|
۱۷ اسفند ۱۳۸۵ |
|
خلوت خيال
پروانة خيال به خالت نشاندهام
تا ساحل نجات تو خود را كشاندهام
اي ناجي تمامي افتادگان ز پا
بنگر چگونه دست به دستت رساندهام
با ياد عشق خوب تو صدها ستاره را
از آسمان ديده به دامن فشاندهام
گلهاي سرخ عاطفه را با نگاه تو
بر شاخههاي خشك كلامم نشاندهام
محتاج يك تبسم از آن شكرين لبم
با اين اميد تا به كنون زنده ماندهام
شب تا به صبح نمنم باران ديده را
بر باغ سبز آينة دل چكاندهام
با خلوت خيال تماشايي رخت
خود را ز دام بار گناهان رهاندهام
اي مهربانترين و صميميترين بدان
با گرمي نگاه تو تنها نماندهام
مهدي رمضاني متين
بايد بتابي
گفتند: «خورشيد خوبي رفته كناري بخوابد شايد كه ديگر نخواهد در كوچه ما بتابد.»
گفتند: «ديگر اميدي در قلب گلها نمانده شب روح پروانهها را از كوچه ما پرانده.»
اما تو يك روز زيبا از شرق بايد بيايي بايد شب كوچهها را يك روز، روشن نمايي هر چند دور از تو، اما گويي كنار تو هستيم وقتش رسيده، كجايي؟ در انتظار تو هستيم شب رفته از كوچة ما آسمان شب صاف و آبي خورشيد خوبي، به پا خيز بايد بتابي، بتابي! شاهين رهنما
نام تو را خواندم وشعري سپيد در غزلستان خيالم دميد در پي نام تو غزل مست مست آمد و در خلوت شعرم نشست نام تو را خواندم و گويي بهار با دل من داشته صدها قرار نام تو آغاز شكوفايي است حرف تو لبريز ز گويايي است پيش قدوم تو، افق خم شده سنگ پر از صحبت زمزم شده بيد اگر خم شده، مجنون توست لاله اگر سوخته، دلخون توست سرو اگر قامتي افراشته رايت* سبز تو نگه داشته گل چو به توصيف تو پرداخته گونهاش از شوق، گل انداخته آب ز حرف تو زلال آمده چشمه از اين زمزمه حال آمده غنچه به عطر نفست باز شد فصل شكفتن ز تو آغاز شد شعر اگر عاطفه آموخته چشم به لعل** غزلت دوخته آينه و آب زلال توأند در همه جا غرق خيال توأند آب گرفته است ز رويت وضو آب به لطف تو پر از آبرو هر چه بهار است ز لبخند توست هر چه شكفته است ز پيوند توست بيتو سخنها همه بيبال بود سيب سبدهاي غزل كال بود حنجرهات تا غزل آغاز كرد بستهترين پنجره را باز كرد دل به سخنهاي تو عاشقتر است روي شهيد تو شقايقتر است با تو من و عشق صميمي شديم يكشبه ياران قديمي شديم تازه شدم تا به تو دل باختم هر چه شدم تازه غزل ساختم هر چه من و شعر قدم ميزنيم حرف تو را باز رقم ميزنيم
پرويز بيگي حبيب آبادي
*رايت: پرچم ** لعل: گوهر، سنگ قيمتي
ماهنامه موعود شماره 67
|