|
۰۶ فروردين ۱۳۸۶ |
|
محمدرضا اكبري
يزيدبن معاويه فرزندي داشت كه او را معاويه نام گذارد، وقتي يزيد مرد خلافت به او رسيد امّا پسر يزيد خلافت را نپذيرفت و در يك سخنراني چنين گفت: اي مردم! من تمايلي به رياست بر شما ندارم و به خاطر ناخشنودي شما امنيتي هم احساس نميكنم بلكه ما گرفتار شما و شما گرفتار فرمانروايي ما شديد. جدّم معاويه با عليبن ابيطالب كه به خاطر پيشقدمي و سابقهاش در اسلام، شايستة خلافت بود بر سر خلافت جنگيد و ميدانيد كه مرتكب چه اعمال زشتي شد و چه كارهاي زشتي را به همراهي او انجام داديد و در پايان گرفتار اعمال خود شد و در گور فرو رفت. آن گاه خلافت به پدرم يزيد رسيد و سزاوار بود كه آن را نميپذيرفت زيرا شايستگي آن را نداشت. او هم مرتكب كارهاي ناپسند شد و اعمال خود را نيكو دانست، مدت حكومتش كوتاه و به زودي آثارش نابود گرديد و شعلة فسادش خاموش شد و حال اعمال زشت او غم مرگش را از ياد ما برده است. سپس گفت: اينك من سومين نفر اين خانواده هستم كه افراد بيعلاقه به خلافت من بيشتر از علاقهمندان به آن هستند، من هرگز بار گناه شما را به دوش نميگيرم، هر چه خود ميدانيد عمل كنيد و خلافت را به هر كه ميخواهيد بسپاريد. مروان برخاست و گفت: شما به روش عُمر عمل كنيد. او پاسخ داد: اي مروان! مرا با فريبكاري از دينم دور ميكني؟ والله! اگر خلافت غنيمتي بود ما به سهم خود رسيديم و اگر شرّ و گرفتاري بود براي نسل ابوسفيان كافي است. آن گاه از منبر پايين آمد. مادرش به او گفت: اي كاش لكة خوني ميبودي! پسرش گفت: دوست داشتم كه چنين ميبودم و نميفهميدم كه خداوند آتشي دارد كه هر كس با او مخالفت كند و حق ديگري را غصب نمايد، به آن آتش، عذاب ميكند.1 امام علي(ع) فرمود: شما به آباداني خانة بقا (آخرت) نيازمندتر از آباد كردن خانة فنا (دنيا) هستيد2
پينوشتها: ٭ برگرفته از كتاب قصههاي تربيتي / محمدرضا اكبري/ انتشارات مسجد مقدّس جمكران 1. بحارالانوار، ج 46، ص 118. 2. غرر الحكم
ماهنامه موعود شماره 72
|