|
۱۷ اسفند ۱۳۸۵ |
|
ـ الله اكبر، الله اكبر.... آقاجان بود كه اذان ميگفت و صدايش هميشه بالاتر از كاجهاي هميشه سبز، ميشكفت، ميايستاد، ميلرزيد و بر محله ميباريد. مريم پلكها را باز كرد: آسمان، آبي لاجوردي تا فيروزهاي بود بوي گلها موج در موج از فراز سرش ميگذشت. ـ اشهد ان لااله الا الله. ـ ستارة سحرم، بلند شود و نمازت را بخوان! دايه بود كه گفت و گذشت. مريم بيدار شد. خفتههاي ديگر هم به نوايي كه جان ميبخشيد، از جا برخاستند و براي گرفتن وضو، به سر حوض رفتند. كف حياط، با فرشهاي دستباف پرنقش و نگار پوشيده بود و ديوارها با كتيبههاي پر از شعر. ـ «خورشيد آسمان و زمين ، نور مشرقين». چشمي ديد و دلي خواند. ـ زودتر دختركم؛ الاّن آفتاب ميزند! مريم از رختخواب كنده شد. به سر حوض رفت. ماهي سرخ بالا جهيد و بلور آب شكست. مريم خم شد و به موج خنديد. ـ خدا قبول كنه. دهاني گفت و گذشت. پولك آب بر سجادهاش ميپاشيد وقتي كه به نماز ايستاد. *** ننه زهرا، در حالي كه اشك ميريخت، رو به دايه كرد و گفت: «اگر نتونم مرادم را از آقايم حسين بگيرم، ميفهمم كه سگ روسياهي بيش نيستم». دايه، همانطور كه لپهها را حاضر ميكرد، گفت: «دايه فدايت، تا حالا كسي نبوده كه با دلي آرزومند در اين خانه را بزند و حاجتش را نگيره. نااميد نباش كه خدا، بنده نااميد را دوست نداره». ننه زهرا بدنش را روي دو دست جلو كشيد و قاشق چوبي را از كاسه مسي برداشت و گوشت و پيازداغ را هم زد. ـ خدا هيچ بندهاي را از چارستون بدن محروم نكند؛ هر دوايي –را كه گفتند خوردم، هر طبيبي كه گفتند رفتم، اما كو افاقه؟ حالا اگه آقايم حسين هم نظر لطفي نيندازد، پس بميرم بهتره. دايه رو ترش كرد: ـ از ولايت آمدهاي كه توي اين ماه عزيز، كفر بگي؟ استغفرالله بگو! بعد رو كردم به مريم كه پاگرد آشپزخانه ايستاده بود و به آنها گوش ميداد. ـ بدودختر جان، تا آقا جانت نرفته، بگو ديگ مسي پنج مني يادش نره، كه براي نذري پزون ميخوام. مريم با دلي فشرده، از مطبخ بيرون آمد. راستي، ننه زهرا، چرا يك شب خوابيده و صبح ديگر نتوانست راه برود؟ حياط، مملو از جمعيت بود. با زنجيري، قسمت زنانه از مردانه جدا شده بود. چراغهاي زنبوري و پايهبلند، خورشيدهاي شب شده بودند. پاسبان، جلوي در بچهها را ميراند. مردها، به آقاجان كه صاحب مجلس بود، سلامي ميگفتند و جلوي فرشها، كفشها را هم جفت ميكردند و تنگاتنگ هم، روي دو زانو مينشستند. آقا بر آخرين پله منبر نشسته بود و ميخواند. مريم كه در قسمت زنانه خدمت ميكرد، سينه به سينه دايه درآمد. ـ به ننه زهرا سر زدي؟ از اولين شب روضهخواني آن شب، كه سه شب گذشته بود، ننه در اتاقك كنار حياط، بست نشسته بود؛ بيآنكه چيزي بخورد. مريم، از راهروي باريكي كه در حصار گلها بود گذشت و به اتاقك خاموش خيره شد. دستها به لبة پنجره، خود را بالا كشيد. ـ ننه زهرا، ننه زهرا، چيزي نميخواي؟ ـ ننه بگذار به درد خود بميرم. مريم آهسته دستها را رها كرد و خود را به آبدارخانه رساند. لحظهاي بعد، يك استكان چاي و دو حبه قند، لب پنجره بود. صبح بود و حياط به هم ريخته. زنان ميهمان، براي گرفتن اجر بيشتر، جارو از دست هم ميقاپيدند و بر سر شستن استكانها، اصرار ميكردند. در گوشه حيات، اجاق، خاكستر سردش را به دست باد سپرده بود. بچهها با برگهاي سوزني كاج، ياسها را به بند ميكشيدند و هياهويي به راه انداخته بودند. دايه در حالي كه نفسزنان، سبد بزرگ ظرفهاي شسته را به مطبخ ميبرد، از مريم پرسيد: «از ننه زهرا چه خبر؟» ـ خبر ندارم. ـ بدو دختر! مريم با عجله به طرف اتاقك دويد. چفت در، افتاده و سايه قفلي برنجي، از پس شيشه، نمايان بود. دستها را به لبه پنجره گرفت: بدني تكيده، در زير لحاف، حجم كوچكي ساخته بود. استكان يخ كرده چاي و دو حبه قند، هنوز در آنجا بود. «خيمهها ميسوزد و شمع شب تار عزاست؛» كربلا ماتم سراست... شام غريبان بود و آقا بر منبر ميخواند. مردها به پيشاني ميزدند و زنها شيون ميكردند. عطر گلُها، بيهوش شدگان را به حال ميآورد. مريم سر بلند كرد؛ ماه چه با وقار ميتابيد! از راهروي باريكي كه در حصار گلها بود گذشت. از منبع سياهپوش شدة پر از شربت، پيالهاي گرفت و پاورچين، از ميان زنان كه تنگاتنگ نشسته بودند گذشت. در باز بود و پنجره نيمهباز. چشمها را در زاويه دو لنگه در، ميزان كرد: آه... در آن سياهي شب، ماه در اطاق نشسته بود. ننه زهرا، او را ديد، با پاهاي سالم به سويش آمد تا پياله را بگيرد. صداي فرياد بلند شد. ـ ننه زهرا، شفا گرفت! مجلس يكباره به هم خورد.
ماهنامه موعود شماره 67
|