|
۰۵ فروردين ۱۳۸۶ |
|
نشانه اي بفرست خيمهات در كجاست؟ مهدي جان ذي طوي يا مناست؟مهدي جهان دل برايت بهانه ميگيرد در غمت مبتلاست، مهدي جان اين چه هجريست قسمت ما شد؟ انتهايش كجاست؟ مهدي جان يك نشاني براي ما بفرست اين چه رسم وفاست؟ مهدي جان بيگل رويت، اي گل هستي! گل اگر بيصفاست مهدي جان بَه! چه زيبايي، اي گل نرگس! بوي تو جانفزاست، مهدي جان بارها ديدهايم روي تو چهرهات آشناست، مهدي جان گر نگاهي به ما كني گاهي اين، همان كيمياست، مهدي جان جام وصلت اگر به دست ما آيد دردها را دواست، مهدي جان عشق تو از براي منتظران بهترين عشقهاست، مهدي جان ذرهاي از غبار كوي رهت بهر ما توتياست، مهدي جان كشتي و بادبان بحر وجود بي تو، بي ناخداست، مهدي جان شده وقت طلوع، اي خورشيد! گرچه ابري هواست، مهدي جان هر كه خورشيد را كند انكار كور پر مدعاست، مهدي جان تو مهيا براي آمدني اين تعلّل ز ماست، مهدي جان سايهي كفر بر جهان افتاد اين دگر كي رواست؟ مهدي جان هست هر روز، روز عاشورا همه جا كربلاست، مهدي جان خطبه خواندن از آن توست، عزيز اين نه در شأن ماست، مهدي جان پس بيا خطبهاي جهاني كن آخرين جمعه هاست، مهدي جان اين كه آزردهخاطري، شايد همه از دست ماست مهدي جان داري از دست ما شكايتها گلههايت بجاست مهديجان ليك اغماض و عفو و لطف و صفا شيوهي اولياست، مهدي جان يا بيا يا نشانهاي بفرست به خدا اين سزاست مهدي جان
سجاد كتابي (زنجان)
صبح انتظار
دل سراي تو، سرو كوي من ديدن تو شد، آرزوي من آشنا به هر واحهي غريب با همه جهان، گفتگوي من خسته شد زمين؛ خسته شد زمان خسته از من و جست و جوي من سينه شد سپر در رهت بيا خنجر غمت رو به سوي من دست من بگير؛ حال من بپرس تا نبرده دل، آبروي من گريه ميكنم؛ ضجه ميزنم بشنوي مگر هاي و هوي من شد خزانم از ياد تو بهار تازه شد ز تو، رنگ و روي من پير گشته و كودكم هنوز شعلهور شده تار موي من ميرسد به سر، شام انتظار جلوه ميكني، رو به روي من
محمدرضا اصلاني (تهران)
قبلة اسلام
اي مهدي (عج) غايب! نظري جانب ما كن مارا ز غم و رنج در اين دهر رها كن اي حجت بر حق رخ! پنهان بنمايان دنياي پر از ظلم، پر از عدل و صفا كن اي صاحب شمشيرعدالت! به ظهورت تعجيل كن و ياري مردان خدا كن افراشته كن پرچم آيين نبي(ص) را بر پرچم دين خدمت شايان و سزا كن اي قبلة اسلام! بيا از ره احسان انديشة اين مردم بيبرگ و نوا كن بگرفته سراپاي جهان را ستم و ظلم با دادرسي عدل و مساوات به پا كن دارند تمناي قصاص از تو شهيدان برخيز و به شمشير، قصاص شهدا كن اين كشتي طوفانزده در بحر ضلالت دين است؛ رهايش تو ز طوفان بلا كن «صالح» شده بيتاب در انديشة رويت يا رخ بنما يا كه بدو صبر عطا كن
صالح دروديان
فروغ روشن
اي فروغ روشن شبهاي من! اي طلوع صبح هر فرداي من! ميشود پُر نور و روشن از رُخَت ظلمت و تاريكي شبهاي من اي عدالتگستر دور از زمين كِي شود دور از ستم دنياي من؟ فصل سردي چيره گشته بر بهار خشك و پژمرده گشته گلهاي من از فراقت نالهها دارم به شب تا رسد بر كوي تو آواي من مالِكي بعد از خدا بر اين جهان شاه من! سلطان من! آقاي من! گشته گريان از فراقت ديدهام شد خرابه منزل و مأواي من هر شبي در بسترم زاري كنم تا شبي آيي تو در رؤياي من
مسلم اناري (كميجان)
مرهم وصال
اي آن كه برده روي تو از حُسن مه، رواج! آيا شود كه بر شب تارم شوي سراج؟ ديري است تيغ عشق تو دل ريش كرده است با مرهم وصال، مرا كي كني علاج؟ چشمانتظار گرمي ونورت نشستهام در زمهرير خانهي دهر و سواد داج يك دم به چشم لطف، نظر كن بر اين گدا اي پادشاه ملك و خداوند تخت و تاج! كامم اگر به زهر هلاهل روا كني، با شهد ناب و شربت غيرم چه احتياج؟ هرگز به عمر روي رهايي نديد هيچ هر كس كه اوفتاده در آن بند زلف خاج «بهروز» را ز درگهت ـ اي شهريار دل! ـ هرگز مران كه ميشكند دل چنان زجاج
بهروز فؤادي آراني
طلوع صبحدم
انتظارم را به گلبرگ شقايق مينويسم؛ تا بهاران باز رويد؛ باز گويد. بر تنِ خيسِ هزاران قطره قطره آبِ باران مينويسم؛ تا شود بَر دشتها جاري و آنگه راه جويد؛ باز گويد. بَر شميم عِطر ياس و شبنمِ سردِ شبانگاهان نويسم؛ تا طلوعِ صبحدم با عِطر آن بيدار گردد باز گويد انتظارم را به نِي، نيزار و انبوه نِيستانها نويسم؛ تا كه هر دَم با نِي و با ناي، هم آواز گردد؛ باز گويد انتظارم را به دل با اشكهايم مينويسم؛ تا شُكوهِ شِكوِه را با راز گويد؛ باز گويد...
ديبا شريعت
ماهنامه موعود شماره 69
|