|
۳۰ دي ۱۳۸۳ |
سپاس و حمد خدايى كه خالق است و ولى
خداىف جود و سخا و خداىف لم يَزلى
خداى فارج هَمّف و ساتر العورات
خداى واحد و فرد و ونور فى الظلمات
سپس درود فراوان به آن سراجف منير
به مصطفى، به محمد(ص)، به آن رسولف بشير
سلام بر يل ميدانف كارزار، على(ع)
سوارف صف شكنف دشمنف نزار، على
سلام و رحمت و بركت به سيدالسادات
اميرف كلف جفيفوش و صاحفبَ الغَزَوات
بر آن مفذَكّفر و مفنذفر لفكفلّف قَومف هاد
امير قافله عشق، آن سبيلف رَشاد
سلام كامل و وافر به حجة الاَبرار
على ولىّف خدا، مَا اطَّرَدَ لَيلٌ و نَهار
سلامف من به مدينه، به آيه تطهير
به حجّف آخر احمد، به چشمه سارف غدير
چو گشت موسمف هجرانف آن رسولف نذير
رسيد، آيه اَليَوم، روزف عيد غدير
كه اى رسول، خبر ده زف آن چه بر تو رسيد
نترس، يَعصفمفكَ اللَّه، آن حميدف مجيد
بگو كه من به جز از دوستى به ذفى القربى
نخواهم اجرف رسالت در اين جهان زف شما
على و من به مثالف درختف واحده ايم
براىف خلقتف عالم، اساس و قاعده ايم
كه شهرف حكمت و دانش منم على درف آن
اميرف بدر و حفنَين و عصاره دل و جان
خداى من! ز تو خواهم كه وَالف مَن والاه
تو يار و ياور او باش، عادف مَن عاداه
پس از شهادتف مولا، دليلف ره حسن است
حسين، بعدف برادر، امامف مرد و زن است
ز نسلف پاك حسين اند، نفه امام برين
سبيلف بعد سبيلف و هاديانف امين
فغان ز كينه اعداء كه نسلف پيغمبر
شده است كشته امامى پس از امامف دگر
به اهل بيت پيمبر، يَضفجّف اَلضَّاجفون
به اشك و ناله و ندبه، يَعفجّف اَلعاجّفون
كجاست هادىف دوم، حسن و يا، كه حسين
صديقف بعد صديقف ز نسلف پاكف حسين
كجا شدند فروزنده اخترانف منير
سفينه هاى نجاتف ز گردبادف سعيد
كجاست منتظرف ما، مفبفيدف اهلف ففسوق
كجاست واسطه فيضف خالق و مخلوق
كجاست مفنتقفمف ما كجاست بابف خدا
كجاست، افبنف بتول و كجاست شمسف ضفحى
كجاست پايه ايمان، كجاست نجمف زهير
كجاست شمسف طليع و كجاست ماهف منير
كجاست وعده حق، كو كجاست نورف دو عين
كجاست طالبف خونف شهيدف تشنه، حسين
كجاست هادمف شرك و كجاست پرچم دين
بقيةاللَّهف فى الاَرض، رهنماىف متين
كجاست طامفسف آثارف زَيغف وَالاَهواء
كجاست صدرف خلايق و صاحب التقوى
عزيزٌ علىّ اَرَى الخلقف لاتفرى، بَرف من
اَبى و نفسى و افمّفى فداك يابن حسن
متى تَرانَا نَراكَ وَقَد نَشَرتَ لفواء
افلى متى اَحارف فيكَ يا مولاى
عزيزف از تبف هجران، وَ دفونفىَ البَلوى
وَ لايَنالفكَ مفنّفى ضَجفيجٌ ولا شَكوى
بيا ز غيبت و هجران، تمام كن مهدى
بيا غريبف مهاجر، قيام كن مهدى
بيا ز مشرقف عالم، سوارف ناپيدا
پناهف بى كسىف ما، ذخيره فردا
شكيب، بى تو ندارد دلم، در اين تب و تاب
زف پشتف پرده غيبت، ظهور كن، بشتاب
غريبف خسته تنها، گفلف اَهورايى
گواه داده دلم، تو ز راه مى آيى
بيا كه صبحف شبف انتظار، نزديك است
قرارگاه دلف بى قرار، نزديك است
زمين نظاره گرف ظلم و فتنه و غوغاست
بيا كه چشمف عدالت به دستهاىف شماست
بيا كه مژده وصلت بهار كرده خزان
نسيم بوىف خوشت زنده مى كند دل و جان
سروستان، جميله كهندل
موعود شماره چهل و یک
|