|
۱۸ فروردين ۱۳۸۶ |
|
مريم سقلاطوني
بگذار تا آسمان فرو پاشد تا زمين از غصّه در هم بپيچد تا كوهها، رشته رشته پراكنده شوند تا كوچهها، شعله شعله به آسمان پرتاب شوند خاك مرگ بر سرزمين ببارد بگذار تا بعد از اين، رنگ خوشبختي نبينند اين كوچههاي نيشخند و دسيسه، اين خانههاي حماقت و كوتهنظري چگونه ايستادي؟ در برابر جهل مردان شهر كه كوه را از پاي ميانداخت، آسمان را مچاله ميكرد و رشته صبر درياها را پاره مينمود در برابر قومي كوردل و ناشنوا، گنگ و سنگدل كه با تو از سر ستم برآمدند، كمر به قتل شبانهات بستند تو را زير سنگ باران كودكانشان گرفتند گفتند: جادوگري؟! شاعري؟! دندانت را سنگ زدند روح آرامت را صيقل دادند شمشير به رويت كشيدند بر سرت شكمبه گوسفندانشان را خالي كردند كودكان را در مسابقه سنگزنيات جايزه دادند محاصرهات كردند تو كه شهر را روشن كردي از عطر خداوند دختران زنده به گور را فرصت زيستن بخشيدي انديشههاي مردابي عفنشان را بارور كردي تو كه؛ زنان تيرهبخت را عاطفه دادي مردان كوردل را مهربان كردي تو كه؛ كوههاي سربه فلك كشيده در برابرت زانو زدند درختان با موسيقي آيههاي نورانيات بالنده شدند خورشيده به واسطة تو ظهور كرد ماه به واسطة تو زيبا شد آسمان به واسطة تو بخشنده شد تو كه دريا به واسطة تو كريم است خاك به واسطة تو ارزش يافت ٭ ٭ اينك آرام آرام ايستاده و صبور سر بر دامان جبروتي خداوند ميگذاري در بال بال معطّر جبرئيل با نسيم صلوات محمدي بگذار تا شهر، غم بيتو بودن را مويه كند، خاك مصيبت و اندوه بر سر بريزد، چنگ بر دامان خاك بزند بگذار تا شهر بايستد از زندگي بگذار تا ديگر صداي قدمهاي مهربانت را نشنود، صداي صوت قرآنت را نشنود لبخندهايت را نبيند روزگار ملال آورت را نبيند، بگذار تا شهر؛ اين شهر خفته در خفقان اين شهر خاموش در تب جهل بعد از تو روزگار خوش نبيند!!
ماهنامه موعود شماره 73
|