|
۱۷ اسفند ۱۳۸۵ |
ريحانه مازندراني
نميدانم ديدهاي آن پيشانيبند سبز رنگ را كه روي آن نام مقدس تو نوشته بود. آن بهترين هديهاي كه روز جشن تولدم گرفتم. وقتي كه برادرم به جبهه رفت، پيشانيبند را به او دادم تا آن را با خود ببرد. حالا ميگويند كه برادرم شهيد شده و رفته پيش خدا اما نميدانم چرا پيشانيبند را با خود نبرد. شايد خدا يكي قشنگتر از اين را به او داده است. وقتي پيشانيبند را كنار عكس برادرم روي طاقچة غبارگرفتة اتاقم ميبينم به ياد تو ميافتم و تو را در خيالم با اسبي سفيد و پيكري نوراني ميبينم. ميگويند كه لباست سبز رنگ است و من به همين خاطر آن پيشانيبند سبز رنگ و تمام مدادرنگيهاي سبز را دوست دارم چون ميتوانم با آن تمام نقاشيهايم را سبز كنم. برادرم ميگفت: وقتي كه همه جا پر از ظلم و ستم شود ميآيي، هر چه زودتر بيا. چون بچهها با من دعوا ميكنند و نميگذارند با آنها بازي كنم. دوست دارم هر چه زودتر بيايي و مرا سوار بر اسب كني و همراه با تمام بچههايي كه دوستشان دارم به كوه و دشت برويم و شاد باشيم. دوست دارم حلقهاي از گل محمدي را به گردنت بيندازم. من به تمام بچهها ميگويم كه لباسهايشان را بپوشند و منتظر آمدنت ميشويم و آن قدر ميمانيم كه سوي چشمانمان از ميان برود وديگر تاب تماشايت را نداشته باشيم.
ماهنامه موعود شماره 67
|