|
۱۷ اسفند ۱۳۸۵ |
 در عرفات نشسته بوديم. دوستم گفت: «آن جوان را ببين چهقدر چهرهاش آشناست؛ هر چه فكر ميكنم نميدانم او را كجا ديدهام.» به جايي كه اشاره ميكرد، نگاه كردم. در چند قدمي ما جواني زيبا و خوشرو نشسته بود و نگاه صاف و زلالش را به ما دوخته بود. ردايي به تن داشت و نعلين زردي در پايش بود. همان طور كه دوستم گفته بود، چهرهاش رنگ و بوي آشنايي داشت؛ اما هرچه فكر ميكردم، نميتوانستم او را به جا بياورم.
همانطور كه محو تماشايش شده بوديم، مرد گدايي به ما نزديك شد و از ما كمك خواست. در آن چند روز از بس گدا در اطراف حرم ديده بوديم و آنها با سماجت از ما پول گرفته بودند، به او توجهي نكرديم. دوستم گفت: «خدا بدهد» و او را رد كرد. مرد گدا از ما نااميد شد و به طرف جوان رفت. دستش را مقابل او دراز كرد و گفت: «براي رضاي خدا كمك كنيد!» جوان دست روي زمين برد. سنگريزهاي برداشت و در كف دست او گذاشت. مرد گدا دستش را بالا آورد و با تعجب به آن نگاه كرد. ناگهان چيزي ميان دستش درخشيد. من و دوستم از ديدن شيء نوراني در دست او شگفتزده شديم. مرد گدا در حالي كه به دست خود زل زده بود، به راه افتاد. ناگهان متوجه شديم كه جوان از آنجا رفته است؛ اما عجيب بود. ما رفتن او را نديده بوديم. گويي از جلوي چشممان غيب شده بود. هر دو به طرف مرد گدا دويديم و از پشت او را صدا زديم. ايستاد و با نگاه مات و چهرة مبهوتش به ما خيره شد. فكر كرد ميخواهيم چيزي را كه در دست دارد، از او بگيريم. دستش را در ميان لباسش پنهان كرد. به او گفتم: «نترس! ما با تو كاري نداريم. فقط ميخواهيم بدانيم آن مرد جوان به تو چه داد؟» دستش را با ترديد از ميان لباسش بيرون آورد. با شك نگاهمان كرد و مشتش را كه سخت به هم فشرده بود، آرام باز كرد. يك سنگريزة طلايي در كف دستش ميدرخشيد. با تعجب به دوستم گفتم: «تو هم به همان چيزي كه من فكر ميكنم ميانديشي؟» سرش را با تأسف تكان داد و گفت: «آري، ما چقدر بدبختيم. امام و مولاي ما مهدي(ع)، در چند قدمي ما نشسته بود و ما او را نشناختيم...» مرد گدا دوباره دستش را مشت كرد و در لباسش فرو برد. بعد آرام از ما دور شد. با نااميدي و حسرت به اطراف دويديم. نگاهمان در ميان زائران به دنبال امام ميگشت، اما به هر سو ميرفتيم هيچ نشاني از او نبود. خسته و نفسزنان به طرف جاي قبلي برگشتيم. دوستم در حالي كه اشك از چشمش سرازير شده بود، با صدايي بغضآلود گفت: «اي كاش تو را شناخته بودم...» هر دو با دلي گرفته، سر جايمان نشستيم و به جاي خالي امام خيره شديم. گويي هنوز اميد داشتيم كه او برگردد و يك بار ديگر ما را به نگاه گرم و تبسم شيرينش مهمان كند.
غلامرضا آبروي ماهنامه موعود شماره 67
|