|
۱۷ اسفند ۱۳۸۵ |
|
محمد جواد جزيني امروز بعد از مراسم صبحگاه، يك نفر ديگر به افراد اتاق اضافه شد. بچهها هيچ كدام از بودن او راضي نيستند. يااللّهي گفت و پتوي جلوي در را كنار زد و آمد داخل اتاق... ساك كوچكي روي دوشش بود. سلام و احوالپرسي و بعد بدون مقدمه در آمد كه: «اگر برادرها اجازه بدن، من هم توي اين اتاق باشم. اتاقهاي ديگه جا نداره...» عليرضا براي اينكه دست به سرش كرده باشد گفت: «ما پتوي اضافه نداريم.» اما او فقط لبخند زد و بعد گفت: «عيبي نداره، توي جمع گرم شما احتياجي به پتو نيست.» حسن همانطور كه از بالاي سرم رد ميشد گفت: «مثل اينكه اخوي ما صفركيلومتره...» راستش من هم چندان از آمدن او راضي نيستم. حميد ميگويد كه چند روز ديگر با او هم صميمي ميشويد، اما من چشمم آب نميخورد. احساس ميكنم با ورود غريبه، جمع گرم و صميمي ما از هم خواهد پاشيد. تازهوارد همانطور كه بند پوتينهايش را باز ميكرد گفت: «اسم من نجيب است...» عليرضا به مسخره گفت: «عجيب؟» و همه خنديديم. گفت: «نه، نجيب، نجيب چرابه.» عليرضا گفت: «به هر حال فرقي نميكند، اسم عجيبي كه هست.» نجيب لهجه دارد، اما كسي نپرسيد بچهي كجاست. حسن ميگفت: «براي اين كه خيلي زود خودماني نشود، با او كمتر حرف بزنيم.» حميد نگذاشت نجيب استراحت كند. گفت: «اخوي حالا كه با ما شدي خدمتتان عرض كنم كه شما به مدت 24 ساعت به سمت «شهردار» اين اتاق منصوب ميشويد!» همه زدند زير خنده. نجيب در حالي كه هنوز همان لبخند ملايم روي لبانش بود، از جا بلند شد و گفت: «روي چشم، بايد چه كار كنم؟» حسن گفت: «اون تانكر را ميبيني؟» و با انگشت دبههاي خالي آبي كه كنار اتاق چيده شده بود نشان داد. ـ بايد زحمت پركردن اونارو بكشي! نجيب در حالي كه خودش را براي رفتن آماده ميكرد گفت: «خوب از كجا آب بايد بياورم.» عليرضا كه تا آن لحظه از فرط خنده سعي ميكرد صورتش را از نجيب پنهان كند، برگشت و دست نجيب را گرفت و كنار پنجره برد و تانكر بزرگ آب نزديك زمين صبحگاه را نشانش داد و گفت: «زحمت ميكشيد اين سه طبقه رو ميرويد پايين. آن صف رو كه ميبينيد؟ ميرويد آخر صف ميايستيد تا نوبتتان بشود، بعد تانكرها را پر ميكنيد و دوباره سه طبقه را ميآييد بالا...» همهي بچهها ميدانستند، امروز حسن شهردار است و اصلاً اين رسم نبود كه تازهواردي شهردار بشود، و لابد نجيب هم اين را ميدانست، ولي چرا چيزي نگفت، نميدانم. نجيب دبههاي خالي آب را برداشت تا برود. وقتي ميخواست پوتينهايش را بپوشد، حسن گفت: «ميتوني نفربر منو سوار بشي!» و نجيب رفت. حاجي ميگويد: «پادگان دوكوهه تا حالا اين همه نيرو رو يه جا به خودش نديده». صبحها توي زمين صبحگاه جا براي گردانهاي تازه تشكيل شده نيست. امروز هم مجبور شديم براي دويدن از پادگان بيرون برويم. بيشتر از روزهاي قبل دويديم. دو دور كامل به دور پادگان. بعدش هم نرمش تا سر حد تير خلاص. دلم از گرسنگي صدا ميكرد. عليرضا داد زد: ـ روحيه ... عاليه! و بچههاي بريدهاي كه در انتهاي ستونها ميدويدند، جواب دادند: ـ شكمها... خاليه! و تمام بچهها با هم تكرار كردند: ـ روحيه عاليه، شكمها خاليه... وقتي حاجي سراسيمه به اول صف رسيد، همه ساكت شدند. حاجي خودش از سكوت يكباره بچهها خندهاش گرفت و همه با هم خنديديم. كمكم صداي بچهها دارد در ميآيد. از زندگي توي اين ساختمانهاي چند طبقهي مخروبه خسته شدهاند. همه دلشان ميخواهد حملهي سراسري هر چه زودتر شروع بشود. عليرضا ميگويد: «بسيجي بيترمز نميتونه يه جا بخوره و بخوابه.» و حاجي كه چشمغره ميرود، حرفش را ميخورد. امروز نامهي برادرم رسيد. نجيب امروز هم شهردار است. اتاق را جارو زد، ظرفها را شست. كارش كه تمام شد يك گوشه نشست و شروع كرد به خواندن كتابي كه با روزنامه جلد شده بود. عليرضا دارد اسلحهاش را با گازوييل ميشويد. بچهها غر ميزنند كه چرا اين كارها را بيرون از اتاق انجام نميدهد، اما او اصلاً گوشش به اين حرفها بدهكار نيست. بايد بلند شوم بروم جواب نامهي برادرم را بنويسم. حميد ميگويد خبر حمله هميشه از آشپزخانه يا از توي ديگ غذاي تداركات پخش ميشود. حميد ميگويد: «شبهاي حمله غذا چربتر از هميشهاس. اگر حمله باشه غذا حتماً مرغه.» امشب شام پلو و مرغ بود. ميان بچهها همهمه افتاده بود كه لابد حمله است. نجيب كمكم دارد جاي خودش را توي اتاق باز ميكند. اما بچهها سعي ميكنند هنوز فاصلهي خودشان را با نجيب حفظ كنند، و نجيب هنوز همانطور با گذشت، مهربان و صبور است. وقتي ميايستد اگر دستش را بلند كند حتماً ميتواند لامپ سقف اتاق را بگيرد، اما حالا نشسته است و همان كتاب به روزنامه پيچيده شدهاش را ميخواند. امروز روز پنجم است كه فرماندهي گروهان ما رفته. حاجي هم رفته است ستاد فرماندهي. همه جا خبر حمله پخش شده است. بچهها خيلي خوشحالند. لابد تا چند روز آينده فرماندهي گروهان جديدي براي ما ميفرستند. بچهها ميگويند: «شايد يكي از خود بچههاي باتجربهتر از ما انتخاب شود.» ديشب كسي آمد و نجيب را صدا زد و با خودش برد و تا صبح هم نيامد. صبح زود بچهها خبر آوردند كه حاجي ديشب آمده و نجيب خيلي با حاجي گرم گرفته است. بعد از مراسم صبحگاه حاجي بچهها را جمع كرد و خبر داد كه تا چند روز آينده حملهي سراسري شروع ميشود. بچهها از خوشحالي تكبير گفتند. هنوز حاجي داشت دربارهي حمله حرف ميزد كه جملهاي مثل يك پتك توي سرم خورد: برادر نجيب چرابه از طرف ستاد به عنوان فرمانده گروه انتخاب شده. صداي صلوات بلند شد و در اين ميان ما فرصت كرديم توي چشمهاي همديگر نگاه كنيم، بدون اينكه چيزي بگوييم. شايد رنگ همهي ما پريده بود. و وقتي آزادباش داده شد، حميد گفت: «بچهها حتماً نجيب ميخواد رفتار بد ما رو تلافي كنه!» عليرضا گفت: «نكنه نذاره بريم حمله...» نزديكيهاي ظهر نجيب آمد. مثل هميشه كفشهاي جلوي اتاق را جفت كرد و سلام داد. آمد تو. بچهها شرمنده بودند، اما براي نجيب انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده بود. حسن ميگويد: «من خجالت ميكشم توي چشمهاي نجيب نگاه كنم.» از آن شب «پلو مرغ»، پنج شب ميگذرد. بعد از آن يك بار ديگر هم پلو مرغ خورديم اما از حمله خبري نشد كه نشد. اكثر شبها رزم شبانه داريم. بچهها اسمش را گذاشته بودند «رزم اشكي». براي اينكه از شدت سختي عمليات رزمي اشك آدم در ميآيد. نيمههاي شب با تيراندازي همه را از خواب بيدار ميكنند. تا نزديكيهاي صبح در تپهها و دشتهاي اطراف با پاي پياده سرگردانيم. حركت شتري، آرايش دشتبان، بهخيز پاشو، گذشتن از رودخانه و... ديشب يكهو به فكرم رسيد كه يك شب به رزم شبانه نروم. فكرم را با حميد در ميان گذاشتم و قرار و مدار فرار را با هم گذاشتيم. نيمههاي شب صداي حاجي كه فرياد ميزد: «به خط شيد به خط شيد...» توي راهرو پيچيد، من و حميد به سرعت پشت بالكن پنهان شديم. چند لحظه بعد تمام اتاقها خالي شد و بچهها به طرف بيرون پادگان حركت كردند. ما هم هر كدام چند پتو زير و رويمان انداختيم و در كمال آسايش به خواب رفتيم. نزديكيهاي صبح از سر و صداي بچهها از خواب پريدم. عليرضا خنديد گفت: «وضعيت قرمزه. تك خوردين.» خيال كردم عليرضا از حرصش ميخواهد سر به سرمان بگذارد، اما بعد فهميدم كه پس از رزم شبانه، حاجي منصور حضور و غياب كرده و فهميده ما نيامدهايم. براي همين نجيب را مأمور تنبيه ما كرده بود. عليرضا ميگويد: «نجيب شما رو مجبور ميكنه توي اين سرما با لباس بريد توي رودخانه!» هر كس چيزي ميگفت و اضطراب مرا بيشتر ميكرد. شام كه پخش شد، نجيب آمد و گفت: «شما دو نفر امشب نخوابيد. لباس بپوشيد و با تمام تجهيزات آماده باشيد!» فقط گفتيم: «چشم...» نفهميدم چطور شام خوردم. از اضطراب تنبيهي كه نميدانستم چيست دلم شور ميزد. بالاخره آماده شديم. بچهها هر كدام چيزي ميگفتند و ميخنديدند. كمكم بچهها پتوهاي خودشان را برداشتند بروند بخوابند كه نجيب آمد. حالا ديگر اثري از آن لبخند هميشگي روي لبهايش ديده نميشد. نجيب جلو افتاده، حركت كرديم. از در پادگان كه بيرون رفتيم وقتي نجيب به سمت جادهي آسفالت رفت، حميد آهسته در گوشم گفت: «مثل اينكه نميخواد ما رو توي رودخونه بندازه.» من چيزي نگفتم. تودههاي در هم ابر مثل پردهاي در مقابل قرص كامل ماه كشيده شده بود. نجيب سرش پايين بود. با سرعت قدم برميداشت و ما به دنبالش ميرفتيم. با قدمهاي بلندي كه برميداشت ما را مجبور ميكرد تقريباً به دنبالش بدويم. از جادة آسفالت ميگذريم و به طرف شرق پادگان حركت ميكنيم. درست نميدانم يك ربع، نيم ساعتي را بدون اينكه حرفي زده باشيم راه رفتيم. همه جا تاريك بود. اين سكوت و اين اضطراب آدم را خسته ميكرد. من همهاش به اين فكر ميكردم كه شايد نجيب فرار ما را بهانه كرده و ميخواهد همهي آن برخوردهاي نادرست بچهها را بر سر ما تلافي كند. ناگهان نجيب بيآنكه چيزي بگويد ايستاد. حس كردم صدايش بغض دارد: برادرها اينجا بمانيد و استغفار كنيد. از خداوند طلب بخشش كنيد و بعد خودتان برگرديد به گردان. ما ساكت بوديم. احساس كردم لبهايم سنگين شده و روي هم چسبيده است. حميد به من نگاه كرد و من به چشمهاي او خيره شدم. نجيب برگشت وبدون اينكه ديگر چيزي بگويد به طرف پادگان به راه افتاد. من احساس كردم آدمهاي بيكفايتي هستيم. لابد حميد هم اين احساس را داشت. نور ماه كه از روبهرو بر اندام نجيب ميتابيد، سايهي بزرگي از او را روي زمين انداخته بود. روي زمين اندام نجيب به حد غيرقابل تصوري بزرگ مينمود. ناگهان صداي گرية حميد مرا به خود آورد... نزديكيهاي صبح بود كه به پادگان برگشتيم. اصلاً احساس خستگي نميكردم برعكس احساس ميكردم خيلي سبك شدهام. رفتم تا پوتينهايم را دربياورم و دمپايي بپوشم حميد هم رفت تا براي نماز صبح وضو بگيرد.
ماهنامه موعود شماره 68
|