|
۱۷ اسفند ۱۳۸۵ |
|
مجتبي كاشاني
در مجالي1 كه برايم باقيست باز همراه شما مدرسهاي ميسازيم كه در آن همواره اول صبح به زباني ساده مهر تدريس كنند. و بگويند خدا خالق زيبايي و سرايندهي عشق آفرينندهي ماست. مهربانيست كه ما را به نكويي دانايي، زيبايي و به خود ميخواند جنّتي2 دارد نزديك، زيبا و بزرگ دوزخي دارد ـ به گمانم كوچك و بعيد3 در پي سودا4 نيست كه ببخشد ما را و بفهماندمان، ترس ما بيرون از دايرهي رحمت اوست در مجالي كه برايم باقيست باز همراه شما مدرسهاي ميسازيم كه خود را با عشق علم را با احساس و رياضي را با شعر ديني را با عرفان همه را با تشويش تدريس كنند لاي انگشت كسي قلمي نگذارند و نخوانند كسي را حيوان و نخوانند كسي را كودن و معلم هر روز روح را حاضر و غايب بكند و به جز ايمانش هيچ كس چيزي را حفظ نبايد بكند مغزها پر نشود چون انبار قلب خالي نشود از احساس درسهايي بدهند كه به جاي مغز دلها را تسخير كند از كتاب تاريخ جنگ را بردارند در كلاس انشا هر كسي حرف دلش را بزند «غيرممكن» را از خاطرهها محو كنند تا كسي بعد از اين باز همواره نگويد «هرگز» و به آساني همرنگ جماعت نشود زنگ نقاشي تكرار شود رنگ را در پاييز تعليم دهند قطره را در باران موج را در ساحل زندگي را در رفتن و برگشتن از قلّهي كوه و عبادت را در خدمت خلق كار را در كندو و طبيعت را در جنگل و دشت مشق شب اين باشد كه شبي چندين بار همه تكرار كنيم: عدل آزادي قانون شادي... امتحاني شود كه بسنجد ما را تا بفهمند چقدر عاشق و آگه و آدم شدهايم در مجالي كه برايم باقيست باز همراه شما مدرسهاي ميسازيم كه در آن آخرِ وقت به زباني ساده شعر تدريس كنند و بگويند كه تا فردا صبح خالق عشق نگهدار شما.
پينوشتها: 1. مجال: فرصت. 2. جنّت: بهشت، فردوس. 3. بعيد: دور. 4. سودا: معامله.
ماهنامه موعود شماره 68 |