صفحه نخست arrow مقالات arrow يادگارهاى موعود arrow يادگارهاى موعود -مسجد امام حسن مجتبى ع
spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود
 
يادگارهاى موعود -مسجد امام حسن مجتبى ع چاپ پست الكترونيكي
۳۰ دي ۱۳۸۳
رفتن به
يادگارهاى موعود -مسجد امام حسن مجتبى ع
صفحه 2
صفحه 3

پس از معانقه با سيد، از او خداحافظى كردم و با سرعت سرجاده آمدم تا به همراهانم ملحق شوم. ديدم آنها هم ماشين را راه انداخته‏اند. از آنها پرسيدم: ماشين چه عيبى داشت؟ در جواب گفتند: ما عيبى نديديم. همين كه شما برگشتيد ماشين خود به خود روشن شد؟! فقط يك چوب كبريت را در زير يكى از سيمها قرار داديم. اصلاً پاك گيج شده‏ايم كه چرا به آن صورت خاموش شد و حالا هم بدون اين كه كار خاصى انجام داده باشيم همينطورى روشن شد. معلوم بود كه با وجود آشنايى كاملى كه هر سه آنها نسبت به تعمير ماشين داشتند از اين پيشامد بسيار تعجب كرده بودند... .
وقتى به راه افتاديم يكى از آن سه جوان پرسيد: حاج‏آقا! تو در زير آفتاب با چه كسى حرف مى‏زدى؟ گفتم: سيد به آن بزرگى را با آن نيزه بزرگى كه در دست داشت نديديد؟ با او چند كلمه‏اى صحبت كردم... . با تعجب پرسيدند: كدام سيد؟! آنجا كه كسى نبود... . برگشتم تا سيد را به آنها نشان دهم ولى هرچه به آن محل نگاه كردم كسى را نديدم. در اين لحظه بود كه من تكانى خوردم؛ اول از اين بابت خجالت كشيدم كه مبادا اين جوانها كه مرا فرد با ايمان و درستكارى مى‏دانند خيال كنند كه من دروغ مى‏گويم و اين باعث سلب اعتماد آنها از من و در نتيجه سبب روى‏گردانى از قرآن و نماز و... بشود. ولى صلاح را در اين ديدم كه ديگر اصلاً حرفى نزنم. همينطور ساكت نشستم ولى غوغاى عجيبى در درونم برپا شده بود كم‏كم مرورى دوباره به جرياناتى كه بين من و آن سيد اتفاق افتاده بود كردم و خيلى از آن امور را غيرعادى ديدم. اين‏كه او مرا به اسم صدا كرد. از كجا مرا مى‏شناخت و از كجا خبر داشت اين محل جاى شهادت يكى از اولياى الهى است و سؤالاتى را كه من در ذهن داشتم بپرسم از همه آنها خبر داشت و... در آخر هم با وجود صاف و هموار بودن زمين چطور او در يك لحظه ناپديد شد...؟! هر چه بيشتر در اين امور فكر مى‏كردم به تعجب من افزوده مى‏شد. جاى شك برايم باقى نمانده بود كه اين پيشامد يك امر غير عادى بوده است. به هر نحوى كه بود خودم را كنترل كردم و عكس‏العمل خاصى در اين‏باره نشان ندادم تا اين‏كه به شهر رسيدم. پس از زيارت حضرت معصومه(س) و خواندن نماز به جمكران رفتيم. در اين فاصله احساس مى‏كردم كه حال عادى ندارم. همه‏اش در فكر بودم و به سؤالات همراهان جوانم جوابهاى مختصرى مى‏دادم. آن چنان كه بايد حواسم جمع نمى‏شد كه حرفهاى آنها را خوب گوش كنم... . در جمكران ناهار مختصرى با هم خورديم و تقريباً ساعت دوازده گذشته بود كه جهت خواندن نماز و دعا وارد مسجد مقدس جمكران شديم.
در گوشه‏اى نشستم. در يك طرفم مرد جوانى مشغول خواندن نماز بود. با كمى فاصله در طرف ديگرم پيرمردى نشسته بود. من مشغول دعا و نماز شدم بعد از خواندن نماز مخصوص امام زمان(ع) در مسجد مقدس جمكران، با خداوند راز و نياز مى‏كردم كه: پروردگارا! من اين جوانان را تا اينجا آورده‏ام. من كه نمى‏توانم حاجت آنها را بدهم. من خودم محتاج‏تر از همه هستم. پيش آنها مرا رسوا مكن به‏هرحال آنها به اميدى مرا همراهشان آورده‏اند، خيال مى‏كنند من خيلى آبرو دارم... به احترام حضرت صاحب‏الزمان(ع) و به صفاى دل اين جوانان حاجت شرعى آنها را برآورده به خير كن و... . همينطور با خود زمزمه مى‏كردم. يادم هست مى‏خواستم به سجده بروم كه سيدى پيش من آمد. سلام كرد و در كنارم نشست. از لباسش بوى عطر بسيار مطبوعى به مشام مى‏رسيد. تفن صدايش تفن صداى همان سيدى بود كه صبح در كناره جاده با او صحبت كرده بودم. ولى قيافه و لباسهايش با او فرق داشت... . به من فرمود: مى‏خواهم مطلبى به شما بگويم. عرض كردم: بفرماييد. گفت: شما در تهران كه مردم را موعظه مى‏كنيد بگوييد: قال رسول‏اللَّه(ص) و اميرالمومنين(ع). چكار داريد كه حرفهاى ديگر مى‏زنيد... . منظورشان اين بود كه به مردم بيشتر از معارف اهل‏بيت(ع) بگويم تا حرفهاى ديگر... . در جواب آن سيد بزرگوار عرض كردم: چشم، بعد از اين اينطور كه شما مى‏فرماييد عمل مى‏كنم... . به سجده رفتم. در حين گفتن ذكر سجده توى دلم گفتم: بعد از سجده از اين آقا بپرسم كه كجا مجلس ما را ديده‏اند و مرا از كجا مى‏شناسند؟! وقتى از سجده سربلند كردم ديدم آن سيد رفته‏اند. از پيرمرد كنار دستى‏ام پرسيدم: اين آقا كه كنار من بود كجا رفت؟ پيرمرد گفت: من اينجا كسى نديدم كه پهلوى شما نشسته باشد.
بعد از جوانى كه در اين طرف من بود پرسيدم ايشان هم اظهار بى‏اطلاعى كرد. گفت: من نديدم شما با كسى صحبت كرده باشيد... . در اين لحظه احساس كردم مثل اين‏كه زمين دور سرم مى‏چرخد. انگار كسى به من گفت كه او آقا صاحب‏الزمان(ع) بودند كه تو او را نشناختى. حالم به هم خورد. آمدند مرا بيرون بردند و به سرو صورتم آب زدند... . با اصرار از من مى‏پرسيدند: حاج‏آقا چه شد حالتان به‏هم خورد؟... ولى من حتى نتوانستم يك كلمه‏اى به آنها بگويم... . شب را در جمكران بوديم و صبح زود به تهران برگشتيم.
به تهران كه رسيدم در كوچه محله‏مان با حاج‏شيخ جواد خراسانى - كه آن وقتها در مسجد حضرت ولى‏عصر(ع) (واقع در سرآسياب دولاب، خيابان جواديه اقامه نماز مى‏كردند - روبرو شدم. پس از سلام و احوالپرسى از من پرسيدند: از كجا مى‏آيى؟ چشمانت چرا اينطور سرخ شده است؟ عرض كردم: رفته بوديم جمكران. اصرار كرد كه برويم خانه ايشان. وقتى به‏همراه او وارد منزلشان شدم خودش كترى و قورى را به اتاقى كه در آن نشسته بوديم آورد. تا آمد بنشيند بغضم تركيد و با صداى بلند شروع به گريه كردن كردم. ايشان مرد بسيار روشنى بود وقتى ديد من گريه مى‏كنم اصلاً چيزى نگفت و مرا به حال خودم گذاشت. كمى بعد چاى ريخت و روبه من كرده فرمود: اول بگو ببينم كجا رفته بودى و جريان چه بود؟... من جريان كنار جاده و مسجد جمكران را با تفصيل كامل به ايشان توضيح دادم. مرحوم حاج‏شيخ در اثناى صحبتهاى من سؤالاتى در مورد چهره آن سيد و قد و قيافه و ادب و تبسم‏اش و... مى‏پرسيد. در پايان صحبتهاى من فرمود: صبر كن؛ اگر آنجا مسجد شد درست است و گرنه آن را فراموش كن.
از آن زمان مدتى گذشته بود كه پدر يكى از دوستان ما فوت كرد. رفقاى مسجد باز دنبال من آمدند و گفتند: مى‏خواهيم جنازه فلانى را قم ببريم اگر مانعى نيست شما هم با ما بياييد. وقتى به نزديك قم رسيديم در همان محلى كه آن بزرگوار را زيارت كرده بودم ديدم دو ستون بسيار بلندى ساخته‏اند. از دوستان پرسيدم اين ستونها براى چيست؟ آنها گفتند: پسرهاى حاج‏حسين سوهانى در اينجا مسجدى را به نام مسجد امام‏حسن مجتبى(ع) مى‏سازند. خاطرات چند سال پيش در ذهن من زنده شد. يك حالت شعف و اشتياق غير قابل وصفى پيدا كردم. همانجا تصميم گرفتم پس از دفن جنازه دنبال سازندگان مسجد بروم و خبرهاى بيشترى كسب كنم... بالاخره جنازه را به حرم برديم و بعد از خواندن نماز و... آن را به قبرستان »باغ بهشت« منتقل و در آنجا دفن كرديم. رفقا كه براى ناهار خوردن رفتند من از آنها اجازه گرفتم كه تا شما ناهار بخوريد من يك كار مختصرى دارم زود برمى‏گردم.
فوراً يك تاكسى كرايه كردم و به مغازه پسران حاج‏حسين سوهانى رفتم. پس از سلام و احوالپرسى از پسر حاج‏حسين پرسيدم: شما اين مسجد كنار جاده را مى‏سازيد؟ گفت: نه، ما مسجد امام‏حسن عسكرى(ع) را كه در داخل شهر است و قسمتى از آن خراب شده است تجديدبنا مى‏كنيم. گفتم: پس اين مسجد كنار جاده قم و تهران را چه كسى مى‏سازد؟ پسر حاج‏حسين گفت: آن را فردى به‏نام حاج يداللَّه رجبيان مى‏سازد. تا گفت حاج يداللَّه منقلب شدم و قلبم شروع كرد به تندتند زدن. وقتى پسر حاج‏حسين متوجه دگرگونى حال من شد، گفت: حاج‏آقا!چى شد؟ گفتم: نگران نباشيد، چيزى نشده؛ نمى‏دانم چرا يك لحظه حالم يك جورى شد... . فوراً صندلى آورد و من نشستم. آب قندى درست كردند... كمى حالم بهتر شد. از پسر آقاى سوهانى خداحافظى كردم و به محلى كه بنا بود دوستانم ناهار بخورند برگشتم. آنها كلى منتظر من مانده و ناهار نخورده بودند كه از اين بابت هم بسيار شرمنده شدم. وقتى غروب به تهران برگشتيم يك راست سراغ حاج شيخ (مرحوم شيخ جواد خراسانى) رفتم و جريان شروع بناى مسجد را براى ايشان تعريف كردم. ايشان به من فرمودند: پس، جريان تشرف شما درست بوده است. حالا برويد كتابها را تهيه كنيد.
از آن تاريخ به بعد هر ماه چند جلد كتاب مى‏خريدم. دوسه سال كشيد تا توانستم چهارصد جلد كتاب تهيه كنم. بعد از تهيه كتابها به قم رفتم تا حاج يداللَّه را پيدا كنم و كتابها را تحويل ايشان بدهم. بعد از كلى پرس‏وجو آدرس كارخانه پشمبافى حاج‏يداللَّه را به‏دست آوردم. وقتى كه به آنجا مراجعه كردم نگهبان كارخانه گفت: حاجى چند دقيقه پيش رفتند منزل. گفتم: اگر ممكن است زنگى به منزلشان بزنيد و بگوييد كسى از تهران آمده است با شما كار دارد. تا من چند كلمه با ايشان صحبت كنم. نگهبان شماره منزل ايشان را گرفت و گوشى را به من داد. بنده پس از عرض سلام به ايشان گفتم: جناب آقاى حبيبيان! من از تهران آمده‏ام و حدود چهارصد جلد كتاب وقف مسجدى كه شما مى‏سازيد كرده‏ام. حالا بفرماييد اين كتابها را به كجا تحويل بدهم. به منزل بياورم يا ببرم مسجد؟

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.