|
۰۶ فروردين ۱۳۸۶ |
|
ميتوان مانند كوهي درد بود شام با يك قافله شبگرد بود
ميتوان چون شير دشت كربلا نام زينب داشت، اما مرد بود علي پوركاظم
عصر عاشور شن بود و باد، قافله بود و غبار بود آن سوي دشت، حادثه، چشمانتظار بود فرصت نداشت جامة نيلي به تن كند خورشيد، سر برهنه، لب كوهسار بود گويي به پيشواز نزول فرشتهها صحرا پر از ستارة دنبالهدار بود ميسوخت در كوير، عطشناك و روزهدار نخلي كه از رسول خدا، يادگار بود نخلي كه از ميان هزاران هزار فصل شيواترين مقدمة نوبهار بود شن بود و باد، نخلِ شقايقتبار عشق تنديسِ واژگون شدهاي در غبار بود ميآمد از غبار، غمآلود و شرمسار آشفته يال، و شيههزن و بيقرار بود بيرون دويده دختر زهرا ز خميهها برگشته بود اسب، ولي بيسوار بود! سعيد بيابانكي
سرسبزترين بهار شن بود و باد، قافله بود و غبار بود آن سوي دشت، حادثه، چشمانتظار بود فرصت نداشت جامة نيلي به تن كند خورشيد، سر برهنه، لب كوهسار بود گويي به پيشواز نزول فرشتهها صحرا پر از ستارة دنبالهدار بود ميسوخت در كوير، عطشناك و روزهدار نخلي كه از رسول خدا، يادگار بود نخلي كه از ميان هزاران هزار فصل شيواترين مقدمة نوبهار بود شن بود و باد، نخلِ شقايقتبار عشق تنديسِ واژگون شدهاي در غبار بود ميآمد از غبار، غمآلود و شرمسار آشفته يال، و شيههزن و بيقرار بود بيرون دويده دختر زهرا ز خميهها برگشته بود اسب، ولي بيسوار بود! سعيد بيابانكي
سرسبزترين بهار خوني كه ز پيشاني او جاري شد سرسبــزترين بهارِ بـيداري شد
آن سر كه بaه روي نزهها گشت بلند آيينــة روشن فــــداكاري شـــد محمدحسين اميدي
سرو تماشايي پيراهني از زخم، به تن دوخته است اين رسم، ز حضرت غم آموخته است
اي سـرو تمــاشاييِ ايــمان، عبـاس! دل، شعله به شعله، در غمت سوخته است احمد دهبزرگي
نخل تشنه عرش ميلرزيد وقتي خاك ميشد بسترت آسمان وا كرد چتري از محبت بر سرت حنجر جبريل هم با نام تو تطهير شد تا رسيد آن تيغ بيشرم و حيا بر حنجرت نخلهاي تشنه از تنهاييات، خم ميشدند تا شنيدند از لبانت ربّناي آخرت اي همه مظلوميت! سيمرغ قاف عاشقي! رنگ غربت داشت از روز ازل، بال و پرت در دل رود فرات، از ماهيان بايد شنيد مرثيه، بر آن گلوي تشنه از خون ترت اي خداي زخمهاي آشنا و ناگزير وحي تو شد «هل مِن ...» و يك قافله پيغمبرت كوفه كوفه، شرمساري مانده در تاريخ و باز كربلا در كربلا، ماييم و زخم پيكرت سيد حبيب حبيبپور
دفتر گل در دفتر گل، ورق ورق گوهر بود از اشك، سرانگشت نگاهم تَر بود
چيزي كه به من توان زاري ميداد قنداقة خونـين عــلياصغــر بــود مهدي فخارزاده
ماهنامه موعود شماره 72
|