از شهادت حضرت علي(ع)، دو فرزندش حسن و حسين(ع)، جسد او را پنهاني به اين نقطة دوردست كه اكنون نجف نام دارد آوردند و شبانه دفن كردند. اكنون نجف يكي از بزرگترين شهرهاي بينالنهرين و به مراتب از كوفه آبادتر است. در اينجا حوزة علمية تشيع قرار دارد، و علماي بسياري از سراسر بلاد اسلام، در شهر نجف رحل اقامت افكندهاند. بازارها، مدارس و خانههاي آن، همه ساله افزايش مييابد. علماي شيعه از احترام ويژهاي برخوردارند. خليفة عثماني كه در استانبول اقامت دارد، بنا بر دلايل زير پاس خاطر ايشان را هميشه نگه ميدارد:
1. پادشاه ايران پيرو مذهب شيعه است و احترام امپراتور عثماني از علماي نجف، سبب تحكيم علايق و روابط دوستانة ايران و تركيه خواه بود. و در نتيجه از برافروختن آتش جنگ، بين دو كشور جلوگيري خواهد نمود.
2. عشاير بسياري در اطراف نجف زندگي ميكنند كه همگي مسلح و پيروان متعصب علما و مراجع شيعهاند. اينان با وجودي كه اسلحه و آموزش نظامي ندارند و با زندگي عشيرهاي خو گرفتهاند، معذلك اهانت به علما را تحمل نميكنند، و در صورتي كه از سوي عثمانيها نسبت به علما بياحترامي شود، همگي به ضدعثمانيهاي سني مذهب متحد خواهند شد و سر به شورش برخواهند داشت. از اين رو، عاقلانه نخواهد بود كه خلافت استانبول خود را با چنين مخاطرهاي روبهرو سازد. 3. علماي شيعه در سراسر عالم تشيع مرجعيت تام دارند؛ در سرزمينهاي هند، آفريقا و نقاط ديگر، اگر كوچكترين بيحرمتي از سوي عثمانيها به ايشان صورت گيرد، جهان تشيع متشنج خواه شد كه قهراً به سود حكومت تركيه نخواهد بود.
كربلا، دومين شهر مقدس شيعيان است. اين شهر نيز پس از شهادت حسين(ع) ـ فرزند علي بن ابيطالب(ع) ـ و فاطمة زهرا موقعيت آباداني مييابد. مردم عراق از حسين دعوت ميكنند كه براي تصدي امر خلافت مسلمين از حجاز به كوفه سفر كند. اما، همين كه او به همراه خاندانش، به سرزمين كربلا دوازده فرسنگي كوفه ميرسد، مردم عراق تغيير عقيده ميدهند و از او روي ميگردانند و به فرمان يزيد، براي پيكار با امام آماده ميشوند. «يزيدبن معاويه» خليفة اموي بود كه در شام فرمانروايي داشت. سپاه اموي با حسين و خاندانش نبرد ميكند، و سرانجام همگي رابه قتل ميرسانند، اين ناجوانمردي مردم عراق و پليدي و قساوت سپاه يزيد، يكي از لكههاي ننگين تاريخ اسلام است. از آن تاريخ، شيعيان جهان كربلا را مركز زيارت و عبادت، و نقطة علاقه و توجه روحاني خود قرار ميدهند، و از هر سو، پيوسته بدانجا ميشتابند. گاهي در كربلا آنچنان ازدحام ميشود كه در مسيحيت هرگز چنين اجتماعي سابقه نداشته است. در شهر كربلا هم علما و مراجع شيعه به ترويج مباني دين اسلام، اشتغال دارند. مدارس آنجا نيز مملو از طلاب علوم ديني است. كربلا و نجف، در حقيقت مكمل يكديگرند. نهرهاي فرات و دجله كه دو رودخانه بزرگ عراق هستند و از كوههايي در تركيه سرچشمه ميگيرند، سرزمين حاصلخيز بينالنهرين را مستعد انواع كشت و زرع ميسازند و مردم آنجا از رفاه بهرهمندند.
هنگام بازگشت به لندن، به وزارت مستعمرات پيشنهاد كردم تا مصب دجله و فرات را براي مطيع ساختن حكومت عراق، تغيير دهد تا در مواقع فتنه و شورش مسير اين رودخانه را تغيير دهند و مردم ناگزير، به هدفهاي استعماري انگليس تسليم شوند.
من، در كسوت يك بازرگان از مردم بربر، به نجف رفتم. در اين شهر با علماي شيعه آشنا شدم، و مراوده با آنان را توسعه دادم. در مجالس درس و مباحثه حاضر ميشدم، و چه بسيار كه فضاي آن محافل، مرا در خود ميگرفت و از آن مهمتر، در غالب آن حوزهها، صفاي دل و پاكي ضمير حكومت ميكرد. عالمان شيعه را بسيار پاكدامن و پرهيزكار يافتم، اما متأسفانه روح تجددخواهي و هماهنگي با تحولات زمان در آنها مشهود نبود و تحولات عالم، هيچ تغييري در افكارشان پديد نياورده بود.
1. علما و مراجع نجف شديداً با سلطة عثمانيها مخالفت ميورزيدند؛ نه بدان سبب كه آنان شيعه بودند و عثمانيها سني، بلكه به خاطر ناراحتي از تسلط ستمگرانة حكام عثماني، و به اميد دست يافتن به آزادي. با اينهمه، انديشه و هدف روشني براي رهايي جستن از بندهاي اسارت نداشتند.
2. آنان تمام اوقات خود را صرف درس و بحث در علوم ديني ميكردند، و مانند كشيشهاي قرون وسطي به دانشهاي جديد چندان علاقهاي نداشتند، و اگر چيزي ميدانستند به ميزان كمي بود كه سودي در بر نداشت. 3. آنان كوچكترين اطلاعي از جريانهاي سياسي جهان نداشتند و اصولاً انديشه در اينگونه مسائل را عبث و بيهوده ميپنداشتند. من با خود ميگفتم: چه تيرهروزند اينان! جهان بيدار شده است، ولي اينان هنوز از خواب سنگين خود بيدار نشدهاند؛ باشد كه به زودي سيل بنيانكني آنان را از خواب نوشين بيدار كند. من با بعضي از علما، در باب لزوم جنبشي عليه خلافت عثماني مذاكراتي كردم. اما هيچگونه واكنشي از خود، نشان نميدادند، و مثل اينكه اصولاً گوش شنوايي براي شنيدن اين مسايل ندارند. بعضي مرا به باد ريشخند ميگرفتند و سخنم را تعبير بدان ميكردند كه ميخواهم اوضاع جهان را دگرگون سازم و نظم عالم را بر هم زنم. اين علما به خلافت، چون امري محتوم و مقدر، مينگريستند. و بر اين باور بودند كه هيچ اقدامي عليه آل عثمان نبايد كرد، مگر پس از ظهور «مهدي موعود(ع)» كه به پندار شيعه دوازدهمين امام است و به سال 255، در كودكي ناپديد شده و همچنان زنده است، و در آخرالزمان ظهور ميكند، و دنيا را پس از آنكه از ستم و فساد پر شده، پر از عدل و داد خواهد كرد.
من از اينكه گروهي از برگزيدگان و انديشمندان اسلام، به چنين پندار بيهودهاي دل بستهاند، متحير بودم. عيناً مانند عقيدهاي كه مسيحيان قشري به بازگشت مسيح، براي برقراري عدالت، در جهان دارند. به يكي از علما گفتم: «آيا عقيده نداريد كه بايد از هماكنون، عليه بيدادگري مبارزه كرد و عدالت را در جهان برقرار ساخت. همچنانكه پيامبر اكرم(ص)، با ستمگران مبارزه ميكرد؟» گفت: «پيامبر را خداوند مأمور كرده بود، و از اين رو، توانايي چنين كاري را در خود ميديد». گفتم: «مگر در قرآن نميخوانيم: اگر خدا را ياري كنيد، ياريتان خواهد كرد.1 شما نيز از سوي خدا مأموريد كه با شمشير عليه ستمگران قيام كنيد، و مردم را بر ضد آنان بشورانيد». سرانجام گفت: «گويا شما مردي تجارت پيشهايد، ورود در اين موضوعات مستلزم دانستن علومي است كه فهم شما بدان قد نميدهد».
باري به نجف برگرديم و از مرقد اميرمؤمنان سخن گوييم. آرامگاهي باشكوه و عظمت است، و مزين به انواع تزئينات زيبا، و حرمي با تالارهاي مجلل، و گنبدي بزرگ از طلاي ناب، با دو منارة بلند از طلا. شيعيان همه روزه، گروه گروه، به زيارت مرقد علي ميشتابند، و در نماز جماعت آنجا شركت ميكنند. با اشتياق و از سر ارادت و اخلاص ضريح مبارك را ميبوسند و در آستانة درهاي ورودي بر زمين ميافتند، و با احترام بر درگاه آن بوسه ميزنند. سپس بر امام درود ميفرستند و اذن دخول ميخواهند و ضريح مطهر را ميبوسند. در اطراف حرم، صحن بزرگي است با حجرات بسيار كه اقامتگاه علماي دين و زائران مشهد علوي است.
در شهر كربلا، دو آرامگاه مشهور وجود دارد كه هر دو با اندك تفاوتي، به شيوه و سبك آرامگاه حضرت علي(ع) در نجف ساخته شدهاند. نخست حرم حسين(ع) و دوم حرم حضرت عباس برادرش، كه هر دو در كربلا شهيد شدند. زائران كربلا نيز مانند نجف، همه روزه در حرم مطهر ازدحام ميكنند، و به زيارت ميپردازند. منظرة كربلا بر روي هم، زيباتر از نجف است. اطراف آن را باغهاي سبز و خرم احاطه كرده و رودخانههايي از درون اين باغها ميگذرند.
هرچند، براي ما ويراني اين شهرها و آشفتگي اوضاع آن سبب اميدواري بود، با اينهمه، مشاهده وضع عمومي و زندگي نامطلوب مردم، حكايت از آن ميكرد كه حاكمان عثماني چه جناياتي در اين شهرها مرتكب شدهاند، اينان مردماني لجامگسيخته، آزمند و نادان بودند، كه هر كاري ميخواستند با بيپروايي ميكردند. مثل اينكه مردم عراق، بنده و بردة ايشانند. جامعه به طور كلي از حكومت سخت ناخشنود بود، و همانطور كه اشاره كرديم، پيروان تشيع، با آنكه آزادي و عدالت را از دست رفته ميديدند، ستم حكام را تحمل ميكردند و از خود واكنشي نشان نميدادند اهل سنت هم از تسلط استاندار ترك بر تمام شئون سرزمين خود، سخت ناخشنود بودند. مخصوصاً كه خون اشرافيت عرب در رگهايشان جريان داشت و عدهاي كه سادات وابسته به خاندان پيامبر بودند، خود را براي تصدي حكومت شايستهتر از استاندار عثماني ميدانستند.
شهرها به كلي ويران بود، و مردم در كثافت و گرد و خاك ميلوليدند. بر سراسر راههاي مملكت نا امني حكومت ميكرد، و گروههايي از راهزنان، در انتظار كاروانها بودند تا اگر سواران دولتي آنها را همراهي نكنند، به تاراج و غارت كاروان مشغول شوند. از اين رو، كاروانهاي بزرگ، تنها زماني ميتوانستند به سوي مقصد رهسپار شوند كه افراد مسلح از جانب حكومت، به حمايت آنان مأمور شوند.
از سوي ديگر، يك حالت درگيري و نزاع دائمي بين عشاير آن منطقه، به شدت جريان داشت. روزي نبود كه افراد عشيرهاي به غارت و چپاول اموال عشيرة ديگر نپردازند، و چند نفر در اين ميان كشته نشوند. ناداني و بيخبري به صورت وحشتانگيزي سراسر عراق را در خود گرفته بود، و اين اوضاع تأسفبار دوران استيلاي كليساي قرون وسطي را بر شهرهاي اروپا به خاطر ميآورد. جز طبقة علماي دين كه در نجف و كربلا مقيم بودند، و تعداد كمي از طلاب، يا كساني كه با علما نوعي رابطه و پيوستگي داشتند، از هر هزار نفر، يك نفر پيدا نميشد كه خواندن و نوشتن بداند و تقريباً همه بيسواد بودند. اقتصاد عقبمانده، عامل بيماري، فقر، بيسوادي و بدبختيهاي شديد مردم متوسط بود. شيرازة امور از همگسيخته و هرج و مرج همه جا را فراگرفته بود. مردم و حكومت به يكديگر سوءظن داشتند، و با چشم دشمني به هم نگاه ميكردند. از اين جهت هيچگونه همكاري و تفاهمي وجود نداشت. علماي دين چنان سرگرم مسائل الهي بودند كه زندگي اين دنيا را به كلي از ياد برده بودند.
بيابانها غالباً خشك و لميزرع بود. دو رودخانه دجله و فرات، بي آنكه به مصرف آبياري كشتزارها برسد، همچون مهماني از وسط اراضي تشنه به سرعت ميگذشتند و در دريا فرو ميرفتند. اين اوضاع آشفته و اين فساد و هرج و مرج، نميتوانست قابل دوام باشد و يقيناً تحولي را به دنبال داشت. كوتاه سخن آنكه، چهار ماه در كربلا و نجف ماندم، در شهر اخير به بيماري سختي مبتلا شدم تا بدانجا كه از بازگشت سلامت خود نوميد گرديدم. سه هفته بيماريم به طول انجاميد، ناگزير به پزشكي در آن شهر مراجعه كردم. او داروهايي تجويز كرد كه پس از مصرف آنها، تدريجاً سلامت خود را به دست آوردم. آن سال، تابستان گرمايي توانفرسا همهجا را فراگرفته بود، و من در مدت بيماري در سرداب زيرزميني كه بالنسبه هواي خنك داشت به سر ميبردم. صاحبخانه من در آن مدت، با پول كمي كه به او ميدادم در تهية غذا و دواي من اهتمام داشت. او بر اين عقيده بود كه خدمتگزاري زائران علي(ع) سبب نزديكي به خدا ميشود. در روزهاي اول بيماري، غذايم سوپ ساده مرغ بود، ولي بعداً با اجازة طبيب از گوشت آن و برنج هم استفاده ميكردم. پس از بهبودي نسبي عازم بغداد شدم،واز آنجا گزارش مفصلي از مشاهدات خود و رويدادهاي كربلا، نجف، حله، بغداد، تقريباً صد صفحه، براي وزارت مستعمرات نوشتم، و نامه را به نمايندة وزارت مستعمرات در بغداد تسليم كردم تا به لندن ارسال دارد و در انتظار دستورات جديد مبني بر اقامت بيشتر در عراق، يا عزيمت به لندن، در بغداد ماندم.
ناگفته نگذارم كه اشتياق فراوانم به مراجعت لندن، زايدالوصف بود، زيرا زمان سفرم طولاني شده، علاقه به شهر و ديار و خانوادهام فزوني يافته بود. مخصوصاً اشتياق ديدن «راسپوتين» ـ پسرم ـ كه اندكي پس از سفرم به عراق، به جهان آمده بود، مرا ناشكيبا ميداشت. اين بود كه از وزارتخانه خواسته بودم، دست كم، براي مدت كوتاهي اجازه دهد تا به لندن مراجعت كنم، و ضمن تقديم گزارش حضوري، مدتي را به رفع خستگي و استراحت بپردازم، زيرا اقامت در عراق، سه سال به طول انجاميده بود. نمايندة وزارت مستعمرات در بغداد، اصرار داشت به او مراجعه نكنم، زيرا سبب سوءظن مردم ميشد. ناگزير، اتاقي در يكي از كاروانسراهاي مشرف به دجله، اجاره كردم تا سوءتفاهمي روي ندهد. نمايندة مستعمرات گفته بود، همين كه جوابي از لندن برسد مرا در جريان خواهد گذاشت.
در روزهاي اقامتم در بغداد، تفاوت چشمگيري كه وضعيت عمومي اين شهر، با پايتخت حكومت عثماني «قسطنطنيه» داشت، عجيب بود و حكايت از آن ميكرد كه عثمانيها در خراب و كثيف نگه داشتن شهرهاي عراق، به علت دشمني و سوء ظن نسبت به اعراب، تا چه اندازه، اصرار ورزيدهاند.
چند ماه بعد، كه از بصره به كربلا و نجف، عزيمت كردم، از بابت «شيخ محمد عبدالوهاب»، سخت نگران بودم. چندان به ثبات و پابرجايي او در راه و روشي كه برايش تعيين كرده بودم، اعتماد و اطمينان نداشتم. تلون بر مزاجش شديداً حاكم بود. علاوه بر آن زود به زود از جا در ميرفت و عصباني ميشد. با توجه به خصوصيات او بيم آن داشتم كه هرچه را تاكنون كردهام بينتيجه سازد و آرزوهايي كه براي او در سر پروردانده بودم بر باد دهد. روزي كه عازم بصره بودم، او اصرار داشت، به تركيه مسافرت كند و خبرهايي از آن شهر به دست آورد. به شدت او را از اين سفر بازداشتم و به او گفتم، از آن ميترسم كه در تركيه، حرفهايي بزني كه موجب تكفير و الحاد تو گردد و سرانجام خونت را بريزند. اما واقعيت اين بود كه نميخواستم با بعضي عالمان اهل سنت، ديدار و گفتوگويي داشته باشد، چه ممكن بود آنان با منطق محكم خود او را دوباره، به سنيگري بازگردانند و طرحهايم نقش برآب گردد. وقتي ديدم شيخ در خروج از بصره، پافشاري ميكند، به ناچار او را به مسافرت ايران و ديداري از شيراز و اصفهان برانگيختم. ناگفته نبايد گذاشت كه اهالي آن دو شهر، شيعي مذهب بودند و بعيد به نظر ميرسيد كه عقايدشان در شيخ اثر گذارد، از اين بابت، كاملاً مطمئن بودم، زيرا شيخ را ميشناختم.
در حين خداحافظي از او پرسيدم: «آيا تو به تقيه اعتقاد داري؟» گفت: « البته، چون يكي از صحابه پيامبر(ص) ـ ظاهراً مقداد ـ ، در رويارويي با مشكران قريش كه پدر و مادرش را كشته بودند، از بيم جان به «شرك» تظاهر ميكرد، و پيامبر(ص) به اين روش مقداد، اشاره فرموده است.»به او گفتم: «از اين قرار بر تو واجب است كه در ايران تقيه را فراموش نكني و خود را شيعه خالص جلوه دهي، تا مگر بدينوسيله از تعرض در امان باشي و به مصاحبت علماي آنجا نايل شوي، و توفيق مطالعه در آداب و رسوم ايرانيها را حاصل كني، زيرا وقوف به آن، در آينده، سود بسيار به تو خواهد رساند و تو را در هدفهايت موفق خواهد ساخت.»
پس از اين گفتوگو، مبلغي پول از بابت «زكات»، در اختيار او گذاشتم، زكات نوعي ماليات اسلامي است كه از توانگران ميگيرند و در اموري كه به مصلحت عموم امت است صرف ميكنند. ضمناً چون احتياج داشت، اسبي خريدم و به او سرراهي داده و از او جدا شدم. از آن زمان تا امروز، از او خبري ندارم و نميدانم چه بر سرش آمده است، نگراني و اضطرابم از آن بابت بود كه در آستانة خروج از بصره، با هم قرار گذاشته بوديم كه هر دو به بصره بازگرديم و اگر يكي از ما هنوز بازنگشته بود، گزارش احوال خود را بنويسد و به «عبدالرضا» بسپارد، تا آن ديگري بعداً باخبر شود. و تاكنون هيچ خبري از او نرسيده بود.
علي فاطمي
ماهنامه موعود شماره 73 |