|
۰۵ فروردين ۱۳۸۶ |
|
ليلا سادات آرامي دي... ديد، دي... ديد... صدايي در گوشم ميچرخيد و ذهنم آن را تشخيص نميداد... دستانم طبق معمول و ناخودآگاه در تاريكي شب در پي شيء مزاحمي بود كه صدايي از آن بلند ميشد. پس از قطع صدا، سعي كردم دوباره به خواب نازنينم ادامه دهم. اما نه... ناگهان ياد نوشتهاي افتادم كه مدتي بود آن را در ذهن پرورانده بودم. صداي خُرّوپف پدرم به من فهماند كه هنوز همگي در خواب به سر ميبرند. بنابراين ميتوانم نقشهام را عملي كنم. به بدن خوابآلودم نهيب زدم كه بلند شو... اينك زماني فرا رسيده كه ميتوانم بزرگ شدنم را به خواهران و برادرانم ثابت كنم. پس از جايم بلند شدم و به آرامي قدم برداشتم. به سختي ميشد زمين و دست و پا را از هم تشخيص داد. به هر زحمتي بود به آشپزخانه رسيدم و از درب آشپزخانه طلب همكاري كردم و آن را گشودم. در دلم موج خوشحالي و شوق را حس ميكردم. چون تصميم داشتم اين بار سفرة سحر را خودم پهن كنم. بنابراين زودتر از همه بيدار شدم. وارد آشپزخانه شده و درب را پشت سرم بستم و با ترسي كه تاريكي در وجودم چنگ انداخته بود، در جستجوي كليد برق گشتم و چراغ را روشن كردم. ديگر مطمئن شده بودم كه پرتوي از نور، جسته و گريخته به بيرون آشپزخانه نميرود تا كسي را بيدار كند. پس سفره را پهن كردم. بعد ظرفهايي را كه مادرم قبل از خواب آنها را حاضر كرده بود در سفره چيدم. بعد از آن سبزي و نان و آب هم به سفره اضافه شد. مانده بود غذا و چاي كه آن هم با همكاري طلبيدن از اجاق گاز حل ميشد. همه چيز مرتب بود و اوضاع به خوبي پيش ميرفت و به قول معروف «بر وفق مراد بود». غرور و خوشحالي تمام وجودم را در بر گرفته بود ـ البته غرور بزرگي ـ دوباره نگاهي به ساعت انداختم عقربهها 3 بامداد را نشانگر بودند و براي بيدار كردن خواهران و برادرم و پدر و مادرم از آشپزخانه بيرون رفتم. فكرم را به ياري جستم تا ببينم بهتر است چگونه آنها را بيدار كنم. بالاخره تصميم گرفتم صداي تلويزيون و نور چراغ آشپزخانه بيداركنندة آنها باشد. به طرف تلويزيون حركت كردم. اين بار نور به اندازهي بود كه به راحتي بتوانم از ميان خفتگان درياي خواب رد شوم. كانال يك را زدم و صداي آن را خيلي كم كردم ـ به تقليد از كاري كه برادرم هر روز انجام ميداد ـ كمكم اعضاي خانواده در حال بيدار شدن بودند ـ برخي از صداي آهسته گوينده بعضي از هم نوري كه به صورتشان خورده بود ـ ديگر همه بيدار شده بودند، با صداي غرغري كه كمي بيش از هر روز شنيده ميشد. و حسن با غرور و صدايي رسا سلام كرد و بلافاصله گفتم ديديد من آخر توانستم زودتر بيدار شوم و سفره سحر را پهن كنم. نگاهي به برادر بزرگم كه چهرهاش را در سايه روشن ميديدم، انداختم و خندهاش كه سعي در كنترل آن داشت برايم به خوبي قابل تشخيص بود. مادرم كمي چشمانش را ماليد و با مهرباني گفت: «آفرين دخترم! ميدونم كه تو بزرگ شدي و ميتوني اين كار رو انجام بدي. اما...» و بقيه حرفش را خورد. خواهران و برادرم كه حالا زير پتو رفته بودند و با صداي بلند ميخنديدند، به تعجب و بهتزدگيام هرچه بيشتر ميافزود. پدرم اشارهاي به تلويزيون كرد و من كه تمام حركات را زير نظر داشتم، به سمت تلويزيون برگشتم. روي صفحه تلويزيون نوشته شده بود: «حلول ماه شوال مبارك». انگار تمام غمها بر دلم نشسته بود. نه به خاطر فرارسيدن عيد فطر بلكه به خاطر نرسيدن به آرزويم و احساس تحقيري كه از نگاههاي شيطنتآميز خواهران و برادرم داشتم، فهميدم كه چون من شب پيش زودتر از همه خوابيده بودم، تا سحر زودتر بيدار شوم در آخرين ساعات شب هلال ماه رؤيت شده بود و من بيخبر از همه جا به خودم وعدههاي شيرين ميدادم. اما من بايد به آرزويم ميرسيدم. تصميم گرفتم به آشپزخانه بروم و چند قاشق غذا و بعد هم چاي بخورم تا هم شاديم براي اين عيد بزرگ كامل شود و هم به گونهاي ديگر آرزويم را عملي كنم. البته سحري كه روزه گرفتني در كار نبود.
ماهنامه موعود شماره 69
|