|
۲۷ مرداد ۱۳۸۲ |
محمدكاظم مزينانيم
ظهر روز نهم ذيحجه بود و ما در راه كوفه، در جايي به نام «زَرود» بوديم كه خبر كشته شدن مسلم و پسرانش و هاني را شنيديم. آسمان مانند كاسهاي چيني، تركخورد و بالاي سرمان ريز ريز شد. فرياد ما زنها تا آخر دنيا رفت و ديگر برنگشت. آنقدر گريه كرديم كه زمين در اشكهايمان شناور شد. پدرم فرياد زد: «به خدا قسم كه پس از آنها ديگر زندگيام ارزشي ندارد!» دخترف مسلم، ازحال رفت. پسرانف مسلم، عمامههايشان رااز سر برداشتند و به سوگ نشستند. پدرم با خواندن شعري ما را دلداري داد. به دستور او همة مردان در يك جا گرد آمدند. آنگاه درحالي كه بفغض گلويش را ميفشرد، رو به يارانش كرد و گفت: «اي مردم! هماكنون خبري زشت و وحشتانگيز به من رسيد. مسلم و پسرانش، هاني و پيك من عبدالله پسر يَقطر را دشمنان كشتهاند. اكنون، من رشتة پيمان خود را از گردن شما باز ميكنم. هركس بخواهد ميتواند خود را از خطرهاي اين سفر برهاند و با خيالي آسوده بهسوي خانمانش بازگردد». پدرم، به خيمهاش رفت تا كسي هنگام رفتن، چشمش به چشمهاي او نيفتد. چند تن از يارانش به گريه افتادند. بسياري با دودلي به يكديگر نگاه ميكردند. آنها از جا برخاستند و به سراغ اسبهايشان رفتند، ما زنها و دخترها از درگاه چادرهايمان به آنها نگاه ميكرديم. دلم از آنهمه بيوفايي گرفت و خودم را در آغوش عمهام زينب انداختم. ما مانده بوديم و گروهي اندك از ياران پدرم. چهارده سال بيشتر نداشتم، تازه ياد گرفته بودم كه شعرهايم را با صداي بلند براي پدرم بخوانم. جايزه دادنهايش را دوست داشتم. وقتي ميخنديد ودندانهاي مهتابياش آشكار ميشد، دلم مثل غنچهاي ميشكفت. هيچ چيز او زميني نبود. صدايش به نرمي ابر؛ نگاهش عميق مثل شبف پر ستارة بيابان؛ و پيشانياش كهكشان راه شيري كه هميشه و همهجا بهسوي قبله ادامه مييافت. او دري بود كه بهسوي دانايي گشوده ميشد؛ پنجرهاي باز كه ميشد در برابرش ايستاد و باغ بهشت را تماشا كرد. راه كه ميرفت از زير قدمهايش گفل ميجوشيد. حرف كه ميزد از دهانش گل بيرون ميريخت، چند روز بود كه او سوار بر اسب زيبايش در بياباني برهوت پيش ميرفت و ما همه به دنبالش روان بوديم، چرا كه نميخواست در برابر مجسمهاي سنگي به نام يزيد سر فرود بياورد. جادة كوفه با آن پيچ و خم مرموزش، ما را با خود ميبرد. نخلهاي خاكآلود، همچون مسافراني سرگشته در دو سوي جاده پراكنده بودند. همراه با آهنگ زنگولهها، در محمل بالا و پايين ميرفتم و به بيابان خالي نگاه ميكردم. براي من، بيابان هميشه سرشار بود از رازها و شگفتيها. زير هر سنگف آن رازي بود و پشت هر بوتة آن معمايي. بيابان و مارمولكهايي كه سرشان را بالا ميگرفتند و ناگهان ميان شنها فرو ميرفتند؛ خرگوشهايي كه گويي با پنبه درست شده بودندو گوشهاي بزرگشان ناگهان مانند گياهان وحشي از زمين ميروييد؛ ملخهايي كاغذي كه در ساية بوتهها، پاهاي خود را كش ميدادند تا خستگي دركنند. ناگهان، زنگولهها خاموش شدند و من به خود آمدم. باز هم چند مرد به ديدار پدرم آمده بودند تا او را از رفتن به كوفه بازدارند. پدرم اينبار هم نپذيرفت. او خود بهتر از هركسي از بيوفايي و پيمانشكني مردم كوفه آگاه بود، اما در آن زمان هنوز نميدانستم كه چرا ميخواهد به پيشواز مرگ برود. به دستور پدرم، مشكها از آب پر شد و ما دوباره به راه افتاديم. برادرم علياكبر، شانه به شانة پدرم اسب ميراند. عمويم عباس نيز سايه به ساية آنها ميرفت. ماهي در كنار خورشيدي؛ با آن قامت بلندش كه اگر ميخواست ميتوانست دستش را به آسمان برساند. چه حكايتها كه دربارة او و ديگر مردان خاندان خود از ديگران شنيده بودم. از كودكي با شنيدن اين حكايتها به خواب ميرفتم. حكايتهايي كه در گوش مردم به افسانه بيشتر ميماند. حكايتف به آسمان سفر كردن جدّ من پيامبر؛ حكايت نبردهاي شگفتانگيز پدربزرگم علي. حكايت كودكيهاي پدرم. پدرم كه با بوسههاي پيامبر بزرگ شده بود و از همان كودكي فرشتههاي خدا همبازياش بودند. اكنون ديگر كمتر كسي اين حكايتها را باور داشت. گويي هزاران سال از آن دوران گذشته بود. مگر پدرم از آنها چه ميخواست؟ همان چيزهايي كه پيامبر به خاطر آن برگزيده شده بود. هنگام غروب، در جايي به نام «شَراف» منزل كرديم. خيلي زود چادرها برپا شد. آتش در اجاقها به آسمان شعله كشيد و ديگها روي آنها قرار گرفت. يكي، شير بزها را ميدوشيد. يكي ديگر، براي شترها خوراك آماده ميساخت و آن ديگري، اسبها را تيمار ميكرد. خواهرم رقيه و ديگر بچهها، جست و خيزكنان دور چادرها ميچرخيدند. مادرم رفباب، برادر كوچكم علياصغر را شير ميداد. عمههايم زينب و افمّ كلثوم در ميان چادر با يكديگر پچ پچ ميكردند. آنها بيش از همه ما نگران بودند. زير نور پيه سوز، ساية پدرم روي چادرش ميجنبيد. برادرم علياكبر، عمويم عباس، پسرهاي عمهام زينب ـ عون و محمد ـ و چندتن از ياران پدرم در چادر او بودند. حرفهايشان را نميشنيدم، اما دلم شور ميزد. نهتنها من، كه خواهرم فاطمه نيز نگران بود. هردو، تا ديروقت جلوي چادر خود نشستيم و دربارة پدرمان حرف زديم. ـ خواهر جان! هيچ كس پدر را نميفهمد. او مثل همان كتيبهاي است كه در زمان خليفة دوم از ايران به مدينه آوردهاند و اكنون در كنار مسجد افتاده است. روزي پدر به من گفت كه تا بهحال هيچ كس نتوانسته است اين كتيبه را بخواند. خواهرجان! پدر را هم هيچ كس نميتواند بخواند. بدي سراسر دنيا را گرفته است. ديگر كسي در جستجوي حقيقت نيست وگرنه چرا بايد با ما اينگونه رفتار كنند. عجيب اينكه دين خدا به دست خاندان ما برزمين حكمفرما شده، اما اكنون گروه زيادي از مردم در كوچه و بازار و مسجد، ما را نفرين و ناسزا ميگويند. بههمين زودي ما شدهايم كافر و آنها مسلمان! آري خواهرجان، آنها اكنون ميخواهند تنها سرمشق خوبي را از ميان ببرند. صورت زيباي خواهرم از اندوه درهم كشيده شده بود. او دوباره خواست چيزي بگويد كه گريه امانش نداد. آنقدر دل نازك بود كه به شيشه ميماند. احساس كردم كه فردا، اتفاقهاي ناگواري روي خواهد داد. دلم براي فاطمه بيشتر ميسوخت تا براي خودم. كاش او اينقدر شكننده نبود. آخرهاي شب، پدرم پيش ما زنها آمد. همة ما را يك به يك دلداري داد و به شكيبايي فراخواند وگفت: «همه ميگويند كه مردم كوفه پيمانشكن و بيوفايند، پس به آن سو سفر مكن. من نيز اينرا ميدانم، اما در سفر من رازي است كه در آيندهاي نزديك آن را خواهيد فهميد. شما نيز بايد تا آخر همراه من باشيد. پس همگي آماده شويد كه بامداد فردا حركت خواهيم كرد.» پدرم هنگام بيرون رفتن از چادر در برابر من ايستاد، دستي بر سرم كشيد و بالبخندي مهربان اين شعر را خواند: هرگاه مردم، دنيا را با ارزش بدانند پس بهشت كه برتر و گرانقدرتر است هرگاه بدنها براي مرگ ساخته شده است پس كشته شدن مرد با شمشير، در راه خدا كه بهتر است بياختيار، اشك از چشمهايم سرازير شد. او چانهام را با دست گرفت، سرم را بالا آورد، چشمهايش را به چشمهايم دوخت وآهي كشيد و گفت: «سكينه جان، نور چشمهاي من! تو خود ميداني كه من چقدر تو را دوست دارم؛ آنچنان كه لحظهاي دوريات را نميتوانم تاب آورم. براي چه ميگريي؟ مرگ در راه خدا، بهتر از زندگي همراه با زبوني است.» او ديگر نتوانست چيزي بگويد. اشك از چشمهايش جوشيد و از چادر بيرون رفت. هنگام خوابيدن از عمهام زينب پرسيدم: «عمهجان! آيا درست است كه ميگويند جدّف ما پيامبر از كشته شدن پدرم خبر داده بوده است؟» ـ آري سكينه جان! مادرم فاطمه ميگفت كه پدرم حتي پيش از زادن حسين به من گفته بود كه اين فرزند تو بهدست گروهي از گمراهان و ستمكاران به خاك و خون خواهد غلتيد. وقتي او به دنيا آمد، پيامبر به ديدارم آمد. او حسين را در آغوش گرفت و سخت گريست. آن شب، نه من و نه فاطمه، هيچكدام نخوابيديم. پدرم نيز بيدار بود. صدايش از ميان چادرش بهگوش ميرسيد كه نماز شب ميخواند و با خدا راز و نياز ميكرد. هنگام سحر همگي از چادرها بيرون آمديم و پس از خواندن نماز و برچيدن چادرها به سفرمان ادامه داديم. در هواي خنك صبحگاهي، همراه باصداي لالايي زنگولهها و تكان گهواره مانند مَحمفل، به خوابي خوش فرو رفتم. وقتي بيدار شدم، خورشيد سوزان بالاي سرم بود. در آن دورها، چشمم به نخلستاني بزرگ افتاد، اما عجيب اينكه آن نخلها برق ميزدند. چندتن از مردها دستشان را سايبان چشمهايشان كرده بودند و به آن دورها نگاه ميكردند. چيزي نگذشت كه آن نخلها جايشان را به گروه زيادي اسب و سوار دادند. اكنون گوش اسبها و برق نيزههاي آنها بخوبي ديده ميشد. سواران ما با شتاب از جاده بيرون زدند و خودشان را به كنار بركهاي كه در آن نزديكي بود، رساندند. ما نيز به دنبال آنها بهجايي كه «ذوخشب» نام داشت، رسيديم. پدرم دستور داد كه هرچه زودتر خيمهها را برپا كنند و همه براي رويارويي با آنها آماده شوند. سوار از پس سوار به آنجا ميرسيد، همه با لباس جنگ و جنگافزار، آنچنان كه تنها چشمهايشان پيدا بود. سركردة آنها نيز از راه رسيد. همراه با بيرقي به رنگ قرمز «لا قوّة الاّ بفاللّه.» آنها درست در برابر ما لشكرگاه خود را برپا كردند. آنگاه فرمانده آنها نزد پدرم آمد و درخواست كرد كه به آنها آب بدهد. سپاهيان او و اسبها و شترهايشان همگي تشنه بودند. مردهاي ما مشكهاي آنها را از آب پر كردند و به اسبهايشان نيز آب نوشاندند. هنگام نماز ظهر بود. برادرم علي اذان گفت. پدرم از خيمهاش بيرون آمد تا به نماز بايستد، اما پيش از آن رو به سوي آن سپاه كرد و گفت: «اي مردم كوفه! تا هنگامي كه شما نامه از پشت نامه نفرستاديد و نگفتيد كه ما را امام و پيشوايي جز تو نيست، به سوي شما سفر نكردم. شما بوديد كه نوشتيد بايد بهسوي ما سفر كني تا در ركاب تو از گمراهي رها شويم. اكنون اگر بر سر پيمان خود استوار ايستادهايد، مرا نيز آسوده خاطر كنيد، اما اگر از آنچه گفته بوديد، پشيمانيد، بگوييد تا من به مدينه بازگردم.» هيچكدام چيزي نگفتند. همه با چهرههاي سنگيشان ايستاده بودند و تكان نميخوردند. فرماندهشان غرق در آهن و فولاد، با گامهايي كفند و سنگين بهسوي پدرم آمد و با صدايي خشك بهاو سلام كرد. پدرم، سلامش را پاسخ گفت و نامش را پرسيد. ـ حفر پسر يزيد رياحي! ـ اي حفر! آيا براي ريختن خون ما آمدهاي يا براي ياريمان؟ او شرمگين پاسخ داد: «اي پسر پيامبر خدا! براي نبرد با شما فرستاده شدهام، اما پناه ميبرم به خدا از اينكه در روز بازپسين، با دستهايي به گردن بسته، از گور برانگيخته شوم و با صورت در آتش دوزخ فرو افتم. اي پسر پيامبر! آخر به كجا ميروي؟ كشته خواهي شد. بهتر آن است كه به سوي مكه بازگردي.» پدرم چيزي نگفت و به نماز ايستاد. حفر و سپاهيانش نيز در كنار مردان ما ايستادند و يكصدا با پدرم نماز ظهر را خواندند. آن مردان جنگي، پس از پايان نماز دوباره به سوي لشكرگاه خود رفتند. از كار آنها غرق در شگفتي و شادي شده بودم. با خودم فكر ميكردم كه آنها هيچگاه به روي پدرم شمشير نخواهند كشيد، اما همان روز هنگام عصر فهميدم كه آن فكر، خيالي بيش نبوده است.
موعود جوان شماره پانزدهم |