|
۱۷ اسفند ۱۳۸۵ |
|
نجوا عيد است و دلم خانهي ويرانه بيا اين خانه تكانديم ز بيگانه بيا يك ماه تمام ميهمانت بوديم يك روز به مهماني اين خانه بيا من از عطر نسيم مطمئن بودم كه او خواهد آمد. هوا در درخشش مهتاب مثل آب زلال بود. امواجش را نه اينكه احساس كنم بلكه به چشم ميديدم. من ميدانم كه روزي جهان در آسايش و آرامش بينظير قرار خواهد گرفت و امتيازهاي طبقاتي از بين خواهد رفت و نشاني از شرك و كفر در روي زمين باقي نخواهد ماند و جهان در ثروت و آباداني غوطهور خواهد شد. وقتي كه تو بيايي هر شب جمعه به جادهي نيلي آسمان مينگرم و در انتظار رايحهاي از وجود تو هستم كه قرار است قاصدكها خبر آن را برايم بياورند. تو خواهي آمد، در حالي كه دستهايت پر از گلهاي نرگس است و با وجود خودت سردي زندگي را در رگهايمان خواهي جوشانيد. پس هر روز نگاهت خواهم كرد تا بيايي. پس با رنگ دلت مينويسم: «به نام خداي اميدها». در هر قدمي كه تو خواهي گذاشت شاخهاي از عاطفه خواهي كاشت و روي هر درختي لانهاي از اميد براي كبوتران غريب خواهي ساخت. هميشه نام بهشت گل را تداعي1 ميكند و تو آن گلي! همهي ما در انتظار فتح خورشيديم و پنجرهي سرخمان را به باغ پرطراوت عشقت وصل كردهايم. چرا با من حرف نميزني اي تنهاترين مونس تنهاييم؟ با من بگو و مرا راهنمايي كن تا چگونه شرمندهي تو نباشم كه گستاخانه در مقابلت ريا ميكنم و به تو ستم ميورزم؟! در حالي كه تو ميخواهي كه همهي رياها را كنار بگذارم و مستقيم تو را دريابم. هر گاه نسيم عطرآگين بوي نامت از راه ميرسد، دلم صافي تازهاي مييابد. اماما! بيا ما خانهتكانيهايمان را كرديم. بيا كه ما خانهاي خواهيم ساخت با پايهي ايمان و سقفهايي از محبت و يكدلي و با رنگ اعتقاد، با اتاقهايي پر از گلهاي خنده و صفا و با حياطي پر از شكوفههاي گذشت و با درهايي از دوستي و با پنجرههايي از اميد و شايد اين گونه تو ما را پذيرا باشي. ميگويند انتظار خوب است براي درك عشق و براي روييدن و براي قدم زدن در شهر آسمان و مشاهدهي منارهي فيروزهاي جمكران؛ آري همگان حتي مهتاب هم براي رؤيت تو وضو گرفته است. هميشه براي آمدنت نگاهمان را از سقف آبي آسمان آويختهايم. جمعهها نور و استغاثه2 سرشار از انتظار است. مولا! به دستهاي خاليمان نگاه كن! به تنهايي ما بنگر و لغزش و گناهمان را به رُخمان نكش. دوستت داريم و براي ظهورت دعا ميكنيم. جادهها خود را آماده ميكنند. براي قدمهاي استوار تو و فرشي از زيارت «السلام عليك يا اباصالح» بر خود ميگسترند. تو كه ميآيي سنگها غزل ميخوانند و نگاهشان معنا ميگيرد. تو كه ميآيي بر آسمان تاريك دلها ميتابي و روشني را به شبهاي تاريك هديه ميكني و دلهاي شكسته را با مهرباني پيوند ميزني. تو اگر بيايي كوير معنا نخواهد داشت. همه جا سبزِ سبز است، چون دل بهار! اگر كه تو بيايي. در چارچوب شكسته ذهنم تصويري از ظهور تو را دارم. نقطهي مبهمي از عشق، يك پرده از روشنايي، شمايل3 سبزي با هيأت بلند. شالي سپيد كه دستهاي ريشهاي خاك آن را به التماس گرفته است. براي ذرهاي از نور ماهت دو چشمم منتظر مانده به راهت به باغ آيينه حاجت ندارم تمام هستي من! در نگاهت مهديا! قلبم از عشق درنگي ميكند و در خيالم جبرييل را ميبينم كه سر از پا نشناخته، ميآيد تا براي زمينيان مژدهاي بياورد. مهدي! كوي تو كوي شور و ركوع لالههاست. كوي شبنم بر گلبرگ ناز محمدي، صلي الله عليه و آله و سلم، است! مهديا! نام خوب تو مرا از پلها عبور ميدهد. ميدانم در برابر بزرگي روح تو چيزي درخور نداريم. اما بيا و دلهاي شكستهمان را به مهر خود بنواز!
پينوشتها: 1. تداعي: به ياد آوردن مفهومي به وسيلهي مفهوم ديگر. 2. استغاثه: فريادرس خواستن، زاري و تضرع. 3. شمايل: صورت، چهره؛ تصوير بزرگان دين.
ماهنامه موعود شماره 68 |