|
۳۰ دي ۱۳۸۳ |
خواهم گفت روزى آنچه بسته راه بغض سنگين مرا؛ خواهم شكست روزى شيشه غرور خود را و
فرو خواهم ريخت روزى ديوار دلم را و پنجره اى خواهم گشود رو به شهر آشنايى؛ شهر
گلهاى زيبا و خواهم نشست در كنار پنجره و نظاره خواهم كرد شكوه شكوفايى گلها را.
شايد آن روز ديگر من نباشم، آن روز ما هستيم؛ ما يعنى من و تو يا بهتر بگويم ما
يعنى تو، تو سراسر وجود من هستى، پس تو مى توانى من باشى. در وادى ياران، من و تو
وجود ندارد و معنايى ندارد.
ياد تو هر روز بغض گلويم را مى گشايد و مرواريدهاى بلورين چشمانم را چون باران
مى باراند. دوست دارم زيباترين جملات را بگويم ولى وقتى به تو فكر مى كنم قلم و
كلمات ياريم نمى كنند يا شايد قاصر هستند، تو و تنها تو، اندوه سهمگين دل بى نواى
مرا سبك خواهى كرد و مرهم درد بى درمانم خواهى شد.
مى دانم آدرس را اشتباه نيامده ام مى دانم كه در پيمودن راه بسيار اشتباه كرده ام
ولى تو را به درستى يافته ام، هر چند دركت نكرده ام ولى هر روز با تو مى گويم هر
آنچه بايد بگويم و از تو مى خواهم هر آنچه بايد بخواهم. ولى از خواسته هاى دلم مپرس
كه پاسخى ندارد يا بهتر، پاسخش نزد خودت است و تو بهتر مى دانى اى بهترين خوبان!
زهرا مقدم - كرج
موعود شماره چهل و یک
|