|
۱۵ اسفند ۱۳۸۵ |
|
سهيلا صلاحي اصفهاني
حس و حال عجيبي داشتم. درست مثل روز اول كه او را ديدم... تعريفش را بسيار شنيده بودم، يكي دو بار هم سيماي نوراني او، دورادور به چشمم خورده بود. اما آن روز كه دعوتم را اجابت كرد و به سرايم آمد نمي دانم چ چرا يكباره دلم لرزيد... احساس كردم همه وجودش شرم و حياست، پاكدامني و عفت از نگاهش ميباريد، و راستي و صداقت در كلامش موج ميزد. قدمهايش را آهسته و استوار برميداشت، و به دلش جز خير راه نميداد... از او تقاضا كردم سرپرستي كاروان تجاريام را بپذيرد و او اگر چه تا كنون چنين مسئوليتي را تجربه نكرده بود، ليكن بزرگوارانه پذيرفت. غلامم را همراهش فرستادم تا تنها نباشد، اما دلم نيز بيخبر از من همسفرشان شد. او منزل به منزل پيش ميرفت، دلم نيز سايه به سايه ميپاييدش... او با اين تاجر و آن بازرگان قرار ميگذاشت و دلم نيز اين خانه و آن دكان دنبالش ميكرد... *** هرگز غيبتش ازين اندازه طولاني نشده بود. ديگر كسي نبود كه سراغش را از او بگيرم. *** از سفر كه بازگشت، سرمايهام را افزونتر برگرداند، اما دلم را با خود برد، او مالم را فراوانتر كرد و دلم را بيسامانتر از هميشه! احساس ميكردم بياو زندگيام پوچ است. همان زندگي كه مردان عرب در آرزويش بودند و حسرت آن را ميخوردند. من همه چيز داشتم اما بياو، ديگر هيچ چيز بي او برايم ارزش نداشت... زيبايي و فضيلت و كمال، همه در او خلاصه ميشد، و من حاضر بودم براي رسيدن به اين خوبيها، از هر آنچه دارم دست بكشم و چنين نيز كردم. من، خديجه ـ دختر خويلد ـ ثروتمندترين زن مكه، كه بزرگان قريش آرزوي همسريام را داشتند. در چهل سالگيام، از او خواستگاري كردم. كه سراپا عزت بود و بس. و او مهلتي خواست تا بينديشد و پاسخم دهد... *** فكر كردم اگر اتفاقي براي او افتاده باشد چه ميشود؟ اگر نيايد... اگر نباشد... «اگرها» راحتم نميگذاشتند. *** هرگز شيريني لحظهاي را كه نباشد از آن او باشم و او شوي مهربان من، فراموش نميكنم. مگر لطفي برتر و فضلي گستردهتر از اين هم ممكن است؟ *** زيد را روانه كردم تا خبري از او بيارود... *** قاسم كه رفت، همه دلخوشي ما به زيد بود... زيد عاشقانه او را دوست داشت و قيمت بودن با او را نيك ميدانست و بيهيچ بهانهاي از رفتن خودداري كرد تا كنار او بماند و فرزند خواندهاش باشد... *** آمد... شيفته و شيدا! بيدل و آشفته! و لرزانتر از خشوعي برخاسته از معرفت! گليم خواست تا بر خود بپيچد... جز خدا و حرا، هيچ كس نميدانست در خلوت محمد(ص) با جبرئيل امين چه گذشته بود...
|