|
۳۰ دي ۱۳۸۳ |
قسمت سوم
انجمن شعراى كلاسيك
س.الف
اشاره :
در شماره قبل بخش اول گزارش قرنهاى انتظار از نظرتان گذشت. عطار، حافظ، شبسترى،
ناصرخسرو، دقيقى، نظامى و خاقانى و خواجوى كرمانى. هر يك ابياتى را خواندند. آخرين
بيت با حرف »ز« به پايان رسيد. توجه شما را به ادامه مشاعره جلب مى كنيم.
در همين وقت خبر ورود مولانا جلال الدين و پيوستن ايشان به جمع شاعران نيز اعلام شد
و حاضران با شعار »صلّ على محمد ملاّى رومى آمد« پذيرايى گرمى از وى كردند.
شور و شوقى فراوان مجلس را فرا گرفت. هر كدام از دوستان شاعر با بيتى از خود
مولانا، هم حضورش را گرامى داشتند و هم گله از ديرآمدنش كردند.
حافظ گفت: »اى پاك تر از جان و جا، آخر كجا بودى كجا؟«
شبسترى با لبخند ادامه داد: البته مهم نيست شما كجا بوديد چون مسلماً »هر جا كه نهى
پايى از خاك برويد سر«.
خواجو گفت: حتماً دوست عزيزمان با دست پر هم آمدند و به قول خودشان:
يك دسته كليد است به زير بغل عشق
از بهر گشاييدن ابواب رسيده...
خلاصه بعد از خنده ها و تعارفات معمول، بالاخره دقيقى اداره جلسه را به دست گرفت و
گفت: به هرحال آقاى جلال الدين به قول جنابعالى »شراب حاضر و دولت نديم و تو ساقى«.
بفرماييد نوبت شماست كه شروع كنيد.
مولانا مثل هميشه لبريز از نشاط و سرشار از زندگى چنين آغاز كرد:
اى با من و پنهان چو دل، از دل سلامت مى كنم
تو كعبه اى، هر جا روم قصد مقامت مى كنم
هر جا كه هستى حاضرى، از دور در ما ناظرى
شب خانه روشن مى شود چون ياد نامت مى كنم
گه همچو باز آشنا بر دست تو پر مى زنم
گه چون كبوتر، پر زنان، آهنگ بامت مى كنم
گر غايبى، هر دم چرا آسيب بر دل مى زنى؟
ور حاضرى ،پس من چرا در سينه دامت مى كنم؟...
حافظ آنقدر به وجد آمده بود كه منتظر پايان غزل زيباى مولوى نشد و با حرف »ميم«
خواند:
مژده اى دل كه مسيحا نفسى مى آيد
كه ز انفاس خوشش بوى كسى مى آيد
و مولانا با حضور ذهنى شگفتى آور ادامه داد:
دجال غم چون آتشى گسترد ز آتش مفرشى
كو عيسى خنجركشى، دجال بد كردار را
جناب ناصرخسرو در حالى كه از آمادگى مولانا لذت مى برد؛ بيتى ديگر درباره دجال
خواند:
اى امتى كه ملعون دجال كر كرد
گوش شما ز بس جَلَب و گونه گون شَغَب
شبسترى با حرف »ب« موضوع را مطابق ميل خود تغيير داد:
به شهرستان نيكويى علم زد
همه اسباب عالم را به هم زد
خاقانى با حال و هوايى ديگرگون ادامه داد:
در خواب شوم، روى تو تصوير كنم
بيدار شوم وصل تو تعبير كنم
دوباره مولوى در حالى كه دستش را همراه موسيقى شعر تكان مى داد، بيتى زيبا كه با
حرف »م« شروع مى شد، قرائت كرد:
مهدى سوار آخرين، بر خصم بگشايد كمين
خارج رود زير زمين، اللَّه مولانا على
و حافظ كه با هر بيت مولانا حظى فراوان مى برد چنين خواند:
يا ربّ اندر دل آن خسرو شيرين انداز
كه به رحمت گذرى بر سر فرهاد كند
نظامى كه از ابتداى جلسه تا كنون سكوت كرده بود با حرف »د« شعر حافظ را پاسخ گفت:
دلم خوش كن كه غمخوار آمد ستم
تو را خواهم بدين كار آمد ستم
خاقانى بيتى را كه با نام بلند موعود(ع) آغاز كرده بود خواند:
مهدى دجال كش، آدم شيطان شكن
موسى دريا شكاف، احمد جبريل دم
شبسترى عاشقانه اى عاقلانه سرود و نمايى از سيماى انسان كامل ارائه داد:
مگر رخسار او سبع المثانى است
كه هر حرفى از او بحر معانى است
خواجوى كرمانى آرام زمزمه كرد:
تويى مهدى وكان فكان مهد تو
نماندست دجال در عهد تو
شبسترى به سرعت با حرف »و« خواند:
ولى و شاه و درويش و پيمبر
همه در تحت حكم او مسخّر
عطار با اين باور كه توصيف حضرت قائم(ع) از عهده هيچ مثنوى و قصيده و غزلى
برنمى آيد سرى تكان داد و گفت:
روى او را وصف كردن روى نيست
زانكه وصف از روى او يك موى نيست
حافظ كه گويى چيزى نمى تواند از بسط او ذره اى بكاهد؛ دوباره، رندانه چنين خواند:
تا معطر كنم از لطف نسيم تو مشام
شمه اى از نفحات نفس يار بيار
و مولانا بيخود شده تر از قبل در حالى كه آرام و قرار نداشت با صداى بلند خواند:
رونق باغ مى رسد، چشم و چراغ مى رسد
غم به كناره مى رود، مه به كنار مى رسد
و به دنبال آن فرياد »اللَّه اللَّه« حاضران برخاست و غلغله اى در ميان جمع به پا
شد.
ناصر خسرو از مولوى تقاضا كرد غزل خود را به طور كامل بخواند و او نيز پذيرفت:
آب زنيد راه را هين كه نگار مى رسد
مژده دهيد باغ را، بوى بهار مى رسد
راه دهيد يار را، آن مه ده چهار را
كز رخ نوربخش او نور نثار مى رسد
چاك شده ست آسمان، غلغله اى است در جهان
عنبر و مشك مى دمد، سنجق يار مى رسد
رونق باغ مى رسد، چشم و چراغ مى رسد
غم به كناره مى رود، مه به كنار مى رسد
تير روانه مى رود، سوى نشانه مى رود
ما چه نشسته ايم پس؟ شه ز شكار مى رسد
باغ سلام مى كند، سرو قيام مى كند
سبزه پياده مى رود، غنچه سواره مى رسد
خلوتيان آسمان تا چه شراب مى خورند!
روح خراب و مست شد، عقل خمار مى رسد
چون برسى به كوى ما، خامشى است خوى ما
زانكه ز گفت و گوى ما، گرد و غبار مى رسد.
ماهنامه موعود- شماره 39 |