|
۰۵ فروردين ۱۳۸۶ |
|
و ... و آسمان كبود بود. ستارهها به رقص خون درآمدند. كسي نگفت: عاشقان مرگ! صبحتان بخير! چقدر حرف، ميان سر، و نيزههاي آتشين، ميان ترد ساقهها و برگها، و بارش هميشه تگرگها. ميان هر چه آتش است و هر چه سر. ميان آنكه مينوشت: «عشق و سرنوشت» سه روز رفت و هيچ كس به جز خدا غزل نخواند...٭ سلام! سلام بر تو كه در فصل باران، باريدي، با قطراتي از آتش؛ و سلام بر تو كه آيت عشق را در وجود او يافتي و جان را فداي معشوق ساختي. سلام بر تو كه ترنّم نالة «هل من ناصر ينصرني»، باغهاي غيرت و رشادت و ايثار را در وجودت پرورانده و چشمهسار عشق را در اعماق وجودت جوشانده و اما تو كيستي؟ خواستم بگويم تو «حبيب»ي آن كه در عاشورا محبوب دلها شد و محبت حسين را سرلوحة دل خويش قرار داد. اما از «زهير» شرم كردم پس تو زهيري. همان كه در عاشورا چون زهرهاي درخشيد.ولي مگر ميتوان حماسة «حرّ» را فراموش كرد؟ پس تو حرّي، همو كه حريّت را از لگدمال شدن زير پاي لشگريان سياهي رهايي بخشيد. آري! خواستم بگويم تو حرّي، اما رشادت قيس، قلم را بر دستان من خشكاند، پس تو قيس هستي. «قيس»، يعني مقياس شهادت. ولي مگر ميتوان ايثار «قاسم» را فراموش كرد؟ پس تو قاسمي، همو كه قسمي از شهادت را نصيب خود ساخت. آري! خواستم بگويم تو قاسمي! اما دستان بريده و چشمان خونبار «عباس» به يادم آمد. پس تو عباسي! يگانه علمدار عشق، دلاوري كه با نثار جان خود به پاي حسين، عليهالسلام؛ حق برادري را ادا كرد. آري! خواستم بگويم تو عباسي ولي علم ظلم بر سرزمين حنجرة علي اصغر مرا شرمسار كرد. پس تو علي اصغري! آن خردسال دلاور، اما چگونه ميتوان جسم لگدكوب «علي اكبر» را از ياد برد!؟ آري! تو علي اكبري! ولي باز هم نه! پس تو كيستي؟ تو 72 ستاره، در آسمان ايماني. 72 ستاره كه روح عشق به حسين، عليهالسلام، آنها را يكي كرده. پس سلام بر تو اي ماه تابان! پس اي تو! سلامم را نثارت ميكنم. تا جهان باقي است و تا شب و روز برپاست.
پينوشت: ٭ از شعر سيد محمد علي موسوي، مجله اهل قلم، شماره 3.
ماهنامه موعود شماره 70
|